برای درک اسطورهشناسی و اساطیر هند باید ابتدا یک واقعیت مهم را پذیرفت:
ما با جهانی روبهرو هستیم که ساختار فکریاش کاملاً با ادیان ابراهیمی متفاوت است. ما در یک سو، دینی را داریم که تنها یک خدا را میشناسد، یک زندگی و یک راه درست را برای رسیدن به بهشت معرفی میکند، و در برابرش عذاب ابدی را قرار میدهد. در سوی دیگر، سنت هندو قرار دارد: جهانی با چندین خدا و الهه، چندین زندگی، چندین مسیر برای زیستن، و چرخهای بیپایان از تولد و مرگ. در این جهان، «شر» معنای مطلق ندارد؛ هر رویداد نتیجهٔ کارمای گذشته است. چندین بهشت و چندین جهنم وجود دارد، و حتی ممکن است خدایی مجازات شود و دیوی مورد ستایش قرار گیرد. زمان خطی نیست؛ چرخهای است و همهچیز بارها تکرار میشود.
به همین دلیل، تلاش برای فهمیدن هندوئیسم با مفاهیم غربی مثل خیر و شر، فرشته و شیطان، بهشت و جهنم، یا حتی آغاز و پایان تقریباً غیرممکن است.
زیرا این مفاهیم بر اساس نیازهای تاریخی جهان غرب شکل گرفتهاند و پایهٔ ادیان یهودی، مسیحی و اسلامیاند. در هند اما، طی چهار هزار سال، جهانبینی دیگری رشد کرد؛ جهانبینیای که همراه با جامعه و فرهنگ تغییر میکرد و در آن، مرز روشنی بین دین، اجتماع، هنر و فلسفه وجود نداشت.
استعمار و اساطیر هند
وقتی قدرتهای استعماری اروپا در قرن شانزدهم وارد هند شدند، با این شیوهٔ زندگی مواجه شدند. اما چون درک آن برایشان دشوار بود، تلاش کردند آن را به شکل یک «دین» تعریف کنند؛ دینی که با ساختار ذهنی کتاب مقدس آشنا باشد. کلمهٔ «هندو» که در ابتدا فقط یک اصطلاح جغرافیایی بود، کمکم تبدیل شد به برچسبی برای تمام مردمانی که نه مسلمان بودند و نه سیک یا جین. در قرن نوزدهم، هندوئیسم برای محققان به یک اصطلاح چتری تبدیل شد؛ مجموعهای از سنتهای گوناگون که فقط برخی عناصر فرهنگی مشترک داشتند.
اروپاییها که دنبال نظم منطقی و متن مقدس مرکزی بودند، بیشتر به سراغ سنت برهمنی رفتند؛ تنها نظام مذهبی نسبتاً منسجم و متنمحور که در سراسر هند دیده میشد. اما نگاه علمی و امپریالیستی آن دوران، میان «سنت کلاسیک» و «سنت عامیانه» شکاف ایجاد کرد. رسمها و روایتهای مردم عادی «پست» و «خرافی» نامیده شد و تانترا حتی «جادوی سیاه». هنرها و آیینها در برابر معیارهای اروپایی قضاوت شدند و بسیاری از جنبههای اسطورهشناسی هندو تحریف یا بدفهمی شد.
این نگاه استعماری تأثیر عمیقی روی اساطیر هند و خود هندوها گذاشت. بسیاری از اصلاحگران، برای دفاع از فرهنگشان، شروع کردند به بازتعریف هندوئیسم با واژگان کتاب مقدس غربی: بهشت، جهنم، خدا، شیطان، پیامبر، رستگاری… حتی تلاش کردند آن را «علمی» کنند تا در برابر نگاه اروپایی معتبر به نظر برسد.
این سو برداشت ها ادامه دارند
در نتیجه، بسیاری از عناصر اصلی اساطیر هند زیر سایهٔ این سوءبرداشتها قرار گرفت. نبرد خدایان و دیوان هنوز هم جنگ خیر و شر تصور میشود، در حالی که در متون اصلی، دیوان و خدایان برادران ناتنی هستند و دیوها گاهی اخلاقیتر از خدایانند. کریشنا همچنان «آبی» تصویر میشود، با اینکه نامش در سانسکریت یعنی «سیاه». برهنگی الههها، چندهمسری خدایان و پرستش گیاهان و حیوانات، همه از منظر غربی تفسیر شده و تحریف شدهاند.چرخهای بودن زمان و زندگی به قدری فراموش شده که حتی بازنویسیهای جدید رامایانا و مهابهاراتا به شکل خطی، با فرمت قصههای غربی نوشته میشوند.
اما به طور کلی شکل گیری اسطوره چگونه است؟
اسطورهها از واکنشهای ابتدایی انسان، یعنی مبارزه، فرار یا انجماد، شکل میگیرند و بعد کمکم تبدیل میشوند به پارادایمهایی که یک فرهنگ بر اساس آنها جهان را معنا میکند. این پارادایمها خودشان را در قالب سه چیز نشان میدهند: داستانها، نمادها و مناسک.
یکی از بهترین نمونهها برای فهمیدن این سازوکار، اسطورهشناسی ویشنو است؛ خدای محافظ در هندوییسم. ویشنو خدایی است با پوست آبی و چهار دست، که در هر دست نمادی دارد: صدف، دیسک، نیلوفر و گرز. گاهی روی حلقههای یک مار بزرگ میخوابد و گاهی بر عقابی عظیم سوار میشود. برای کسی که از بیرون نگاه میکند، این تصویر عجیب و حتی غیرمنطقی به نظر میرسد. اما برای پیروان ویشنو، همهٔ این جزئیات معنادارند:
آبی بودن او نماد بیکرانگی آسمان است، ماری که بر آن آرمیده نماد زمان است، و عقابش نماد خورشید.
روایت باگاواتا پورانا
در روایت باگاواتا پورانا، زمین که از ظلم پادشاهان خسته شده، به شکل گاوی نزد خدایان میرود و از درد و رنجش شکایت میکند. ویشنو به او اطمینان میدهد که به زمین فرود خواهد آمد و با تجسّدهایی مانند پاراشوراما، راما و کریشنا، ستمگران را از میان برمیدارد و نظم را بازمیگرداند. این روایت نشان میدهد که ویشنو تنها نگهدارندهٔ جهان نیست؛ بلکه معنابخش زندگی هم هست.
در هیئت کریشنا، ویشنو چون چوپانی الهی است؛ کسی که از گاو—نماد خودِ زمین—مراقبت میکند. از همینجاست که سنتهایی مثل گیاهخواری یا تقدّس گاو در بخشهایی از هند ریشه میگیرد: باور به اینکه فرهنگ و طبیعت باید در تعادل باشند، و این تعادل همان «دارما»ست.
