اوانیشاد

عصر برهمانا ها و اوپانیشاد ها

Posted by:

|

On:

|

,

برای فهم چگونگی ظهور اوپانیشاد باید به سفری دور برویم. قرن‌ها از زمانی که سرودهای «ریگ‌ودا» تصنیف شدند، گذشته است. آریایی‌ها اکنون از خط‌الرأس سرنوشت‌ساز در شرق سکونتگاه‌های پیشین خود عبور کرده‌اند و در سراسر سرزمین‌های هندوستان شمالی در اطراف حوضه‌های علیای رودهای گنگ و جمنا پراکنده شده‌اند و تا بیهار در شرق و کوه‌های ویندیا در جنوب پیش رفته‌اند؛ و در جریان رشد و گسترش خود، مقدار قابل توجهی از خون بومیان تیره‌پوست را جذب کرده‌اند. سازمان قدیمی جامعه بر اساس قبایل به پایان رسیده است، هرچند نام بسیاری از قبایل باستانی هنوز شنیده می‌شود؛ آریایی‌ها اکنون به صورت افقی بر اساس اصل آنچه ما «کاست» می‌نامیم تقسیم شده‌اند، که مبتنی بر ترکیبی از تمایزات مذهبی و حرفه‌ای است، و به صورت عمودی تحت حاکمیت پادشاهان قرار دارند، در حالی که معدود حکومت‌های الیگارشی (گروه‌سالار) هنوز باقی مانده‌اند تا یادآور روزگار ودایی باشند.

برهمنان در ساختار قدرت

در این پادشاهی‌ها، قبایل قدیمی شروع به درآمیختن با یکدیگر کرده‌اند؛ از این ترکیب‌ها دولت‌های جدیدی برمی‌خیزند که با یکدیگر می‌جنگند و دائماً در حال طلوع و افول هستند. جامعه از نظر سیاسی توسط پادشاهان و از نظر معنوی توسط برهمنان اداره می‌شود. با ظهور پادشاهی، یک نهاد دینی تثبیت‌شده (کلیسای رسمی) به وجود آمده است و روحانیتِ برهمنی اصول خود را تا تلخ‌ترین نهایتِ منطق پیش می‌برد. برهمنان اکنون، بیش از هر زمان دیگری، یک صنف بسته از نژاد، مذهب و حرفه هستند؛ یک انجمن اخوت مذهبی به معنای دقیق کلمه. در حالی که سایر طبقات آریایی خون خود را کم و بیش با خون بومیان آمیخته‌اند، برهمنان بخش زیادی از نژاد خالص آریایی را حفظ کرده‌اند. علاوه بر این، آنان دانش زبان باستانی ودایی را که سرودهای مقدس نیاکانشان در آن سروده شده بود، سنت‌های مرتبط با آنها، و دانش کاهنیِ آیین‌های ودایی را حفظ کرده‌اند.

آنان که به این میراث مغرورند و مصمم به حفظ آن بدون کاستی هستند، خود را در قالب یک اشرافیت معنوی و فکریِ بسته درهم‌تنیده‌اند که همچون فانوس دریایی در میان تاریکی و طوفان‌های تغییرات سیاسی، استوار ایستاده است. آنان تمام هنرهای کاهن، متفکر، سیاستمدار و حتی جادوگر را برای حفظ برتری خود به کار می‌گیرند؛ و در پیرامون آن‌ها تنوع گوناگون سایر کاست‌ها، در تمام تقسیمات و زیرمجموعه‌هایشان، گرد هم می‌آیند تا تار و پود رنگارنگ زندگی هندی را تشکیل دهند.

گسترش روحانیت

با گذشت زمان، این روحانیت بازوهای اختاپوس‌مانند خود را بر سراسر هند خواهد گستراند. با انطباق خود با همگان، جایی در پانتئون (مجمع خدایان) خود برای همه خدایان و همه ایده‌ها پیدا خواهد کرد و آن‌ها را با نام‌های شرعی تعمید می‌دهد یا با افسانه‌هایی مبتکرانه توجیه می‌کند. رسولان و کلونی‌هایی را حتی به دورترین مناطقِ جنوبِ دوردست خواهد فرستاد که با وجود بیگانگی در خون و سنت، با این حال آنان را خواهند پذیرفت و بهترین خرد خود را تسلیم کنترل آنان خواهند کرد.