برای یک ذهن کاملاً منطقی، همهٔ این تصاویر و داستانها—از خدای چنددست گرفته تا تولدهای معجزهآسا یا آداب مقدّس—ممکن است عجیب، حتی پوچ به نظر برسند. اما برای مؤمنان، همین نمادها و مناسک، زبان مقدّسی را تشکیل میدهد که زندگی روحانیشان را معنا میکند؛ زبانی که قرار نیست با معیارهای عقل سرد سنجیده شود، بلکه باید «فهمیده» و «زیسته» شود.
دو چهرهٔ اسطوره: ایمان در برابر عقل
اساطیر هند و بطور کلی اسطوره (Mythos) دارای ماهیتی دوگانه است. از نگاه یک مؤمن، «حقیقتی مقدس» و موروثی است؛ اما از دیدگاه یک فرد عقلگرا، مجموعهای از «خرافات غیرمنطقی» است چرا که تقدس از جنس ایمان است، نه منطق (Logos). همانطور که هیچ ریاضیدانی نمیتواند ارزش یک دعا را محاسبه کند، درک عظمت اسطوره نیز نیازمند تعلیق ناباوری و کنار گذاشتن عقلانیتِ محض است.
برای درک اسطوره، باید نگاه نمادین داشت. مثال بارز آن «گانشا» در آیین هندو است:
گانشا
گانشا خدایی تنومند با سر فیل و شکمی برآمده است که بر موشی سوار میشود. تصویر او بر دروازهها و ورودیها قرار داده میشود. این اعمال ممکن است برای غیرهندوها و عقلگرایان ابتدایی، بتپرستانه و خرافی به نظر برسد. با این حال، برای مؤمن به اساطیر هند گانشا نماد کامل قدرت توقفناپذیر (سر فیل)، رفاه (بدن گرد و شکم برآمده)، و حفاظت است (موش، که یک آفت است، اهلی شده و به مرکب او تبدیل شده است).
او درهای موفقیت مادی و رشد معنوی را میگشاید. با فراخوانی نام گانشا هنگام شروع یک فعالیت و قرار دادن تصویر او در ورودی محلی که فعالیت در آن انجام خواهد شد، فرد پرستنده به طور آیینی و نمادین قصد خود را به کیهان ابراز میکند. این ابراز دقیق و شدید به عنوان اولین گام در تحقق و برآورده شدن قصد فرد پرستنده دیده میشود. البته، برای مؤمن، اسطورهٔ گانشا هم واقعی است و هم منطقی.
ایمان و اسطوره
ایمان، روحِ اسطوره است. بدون ایمان، اساطیر به داستانهای سرگرمکننده (مانند کارتون هرکول دیزنی) تقلیل مییابند که شاید جذاب باشند، اما قدرت پیوند دادن یک ملت را ندارند. در مقابل، داستانهایی که هنوز مؤمنانی دارند (مانند داستان موسی)، نیازمند حساسیت و احتراماند زیرا برای پیروانشان واقعیت محض محسوب میشوند.
زمانی که ابزارهای منطقی و علمی برای تحلیل اسطوره به کار گرفته میشوند، علم «اسطورهشناسی» شکل میگیرد که شامل سه بخش است:
- طبقهبندی: مقایسهٔ نظاممند باورهای فرهنگهای مختلف.
- مستندسازی: بررسی تغییرات اسطوره در طول زمان (اسطورهپردازی).
- تفسیر: کشف معانی پنهان و دلایل تقدس (اسطورهنگاری).
تجلیات اسطوره در اساطیر هند
حال این اسطوره چگونه خود را نشان میدهد؟ اسطوره نوعی ارتباط مقدس است که میان جهان کلان، جامعه و فرد فرد انسانها پیوند برقرار میکند و این پیوند از راه روایتها، نمادها و مناسک شکل میگیرد. این عناصر مانند واژگان یک دین عمل میکنند و باور مشترکی میسازند که افراد یک قوم را به هم متصل میکند؛ همانگونه که داستان تولد و رستاخیز، نماد صلیب و مناسک مسیحییت یا روایت روشنبینی بودا، نماد نیلوفر و آیینهای بودایی پیروان خود را متحد میکنند. یک روایت یا نماد زمانی اسطورهای و مقدس میشود که هم برای گوینده و هم برای مخاطب حرمت داشته باشد، بطور جمعی پذیرفته شود و در زمانی یا شرایط آیینی خاص بیان گردد. برای مثال، رامایانا تنها زمانی جایگاه اسطورهای دارد که با احترام خوانده شود و اجرای آیینی راملیلا نیز به دلیل پیوندش با زمان مشخص جشن سالانه، جنبهٔ مقدس پیدا میکند.
ریشههای تقدس: منشأ فراانسانی و بیزمانی
یک اسطوره برای اینکه مقدس شمرده شود، باید منشأی ناشناس یا الهی داشته باشد. زمانی که سرایندهٔ یک داستان (مانند داستان برهما) یا طراح یک نماد (مانند صلیب شکسته) مشخص نیست، آن اثر از یک «ساختهٔ مصنوعی بشر» به یک «پدیدهٔ طبیعی و جاودانه» تبدیل میشود که گویی توسط خردمندان کشف شده است، نه اختراع.
انکار تکامل تاریخی و اتصال به منبع الهی در اساطیر هند
اگرچه ایدههای مقدس ممکن است در طول زمان و به صورت تاریخی تکامل یافته باشند، اما مؤمنان این تاریخچهی زمینی را نادیده میگیرند. آنها اعتبار متون و آیینها را با اتصال به یک منبع الهی تضمین میکنند.
- در سنت تانترا: آموزهها از طریق زنجیرهای از استادان به حکیمان افسانهای و در نهایت به مکالمهای میان خدایان (شیوا و شاکتی) نسبت داده میشوند.
- در اسلام: قرآن کلام مستقیم خداوند است که از طریق فرشته به پیامبر منتقل شده است. در اینجا، متن مقدس سندی تاریخی از یک حقیقتِ فرا-تاریخی است.
در ادیان مختلف، تاریخ و اسطوره به شیوهای خاص در هم تنیده میشوند تا تقدس ایجاد کنند:
- در ادیان ابراهیمی: شخصیتهایی مانند موسی و عیسی مقدساند، نه صرفاً به دلیل وجود تاریخیشان، بلکه به این دلیل که وجودشان تحقق یک طرح الهی (مانند ماجرای باغ عدن و هبوط) است. در این نگاه، تاریخ بستر تحققِ نبوت است.
- در هندوئیسم: حماسههایی مانند «رامایانا» و «مهابهاراتا» تاریخ (Itihasa) تلقی میشوند، زیرا نویسندگان آنها (والمیکی و ویاسا) خود در داستان حضور دارند. با این حال، تقدس قهرمانان (راما و کریشنا) ناشی از آن است که آنها تجسم خدا (ویشنو) هستند که برای برقراری نظم کیهانی به زمین آمدهاند.
نتیجه
تاریخ تنها زمانی مقدس میشود که در چارچوب یک طرح الهی قرار گیرد.
روایت مقدس با مَثَل، حکایت، گزارش تاریخی یا ادبیات سرگرمکننده تفاوت بنیادین دارد. روایت مقدس به دنبال سرگرمی نیست، بلکه با قدرت اسطورهای طنینانداز میشود تا به پرسشهای بنیادین هستی پاسخ دهد:
- جهان چگونه آغاز شد و چگونه پایان مییابد؟
- نقش انسان چیست؟
- چرا رنج وجود دارد و پس از مرگ چه میشود؟
دو داستان از مهابهاراتا
چتر رنوکا
جمادگنی (Jamadagni) یک حکیم-جنگجو بود که در تیراندازی و استفاده از کمان مهارت داشت. همسرش، رنوکا (Renuka)، آنقدر فداکار بود که هر تیری را که او میانداخت، دنبال میکرد و به محض اینکه به زمین میخورد، آن را برمیداشت. اما یک روز، زن تیری را دنبال کرد و تا شب برنگشت. زمانی که بازگشت گرمای خورشید را مقصر این تأخیر دانست. جمادگنیِ خشمگین تصمیم گرفت تیری به سمت خورشید پرتاب کند. خورشید طلب بخشش کرد و راه حل دیگری پیشنهاد داد: او به رنوکا یک چتر داد تا دفعهی بعد که تیری را دنبال میکند، او را از گرمای خود محافظت کند.
خیانت رنوکا
رنوکا (Renuka) آنقدر پاکدامن بود که قدرت داشت آب را در کوزههای نپخته (سفالی خام) جمع کند. با این حال، او این قدرت را از دست داد؛ چرا که پس از تماشای عشقبازی یک پادشاه با همسرانش در کنار رودخانه، افکار گناهآلودی به سرش خطور کرد. همسرش، جمادگنی (Jamadagni)، به پنج پسرش دستور داد تا سر رنوکا را قطع کنند. چهار نفر از آنها سر باز زدند. اما پسر پنجم، پاراشوراما (Parashurama) که تجسمی از ویشنو (Vishnu) بود، تبر خود را بالا برد و آنچه لازم بود را انجام داد. جمادگنی که از اطاعت بیقید و شرط پسرش خشنود شده بود، به پاراشوراما یک موهبت (آرزو) پیشکش کرد. پاراشوراما درخواست کرد که مادرش را دوباره داشته باشد. بنابراین، جمادگنی با استفاده از قدرتهای معنوی خود، رنوکا را به زندگی بازگرداند.
داستان اول (داستان چتر) یک حکایت (Parable) است؛ این داستان به خواننده میآموزد که چگونه مشکلات را با سازگاری با شرایط به جای مقصر دانستن آنها، حل کند. همچنین میتوان آن را یک داستان کوتاه دانست که برای منشأ چتر، ماهیتی الهی قائل میشود. با این حال، این داستان فاقد قدرت اساطیری به مانند روایت دوم است.
روایت دوم به مباحثی چون نظم اجتماعی، وفاداری زناشویی، اطاعت فرزندی و ارزشهای پدرسالارانه میپردازد. این روایت، پاراشوراما را به صورت یک تجلی از خدا در میآورد و الهامبخش روایتی دیگر میشود که رنوکا را به عنوان تجلی الهه معرفی میکند. شاید به همین دلیل است که داستان چتر رنوکا، بهندرت در خارج از محافل دانشگاهی شناخته شده است.
سر رنوکا
زمانی که پاراشوراما تبر خود را برای کشتن مادرش بالا برد، زن دوید و به امید اینکه پسر کاهن او، وی را در آنجا دنبال نکند، به یک جامعهی کاست پایین پناه برد. پسر مادرش را دنبال کرد و دوباره تبرش را چرخاند و نه تنها رنوکا، بلکه زن دیگری را که تلاش کرده بود جلوی این مادرکشی را بگیرد، گردن زد. هنگامی که پاراشوراما درخواست کرد مادرش دوباره احیا شود، جمادگنی به او ظرفی حاوی آب جادویی داد تا بر جسدی که سرش به آن وصل شده، ریخته شود. پاراشوراما در هیجان خود، سر زن کاست پایین را به بدن مادر کاست بالا و برعکس، سر رنوکا را به بدن زن کاست پایین پیوند زد. جمادگنی ترکیب اول را پذیرفت. ترکیب دوم پشت سر گذاشته شد تا توسط مردم کاست پایین به عنوان یلاما (Yellamma)، مادر همگان، پرستیده شود.
سر کاست بالای رنوکا به لبهی یک سبد یا کوزه متصل شده و توسط دهقانان در مناطق روستایی ماهاراشترا، کارناتاکا و آندرا پرادش پرستیده میشود. کوزه و سبد، مانند زن کاست پایین، هر چیزی را که در آن قرار داده شود، میپذیرد. این نمادی از زمین است که هر بذری را قبول میکند—برخلاف مزرعه (زمین اهلیشده) که بذر توسط کشاورز انتخاب میشود. چنین باورهایی بدون شک الهامبخش رسم روسپیگری از میان کاهنان زن رنوکا-یلاما بودهاند.
رنوکا و روسپیان
این کاهنان زن متعلق به جوامع کاست پایین هستند، از ازدواج یا تشکیل خانواده منع شدهاند و از کودکی آموزش دیدهاند تا توجهات جسمانی هر مردی را بپذیرند و از طریق نذورات اهدا شده به الهه، زندگی کنند. از میان هر سه روایتی که حول محور رنوکا میچرخد، روایت آخر از نظر قدرت اساطیری غنیتر است. این روایت به دنبال حل تنش بین همسر خیانتکار و مادر وفادار، بیرحمی مجازات توجیهشده و سردرگمی اخلاقی شفقت، و سرسختی هندوهای کاست بالا و انعطافپذیری هندوهای کاست پایین است. زنان میتوانند آسیبهای روحی خود ناشی از سوء استفاده همسر و سرکوب مادی را در رنوکا-یلاما فرافکنی کنند. بیان این روایت و باورها و رسومی که دربر دارد و الهامبخش آنهاست، یک جامعه را به هم پیوند میدهد.