حتی مردانی از نژاد خارجی را به وسیله افسانه‌های قانونی به رتبه‌های پایین‌تر بدنه خود راه خواهد داد تا کنترل خود بر مذهب را حفظ کند. اگرچه خود به ده‌ها شاخه با درجات مختلفی از خلوص خون و سنت تقسیم می‌شود، اما همچنان به عنوان یک کل، موقعیت خود را در برابر سایر طبقات جامعه حفظ خواهد کرد. اینکه برهمن، خدا بر روی زمین است و سایر طبقات باید این دگما را بپذیرند و توافق کنند که رتبه خود را مطابق با آن بگیرند، به اصلی تبدیل خواهد شد که توده عظیمی از عناصر کاملاً متفاوت را در مرزهای منعطف «برهمنیسم فراگیر» کنار هم نگه می‌دارد.

آیین پیچیده قربانی کردن

اما هنوز این شرایط فرا نرسیده است. برهمنان هنوز از نظر خون نسبتاً خالص و از نظر دکترین همگن هستند و هنوز هیچ کلونی‌ای به جنوبِ ویندیا نفرستاده‌اند. آنان در سرزمین‌های گنگ و جمنا تا بنارس در شرق مستقر شده‌اند و با نوعی تحقیر به خویشاوندان خود در سرزمین‌های غربی که پشت سر گذاشته‌اند، می‌نگرند. آنان به شدت مشغول بسط دادن ایده‌ها و اصول نیاکان ریگ‌ودایی خود به نتایج منطقی هستند. آنان اکنون سه ودا دارند؛ زیرا به ریگ‌ودای قدیمی، یک یاجور-ودا برای استفاده رده‌های قربانی‌کننده کاهنان و یک ساما-ودا یا کتاب سرود شامل سرودهای ریگ‌ودایی که برای آوازخوانی گروه کر تنظیم شده، افزوده‌اند.

نتیجه این تلاش‌ها این است که آن‌ها یک سیستم وسیع و پیچیده از آیین‌های قربانی ایجاد کرده‌اند، که شاید عظیم‌ترین در نوع خود باشد که جهان تا به حال دیده یا خواهد دید. آنچه قابل توجه‌تر است، نتیجه منطقی این توسعه عظیم مناسک‌گرایی این است که روحانیت در تئوری عملاً آتئیست (بی‌خدا) است، در حالی که از سوی دیگر تعداد معینی از اعضای آن به فلسفه‌ای از ایدئالیسم کامل دست یافته‌اند که شروع به پشت کردن به مناسک‌گرایی کرده است.

ملحد آن‌قدر کسی نیست که وجود هر خدایی را انکار کند، بلکه کسی است که برای او خدا، خدا نیست؛ کسی که به الوهیت به عنوانِ تابعی از قدرت‌هایی تهی از تقدس و شرافت می‌نگرد؛ کسی که در خدا برترین نیرو در جهانِ طبیعت و در قلمروِ روح را نمی‌بیند. بدین معنا، برهمنان ملحدانی تمام‌عیار هستند. طبق نظر آنان، کائنات با هر آنچه در آن است — خدایان، آدمیان و موجودات پست‌تر — توسط یک قانون آهنینِ ضرورتِ طبیعیِ بی‌روح خلق و اداره می‌شود. این جهان از طریق فیضان (صدور) از یک اصل کیهانی، یعنی «پراجاپاتی» یا «سرور مخلوقات»، پدید آمده است؛ موجودی غیرشخصی که هیچ نشانی از هدف اخلاقی در فعالیتش دیده نمی‌شود.