نمادهای مقدس در اساطیر هند
حال که راویت مقدس را معرفی کردیم بیایید نماد مقدس را تعریف و شناسایی کنیم. برخی مفاهیم چنان عمیقاند که در قالب کلمات یا داستانها نمیگنجند و تنها زبانِ «نماد» توان بیان آنها را دارد. برخلاف نشانهها که معنایی ثابت دارند، نمادها (چه واقعی مثل گل و چه انتزاعی مثل اشکال هندسی) تفسیرپذیرند و میتوانند مفاهیمی فراتر از درک بشری را منتقل کنند.
مثال ناواگونجارا
آرجونا، قهرمان مهابهاراتا، با موجودی روبرو میشود که ترکیبی از ۹ حیوان مختلف است (سر خروس، گردن طاووس، کمر شیر و…). او ابتدا میترسد، اما سپس درمییابد که این موجود یک هیولا نیست، بلکه تجلی خداوند است. پیام نماد این است: آنچه برای عقل انسان ناممکن و طبقهبندیناپذیر است، در عالم الهی ممکن است. آرجونا در برابر این عظمت که فراتر از منطق اوست، تسلیم میشود.
دو دستهٔ اصلی نمادها: باروری در برابر رهبانیت
نمادها در اساطیر هند به دو گروه کلی تقسیم میشوند:
- نمادهای باروری (تأییدکنندهٔ جهان): مرتبط با زندگی، لذت، ثروت و تولیدمثل.
- عناصر: آب، اشیاء شیرین (نیشکر، عسل)، موجودات سریعتکثیر (مار، ماهی) و رنگهای روشن (طوطی).
- نمادهای رهبانی (نفیکنندهٔ جهان): مرتبط با حقیقت معنوی، سعادت و جاودانگی.
- عناصر: آتش، خاکستر، پاکی، سادگی و موجودات با عمر طولانی (لاکپشت، درخت بانیان).
تکامل نمادها: از هوس به عشق الهی
«کاندارپا» (خدای عشق و هوس) نماد باروری بود که با تیر و کمان گلی و سوار بر طوطی تصویر میشد. اما با گرایش هندوئیسم به رهبانیت، نمادهای او حذف نشدند، بلکه در شخصیت «کریشنا» جذب و تلطیف شدند. تمام جذابیتهای کاندارپا (گلها، زیبایی، رقص و موسیقی) در کریشنا وجود دارد، اما هدف آن از «لذت جسمانی» به «اشتیاق برای اتحاد معنوی» تغییر یافته است.
پایداری در میان آشوب: رؤیای مارکاندیا
برخی نمادها مانند «نیلوفر آبی» دووجهیاند (هم زیبایی مادی و هم رهایی معنوی). داستان «مارکاندیا» این پیچیدگی را نشان میدهد:
او در رؤیایی پایان جهان و طوفانی سهمگین را میبیند (نماد تغییر و ناپایداری). در میان این آشوب، کودکی را میبیند که آرام روی برگ درخت بانیان (نماد پایداری) خوابیده است. وقتی مارکاندیا به درون بدن کودک کشیده میشود، جهانی کامل و امن را میبیند.
پیام: با اینکه جهان بیرون دستخوش تغییر و نابودی است، فیض الهی (کودک) همواره پایدار میماند و زندگی بازتولید میشود.
متافیزیک جنسیت: مکمل بودن مرد و زن
عمیقترین نمادپردازی در این متن، رابطهٔ مرد و زن است که بازتابدهندهٔ واقعیتهای هستی است:
- مرد (نرینه): نماد روح (جان)، سوژه، آگاهی ناب، انگیزه و رهبانیت.
- زن (مادینه): نماد جسم (ماده)، ابژه، انرژی، تجلی و زندگی دنیوی.
این دو جداییناپذیرند؛ مرد بدون زن نمیتواند خود را متجلی کند و زن بدون مرد وجود ندارد. به همین دلیل در معابد هندو، خداوند همواره به صورت زوج پرستش میشود (ویشنو و لاکشمی، شیوا و شاکتی، راما و سیتا). واقعیت معنوی و مادی مکمل یکدیگرند.
داستان حکیم برینگی
حکیم «برینگی» میخواست دور شیوا طواف کند تا سرسپردگی خود را نشان دهد. شاکتی او را متوقف کرد و گفت: «تو باید دور هر دوی ما بگردی، زیرا هر یک از ما بدون دیگری ناقص است.» برینگی در طواف کردن فقط دور شیوا سرسخت بود. برای خنثی کردن نقشههای او، شاکتی روی پای شیوا نشست. برینگی به شکل یک زنبور درآمد و سعی کرد از میان آنها پرواز کند، پس شاکتی بدن خود را با بدن شیوا درآمیخت و نیمه چپ او شد. شیوا پس از آن به عنوان «آرداناری» (خدای نیمهزن؛ نگاه کنید به شکل ۱.۷) شناخته شد. سپس برینگی به شکل یک کرم درآمد و سعی کرد سوراخی میان آنها ایجاد کند.
گائوری (شاکتی) که از لجاجت برینگی به ستوه آمده بود، گفت: «اگر تو فقط او را میخواهی، پس باشد که از هر بافتی که انسان از زن میگیرد محروم شوی.» فوراً برینگی به یک اسکلت تبدیل شد، بدنش عاری از گوشت و خون گشت. او حتی نمیتوانست بایستد. شیوا دلش برای او سوخت و به او پای سومی داد تا بتواند مانند یک سهپایه بایستد. برینگی از شاکتی عذرخواهی کرد، چرا که متوجه رابطه مکمل میان خدا و الهه شده بود.
روابط مرد و زن در آیین ها و مناسک
در نمادپردازی هندو، رابطهٔ مرد و زن شدیداً با سیاستهای جنسیتی پیوند خورده است. مرد بهعنوان علت، آگاهی و ثباتِ روح معرفی میشود و زن بهعنوان ماده، تجلّی و باروری که همواره در حال تغییر است. بااینحال، این نگاه تا حد زیادی ریشه در زبان دارد و برای فهم عمیقتر نماد باید از زیستشناسی فراتر رفت؛ در این صورت، تفاوت ایزد و ایزدبانو تبدیل به تقابل «فرد و محیط» میشود و جهان الهی با جهان درونی انسان در هم میآمیزد.
زنان و نمادهای باروری در آیینهای خانگی—ازدواج، تولد، برداشت محصول— در اساطیر هند نقش محوری دارند. نشانههایی مانند ماهی، صدف، نقطههای قرمز، کوزهٔ آب با نارگیل، برگ انبه، گلهای زینتی و نقشهای کف زمین همگی نماد باروریاند. شیرینیپزی، تعارف موز و دعوت زنان متأهل از عناصر مهم این آیینهاست. هویت خانوادگی نیز بر دو ستون تعریف میشود: مرد بدون زن «خانهدار» نیست و زن بدون شوهر «کدبانو» محسوب نمیشود و تنها زوج اجازه اجرای آیینهای باروری را دارند.
در مقابل زندگی خانوادگی، رهبانیت بر انجام تمرینات فردی—مدیتیشن، ریاضت، توبه، دروننگری—تأکید دارد و نیازمند جفت نیست. راهبان با پوشیدن لباسهای ساده و بدون دوخت، آغشته کردن خود به خاکستر و رها کردن ظاهر، عمداً از جذابیت جنسی و هنجارهای اجتماعی فاصله میگیرند. در رهبانیت تانتری، حضور زن ممکن است، اما او بهعنوان ابزار آیینی عمل میکند نه شریک.
در آیینهای خانوادگی، زن و مرد با هم کار میکنند؛ اما در رهبانیت، عمل فردی است—با یا بدون شریک کمکی.
آیینهای مقدس در اساطیر هند
و اما بپردازیم به مناسک و آیین های مقدس در اساطیر هند . آیینها اعمالی طراحی شده کوریوگرافی شده به معنی رقص آرایی شده هستند یعنی به شکل سلسله ای از حرکات بدنی طراحی شده اند که از طریق آنها مؤمن با کیهان ارتباط برقرار میکند. باور بر این است که این عمل قدرت تغییر جهان را دارد، یا به صورت عینی (با وادار کردن موجودات الهی به تغییر شرایط به نفع فرد) و یا به صورت ذهنی (با تغییر ادراک به طوری که واقعیت تغییر کند)
آیینها روایت و نماد را گرد هم میآورند. آیین مسیحی غسل تعمید یا آیین یهودی-اسلامی ختنه تنها زمانی معنا پیدا میکند که فرد با گفتمان کتاب مقدس آشنا باشد که انسان در گناه زاده میشود و تا زمانی که با یهوه ارتباط برقرار نکند در گناه باقی میماند. رسم هندوها در قرار دادن ردپاهای قرمز در درگاه خانه که به سمت داخل اشاره دارند، بدون آگاهی از لاکشمی، الهه ثروت، که ورودش به خانه مطلوب است، معنایی ندارد. بشنوید داستان لاکشمی و نمادهایش را.
داستان لاکشمی
یک زن فقیر در شهر پوری یک شب خانهاش را تمیز کرد، از آرد برنج برای نقاشی نمادهای مقدس بر آستانه درش استفاده کرد، عودهایی در خانه روشن کرد و چراغی در حیاط خانهاش قرار داد. جذب این کارها، الهه لاکشمی وارد خانه زن شد و در کمترین زمان بخت زن تغییر کرد. ثروت به درون خانه سرازیر شد. گاوهایش بیشتر از معمول شیر میدادند. مزارعش محصولات بیشتری بار میآوردند. همیشه غذا در خانهاش بود، کمبودی در لباس نداشت و پولی بیش از نیازش داشت. اما پس از آن، او از خانه غافل شد. نمادها از آستانه در ناپدید شدند، خانه ناپاک بود، هیچ چراغی روشن نبود و هیچ عودی استفاده نمیشد. لاکشمی آزرده شد. او خانه را ترک کرد و بدبختی بازگشت.
آیینها معمولاً ترکیبی از چند نوع عملاند. نمونهٔ مهم آن وَراتاست؛ آیین خانگیای که عمدتاً زنان برای سلامت و خوشبختی خانواده، بدون حضور کاهنان، انجام میدهند. وراتا معمولاً شامل این عناصر است: تماس با نمادهای خوشیمن مانند درخت بانیان یا ماه کامل – خواندن سرودها یا داستانهایی در ستایش یک خدا – گردهمایی و حمایت جمعی زنان – قرار دادن نمادهای باروری در خانه و روزه، پرهیز غذایی، شبزندهداری و اعمال خیریه.
در دههٔ ۱۹۷۰، فیلمی عامهپسند، الههٔ سانتوشی–ما را به سراسر هند معرفی کرد و زنان بهسرعت آیین سانتوشی–ما–وراتا را پذیرفتند. تا آن زمان فقط برای جامعه کوچکی در غرب هند شناخته شده بود. این آیین بدین صوت بود: خوردن یک وعدهٔ شیرین (شکر سرخ و نخود) در جمعهها و پرهیز کامل از غذای ترش. این پذیرش آسان بود، زیرا عناصر آیین—غذای شیرین، نخود، روز جمعه—از پیش با لاکشمی (الههٔ ثروت) و باروری مرتبط بودند، در حالی که غذای ترش با آلاکشمی (الههٔ بدبختی) پیوند داشت.
در برخی آیینها، قدرت خود آیین مهمتر از نیت است؛ مانند قربانی آتش ودایی (یاگنا) که اجرای دقیق، نتیجه را تضمین میکند. در آیینهای دیگر، مانند پوجا، نیت اهمیت دارد. در نوع اول، طهارت آیینی اهمیت اصلی دارد؛ در نوع دوم، طهارت اخلاقی برتر از آیینی است.
کارکرد اسطوره
ما تا کنون مفهوم اساطیر هند و کلا اسطوره را در کنار روایات و نماد ها و مناسک مقدس بررسی کردیم. حال بیایید ببینیم کارکرد اسطوره چیست؟ اسطوره برای انسان جهانبینی میسازد؛ همانند آینهای که زندگی را نظم میبخشد و از دل آشوب، پارادایم یا الگوی فکری میسازد. هر فرهنگ با روایتها، نمادها و آیینهای خاص خود ذهن مردمش را شکل میدهد و از این طریق از سایر فرهنگها متمایز میشود.
پارادایمها تعیین میکنند چه چیزی درست/نادرست، خوب/بد و مطلوب/نامطلوب است و به انسانها «افق معنوی» میدهند.
دو پارادایم رایج عبارتاند از:
- پارادایم خطی: یک زندگی و سپس آخرت ابدی؛ نمونهها: مصر باستان، یونان، روم، اسکاندیناوی، بینالنهرین، ایران، و ادیان ابراهیمی
- پارادایم چرخهای: زندگی بیپایان که پس از مرگ دوباره ادامه مییابد؛ بنیان تفکر در هند، چین، ژاپن، بودیسم، هندوئیسم و جینیسم.
این تفاوت پارادایمها باعث تفاوت جدی در نگرشها میشود: مثلاً مبلغ مسیحی که تنها یک فرصت برای نجات میبیند فوریت دارد، اما بودایی یا جینی که چرخههای زندگی را باور دارد، چنین فوریتی احساس نمیکند.
معرفی بیشتر دو پارادایم
در هر دو جهانبینی خطی و چرخهای، زندگی ناقص است، اما علت این نقص متفاوت تفسیر میشود: در پارادایم خطی:
ناقصبودن زندگی به اراده یا دخالت نیروهای بیرونی نسبت داده میشود؛
مانند خواست خدایان (یونانی، بابلی)، نافرمانی انسان از خدا (یهودی–مسیحی–اسلامی)، ورود شر توسط موجودی اهریمنی (زرتشتی، مانوی)، یا گرفتار بودن انسان در نبردهای کیهانی (نورس، مصری).
راه نجات در این فرهنگها بازگشت به پاکی از طریق اطاعت از خدا و مقابله با شر است.
در پارادایم چرخهای: نقص زندگی نتیجهٔ فساد تدریجی در زمان یا پیامد مستقیم اعمال گذشته است.
راه رهایی در سنتهای آسیایی دو مسیر دارد:
یا شکستن چرخه تولد و مرگ، یا کنترل و تعالی آن و در نهایت یکیشدن با امر الهی.
هندوها و پارادایم چرخه ای
هندوها و اساطیر هند به پارادایم چرخهای تعلق دارند. در این پارادایم که به عنوان سامسارا شناخته میشود جهان مادی عرصهی تولد و مرگِ پیدرپی است؛ جهانی که با حواس درک میشود و ذهن آن را تفسیر میکند. این جهان ذاتاً انرژی است و معنا و ارزشهایی که میبینیم، حاصل ذهنی است که تحت تأثیر نفس، خاطره و میل قرار دارد. در سامسارا هیچ چیز ثابت نیست؛ هر رخداد نتیجه مستقیم اعمال گذشته است—این همان قانون کارماست.
خالق این چرخه برهماست، و به همین دلیل جهانِ مادی «برهماندا» نیز نامیده میشود به معنی کره برهما. در اسطورهها، آفرینش نتیجه ظهور شاتاروپا—تجسم ماده—از نگاهِ برهما است. او صرفاً «مشاهده» برهماست؛ چون مشاهده بدون مشاهدهگر وجود ندارد. هنگامی که برهما پاسخ سؤال «من کیستم؟» را بیابد، دیگر نیازی به مشاهده نیست؛ او به خواب میرود و جهان فرو میپاشد. این دوره «پرالایا» است—حالتی که در آن ماده دیده نمیشود، هرچند نابود هم نشده است.
همه چیز دوباره و دوباره رخ میدهد
هندوئیسم در اساطیر هند خلق جهان از عدم را نمیپذیرد؛ بلکه جهان تنها زمانی موجود است که آگاهی آن را مشاهده کند. وقتی برهما بیدار میشود و دوباره میپرسد «من کیستم؟»، آفرینش از نو آغاز میشود و ماده دوباره پدیدار میشود.
درست همانطور که مردگان دوباره متولد میشوند، درست همانطور که موجودات خوابیده بیدار میشوند، کیهان پس از پرالایا زنده میشود. طول عمر کیهانی به عنوان کالپا شناخته میشود و از چهار عصر یا یوگا تشکیل شده است که نمایانگر کودکی، جوانی، بلوغ و پیری کیهان هستند. مانند تمام چیزهای مادی، کیهان نیز باید تسلیم زمان شود و تغییر شکل دهد
ماهیت ریتمیک زندگی، هم در سطح کلان و هم در سطح خرد با روایت زیر به خوبی روشن میشود.
حلقه راما (فولکلوری بر اساس رامایانا)
در ساعت مقرر، زمان مرگ راما فرا رسید. اما یاما، خدای مرگ، نمیتوانست وارد شهر او شود، زیرا هانومان، میمون قدرتمند، از آن محافظت میکرد. برای منحرف کردن حواس هانومان و اجازه دادن به طبیعت برای طی کردن مسیر خود، راما حلقه خود را در شکافی روی زمین انداخت و از هانومان خواست تا حلقه را بیاورد. شکاف، هانومان را به قلمرویی زیرزمینی هدایت کرد که در آنجا نسخههای بیشماری از حلقه راما را پیدا کرد. نگهبان قلمرو زیرزمینی توضیح داد: “هرگاه حلقهای اینجا میافتد، میمونی به دنبال آن میآید و ما میدانیم که زمان مرگ راما فرا رسیده است. چنین حلقههایی تا جایی که به یاد دارم از بالا افتادهاند و در آینده نیز چنین خواهد شد. تا زمانی که چرخ هستی میچرخد، دنیاهای قدیمی میمیرند و دنیاهای جدید دوباره متولد میشوند.”
نه تنها چرخه زندگی بیپایان میچرخد، بلکه هر چرخش نسخههای بیشماری از قبلی است. عظمت سامسارا در روایت زیر تثبیت میشود.
کاخی برای ایندرا
ایندرا از معمار خود، ویشواکارما، خواست تا کاخی برایش بسازد که شایسته مقام او به عنوان پادشاه خدایان باشد. هر بار که معمار ساختوساز خود را کامل میکرد، ایندرا تقاضا میکرد که باشکوهتر ساخته شود. انگار هیچ چیز او را راضی نمیکرد. ویشواکارما به درگاه برهما درخواست کمک کرد. برهما ویشنو را فراخواند. ویشنو به شکل پسری درآمد و به کاخ ایندرا رفت. ایندرا از مهمانش استقبال کرد و هدف بازدیدش را پرسید.
پسر پاسخ داد: “آمدم ببینم آیا کاخ تو از کاخِ ایندرای قبل از تو بهتر است یا نه؟” ایندرا با حیرت پرسید: “ایندرای قبل از من؟ مگر من تنها ایندرا نیستم؟” پسر پاسخ داد: “اوه، نه. ایندراهای بسیاری قبل از تو بودهاند و بسیاری بعد از تو خواهند بود. در واقع، درست در همین لحظه ایندراهای بیشماری در جهانهای موازی بیشماری وجود دارند. میتوان گفت تو چیزی جز یک دانه شن در ساحلِ ایندراها نیستی. وقتی تو پلک میزنی، انسانی میمیرد. وقتی برهما پلک میزند، ایندرایی میمیرد. وقتی ویشنو پلک میزند، برهمایی میمیرد و وقتی شیوا پلک میزند، ویشنویی میمیرد.”
این دانش نسبت به ناچیز بودن ، ایندرا را متواضع کرد. او دانست که هر چقدر هم تلاش کند، همیشه کسی وجود خواهد داشت که از او بهتر باشد. اگر ایندراهایی قبل از او بودهاند، اگر قرار است ایندراهایی بعد از او باشند، اگر ایندراهای بیشماری در حال حاضر وجود دارند، پس چه چیزی در مورد او منحصر به فرد بود؟ او واقعاً که بود؟ ایندرا سپس نسبت به زندگی حساس شد و جستجوی خود را برای شناخت هویت واقعیاش آغاز کرد.
تکرار و تکرار و تکرار در اساطیر هند
این جهانبینی بیان میکند که همه رویدادها بیپایان، بیکران و نامحدود تکرار میشوند (پارادایم برهما). بنابراین، هیچ چیز منحصر به فرد نیست و تلاش برای کنترل یا قضاوت امور بیهوده است زیرا تمام آنچه در پارادایم برهما رخ میدهد تجلی امر الهی و واکنشی به گذشته است. بنابراین، هیچ چیز غیرطبیعی، نامقدس یا شیطانی نیست. همه چیز علتی دارد و علت نهایی خداست.
حتی سکس و خشونتِ غیرشخصی چرخ طبیعت را میچرخانند. این به بهترین شکل در قالب چیناماستیکا (Chinnamastika)، الهه بیسر که خون خود را مینوشد در حالی که با همسرش آمیزش میکند یا روی زوجی که در حال عشقبازی هستند نشسته است، در اساطیر هند نمایش داده میشود.
این الهه نماد طبیعتِ خام و بیواسطه است؛ طبیعتی که سکس و خشونت در آن نیروهایی برای خلق و حفظ حیات هستند. فرم زنانهٔ او نشان میدهد که «واقعیت مادی» چیزی است که توسط «آگاهی» تجربه و مشاهده میشود.
شامبوکا گردن زده میشود (اوتارا رامایانا)
راما قانونِ دارما را بهطور کامل رعایت میکرد. بنابراین، همه چیز در پادشاهی او با ریتمی قابل پیشبینی حرکت میکرد. اما روزی پسری پیش از پدرش از دنیا رفت. پدر، که یک «براهمن» (brahmana) از طبقه بالا بود، راما را متهم کرد که در پادشاهی خود دارما را رعایت نکرده است. راما با «ریشیها» (rishis) یا همان پیشگویان مشورت کرد؛ آنها به او اطلاع دادند که یک «شودرا» (shudra) یعنی فردی از پایین ترین طبقه اجتماعی به نام «شامبوکا» غرق در فعالیتهای مرتاضانه معروف به «تاپا» (tapa) شده است.
ریشیها توضیح دادند: «جهان دارای چهار عصر است، درست مانند انسان: کودکی، جوانی، پختگی و پیری. در کودکیِ جهان، تنها طبقه روحانیون یا براهمنها اجازه دارند ریشی شوند و تاپا انجام دهند. در جوانیِ آن، طبقه جنگجویان یا «کشاتریها» (kshatriyas) نیز میتوانند همین کار را انجام دهند. در دوران پختگی، همه به جز شودراها مجاز به تمرین تاپا هستند. و تنها در دوران پیریِ جهان، یعنی عصرِ پیش از مرگ، حتی شودراها نیز میتوانند در تاپا به دیگران بپیوندند. عصر کنونی، جوانیِ جهان است. شامبوکا با زندگی کردن مانند یک ریشی، قانون دارما را شکسته است. آشوب کیهانیِ حاصل از آن باعث مرگ پسر براهمن شده است.»
راما بلافاصله به جنگل رفت و گردن شامبوکا را زد. دارما دوباره برقرار شد. ریتمهای قابل پیشبینیِ طبیعت بازگشتند.
برقراری نظم در جهان هندوها
نظم در فرهنگ با استقرار «وارنا-آشراما-دارما» (varna-ashrama-dharma) حفظ میشد، که به موجب آن هر مردی موظف بود وظیفه (دارما) خود را انجام دهد، که توسط جایگاه او در جامعه (وارنا) و مرحله زندگیاش (آشراما) تعریف میشد. برای زنان تنها یک دارما وجود داشت: اطاعت از پدر در زمان تجرد، از شوهر در زمان تاهل، و از پسر در زمان بیوه شدن. وقتی دارما بهخوبی رعایت شود، ریتم طبیعت قابل پیشبینی است و هیچ حادثهای در فرهنگ رخ نمیدهد (نگاه کنید به جداول ۹ و ۱۰).
اسطوره، و نه واقعیت، کمال را به تصویر میکشد. تنها در اسطوره است که میتوان جنگجویان کامل، معلمان کامل، همسران کامل و پسران کامل را یافت. آرمانشهر (Utopia)، کملوت (Camelot)، عدن (Eden)، زمان رویا (Dreamtime) و عصر طلایی (Golden Age) تنها در روایات وجود دارند. طبیعتاً، کمال چیزی است که هرگز در “اینجا و اکنون” وجود ندارد. همیشه “بود” یا “خواهد بود”. عدن “بود”؛ اورشلیم “خواهد بود”. باور به یک آرمانشهر قریبالوقوع به مقابله با بحرانهای فعلی کمک میکند.
کمال و امید در اساطیر هند
بدین ترتیب، ایده سرزمین موعود به یهودیان کمک کرد تا قرنها دوام بیاورند، در حالی که مکاشفات یوحنای قدیس به مسیحیانی که توسط روم سرکوب میشدند، امید بخشید. برای هندوها و در اساطیر هند ، راما و پادشاهی او «راما راجیا» (Rama Rajya) نمایانگر کمال هستند. او پسر کاملی است که بیچون و چرا از پدرش اطاعت میکند، برادر کاملی که فداکارانه از ارث خود میگذرد، شوهر کاملی که تا ابد وفادار است، جنگجوی کاملی که با دشمنانش با احترام رفتار میکند، ارباب کاملی که با خدمتکارانش همچون برابر رفتار میکند، و پادشاه کاملی که خوشبختی شخصی خود را فدای مردمش میکند. از این رو حماسه او، رامایانا، در خانوادههای هندو خوانده میشود، برخلاف حماسه ماهابهاراتا که در آن اخلاقیات و اصول اخلاقی کاملاً مبهم هستند.
تعریف انسان کامل در هندوئیسم
در اساطیر هند زمان مانند یک چرخ مدام در گردش است و چون همه چیز تغییر میکند، تعریف «انسان کامل» نیز در هر دوره متفاوت میشود. به همین دلیل است که راما و کریشنا، با اینکه هر دو تجسم یک خدا هستند، رفتاری کاملاً متضاد دارند. راما در زمانه خود نماد قانونمندی، جدیت و پایبندی به سنتها بود، اما وقتی عصر عوض شد، کریشنا با زیرکی، شوخطبعی و ساختارشکنی قوانین را تغییر داد. این تفاوت به ما میگوید که در این دنیا کمال همیشگی نیست و با شرایط زمانه عوض میشود.
از آنجا که در این دنیای مادی هیچ چیز پایدار نیست، انسان همواره به دنبال حقیقتی ثابت و ابدی میگردد. برخلاف برخی دیدگاهها که نجات را در بازگشت به بهشتِ اولیه میدانند، در تفکر هندو هدف نهایی «رهایی» یا همان موکشا است. یعنی انسان تلاش میکند از این چرخوفلک بیپایانِ تولد و مرگ و رنج پیاده شود و به آرامش مطلق برسد.
در این مسیر، شیوا نقش نجاتدهنده را در اساطیر هند بازی میکند. طبق افسانهها، حتی خدای خالق (برهما) نیز ممکن است هدف اصلیِ خودشناسی را گم کند و اسیر هوس و توهمِ «منیت» شود. در این لحظه شیوا وارد میشود تا با نابود کردن این توهمات و دلبستگیهای مادی، ساختارهای ذهنی را درهم بشکند. او کمک میکند تا انسان از قید زمان و مکان رها شود و به حقیقت مطلق و اتحاد با خداوند برسد؛ جایی که دیگر نیازی به تولد دوباره نیست و تنها آگاهی و سعادت ابدی وجود دارد.
گردن زدن برهما (شیوا پورانا)
برهما اولین زنی را که خلق کرده بود، یعنی دخترش را دید و مغلوب میل و هوس شد. دختر با احترام به دور خالق خود چرخید. برهما که نمیخواست چشم از فرم زیبای او بردارد، چهار سر رویاند که هر کدام به یکی از جهات اصلی رو کرده بودند. دختر که از نمایش شهوت افسارگسیخته پدرش منزجر شده بود، به آسمان رفت. برهما سر پنجمی بر بالای چهار سر دیگر بیرون آورد و نیات نفسانی خود را به زبان آورد. پسرانِ زادهشده از ذهن برهما، از وحشتِ رفتار ناشایست پدرشان فریاد کشیدند. از آن فریاد، «رودرا» (Rudra – فرم خشمگین شیوا) پدیدار شد که با چنگالهای تیز خود، پنجمین و شهوترانیترین سر برهما را از جا کند. بدین ترتیب برهما با خشونت مهار شد.
شیوا با آفرینشِ برهما مخالفت میکند؛ ویشنو آفرینشِ برهما را حفظ میکند. اگرچه ظاهراً متضاد هستند، اما هم شیوا و هم ویشنو هدف نهایی را «موکشا» میدانند. تفاوت در این است که شیوا به دنبال موکشا از طریق کنارهگیری از پارادایم است، در حالی که ویشنو به دنبال موکشا از طریق ماندن در درون پارادایم است.
جایگاه دارما در اساطیر هند
درست همانطور که اطاعت از خداوند برای مسلمانان پاداش بهشت را به همراه دارد، برای هندوها نیز عمل دقیق به وظیفه یا همان «دارما» باعث آرامش در این دنیا و رهاییِ روح پس از مرگ میشود. به داستان مشهور آرجونا در مهابهاراتا توجه کنید. آرجونا که یک فرمانده ارتش است، وقتی دید باید با اقوام خودش بجنگد، ترسید و کمانش را زمین گذاشت. اما کریشنا حقیقتِ ترسناک و عظیمِ جهان را به او نشان داد؛ تصویری که در آن مرگ و زندگی همه در دست خداست. آرجونا فهمید که دلسوزیاش ناشی از احساسات شخصی و «منیت» بوده است، پس یاد گرفت که باید خود را به خدا بسپارد و وظیفهاش را بدون دلبستگی به نتیجه، انجام دهد. در حقیقت کریشنا به آرجونا نشان داد که چگونه با وارستگی و تمرکز بر امر قدسی در نبرد زندگی شرکت کند.
امر قدسی، که در ذات خود حقیقت، آگاهی و سعادت است، به بهترین وجه به صورت گرافیکی با یک نقطه نمایش در اساطیر هند داده میشود؛ آن موجودیت بدون بُعدی که شالوده هندسه را تشکیل میدهد.
تحول در اساطیر هند
در تاریخ طولانی خود، اساطیر هند تحت سلطه واکنشهای جنگیدن، فرار کردن، و منجمد شدن در درجات مختلف بوده است.
بین ۱۸۰۰ و ۸۰۰ قبل از میلاد، تمایلی به سمت آیینهای شناخته شده به عنوان یَجْنَهها وجود داشت که به دنبال رام کردن نیروهای کیهان بودند یعنی همان جنگیدن.
بین ۸۰۰ قبل از میلاد و ۸۰۰ پس از میلاد، فیلسوفان در مورد ماهیت واقعی جهان تأمل کردند. آنها نتیجه گرفتند که واقعیت تجربی یک توهم است و به دنبال فرار از آن بودند.
از حدود ۸۰۰ پس از میلاد، تمایل به سمت خداپرستی بوده است—برای منجمد شدن و تسلیم شدن به اراده یک قدرت بالاتر که اغلب به صورت بت و درون معابد تجسم یافته است .
این دورانها، گرچه به صورت متوالی زمانبندی شدهاند، اما تقسیمبندیهای کاملاً مجزا نیستند. آیین، گمانهزنی، و بندگی بخشی از اساطیر هند در هر سه عصر بوده است، اما اهمیت نسبی آنها در طول زمان تغییر کرده است. به عنوان مثال، یَجْنَههای وِدایی ممکن است امروز سنگ بنای هندوئیسم نباشند، همانطور که سه هزار سال پیش بودند، اما همچنان به شکل خلاصهشدهای انجام میشوند. تفکر بندگی میتواند تا اوایل دوران مشترک، به ویژه در جنوب هند، ردیابی شود.
هانومان یک خدای هندو محبوب است که قدرت، خرد، انضباط، و بندگی او به تفصیل در رامایانا شرح داده شده است. برای فردی با گرایش “جنگیدن”، هانومان خدایی است که او را قادر میسازد تا بر تأثیرات نجومی نحس هر سیاره غلبه کند. برای فردی با گرایش “فرار کردن”، هانومان مظهر کامل فروتنی است که امیال جنسی و غرایز خشونتآمیز خود را با پذیرش تجرد و خدمت منضبط کرده است. برای فردی با گرایش “منجمد شدن”، این میمون، مظهر بندگی است که مشکلات زمینی را حل میکند.
برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.
برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر هند به این لینک مراجعه نمایید.