پراجاپاتی، نخستین موجود

خودِ پراجاپاتی در سیر طبیعت، مطلقاً [موجود] نخستین نیست. «برهمناها» — کتب کاهنی که در این دوره برای شرح قوانین و معنای رمزیِ مراسم برهمنی تألیف شده‌اند — روایت‌های متفاوتی از منشأ او به دست می‌دهند؛ برخی از آنها می‌گویند که او از طریق یک یا چند مرحله واسطه‌ای از «عدم» برخاست ، دیگران او را به‌طور غیرمستقیم ناشی از آب‌های اولیه می‌دانند، و دیگرانی منشأ او را به «برهما»ی انتزاعی‌تر و غیرشخصی‌تر بازمی‌گردانند. همه این‌ها تلاش‌هایی هستند برای بیان این ایده در قالب اسطوره که یک «اصلِ آفرینشِ غیرشخصی» از یک «اصلِ نخستینِ» حتی انتزاعی‌تر ناشی می‌شود. ما دیده‌ایم که شاعران «ریگ‌ودا» به تدریج به سوی ایده وحدت الوهیت حرکت می‌کردند؛ در «پراجاپاتی» این هدف حاصل شده است، اما متأسفانه این امر با قربانی کردنِ تقریباً هر آنچه حقیقتاً در الوهیت الهی است، به دست آمده است.

پراجاپاتی در کتب برهمناها

مفهوم پراجاپاتی که ما در کتب «برهمناها» می‌یابیم، در برخی از متأخرترین سرودهای «ریگ‌ودا» نیز بیان شده است. از آن میان، «پوروشا-سوکتای» معروف است که پرتوی ویژه‌ای بر شخصیت پراجاپاتی می‌افکند. این [سرود] در ستایش یک «پوروشا» یا «انسان» بدوی است که البته همان پراجاپاتی است؛ به شیوه‌ای مرموز، این پوروشا قربانی می‌شود و از اجزای مختلف بدنش، اجزای گوناگون جهان پدید می‌آیند. ایده‌ای که از این امر منتقل می‌شود این است که کائنات از طریق عملکردِ قوانینِ رمزیِ مکشوف در آیین‌های برهمنی به وجود آمده و نظم طبیعیِ آن نیز با همان ابزار حفظ می‌شود. کتب «برهمناها» در واقع اغلب با اتکا به اقتدار خود تصریح نمی‌کنند که خودِ پراجاپاتی برای ایجاد جهان قربانی شد، و در حقیقت معمولاً روایت‌های دیگری از آفرینش ارائه می‌دهند؛ اما از آنجا که مؤلفان آن‌ها در فضای رقیقی از تمثیلات عرفانی زندگی می‌کنند که در آن واقعیت و خیال کاملاً با یکدیگر درآمیخته‌اند و انسجام معنای خود را از دست می‌دهد، هیچ‌یک از آن‌ها در پذیرش این گزاره ریگ‌ودایی که او قربانی شده است، مشکلی نخواهند داشت.

از این رو، از یک سو به ما می‌گویند که پراجاپاتی جهان را از روی یک اراده کور برای تولید مثل یا تکثیر آفرید، و از هر یک از اندام‌های خود دسته‌ای از موجودات متناظر با آن را پدید آورد، یا با زمین، جو، آسمان و «سخن» جفت‌گیری کرد، یا اینکه او با وارد شدنِ به آب‌های اولیه همراه با «علم سه‌گانه» یا دانشِ رمزیِ سه ودا، جهان را به‌طور غیرمستقیم به وجود آورد و از آنجا تخمی را شکل داد که از آن «برهما»ی دمیورژ (صانع) شخصی سر برآورد، کسی که در واقع جهان را آفرید؛ و از سوی دیگر روایت می‌کنند که او «قربانی» را خلق کرد و آن را به جا آورد، و خود را قربانی ساخت تا خدایان، که فرزندانش بودند، بتوانند آیین‌ها را برای نفع خود اجرا کنند، و تصویری از خود ساخت تا قربانی باشد، که به وسیله آن خود را از [چنگ] خدایان بازخرید؛ و اینکه پس از آفرینش به آسمان عروج کرد.

وحدت وجود در میان هندوهای باستان

اندیشه‌ای که در زیربنای این پروازهای حیرت‌انگیز خیال نهفته است، نوعی «همه‌خدایی (وحدت وجود) عرفانی» است: تمام هستیِ مخلوق، از طریق فیضان از آن یگانه «اصل خلاق»، یعنی پراجاپاتی، برخاسته است و در جوهر با پراجاپاتی یکی است؛ پراجاپاتی موجودی غیرشخصی است، نیرویی خلاق که قوانینِ آیین‌های برهمنی در آن تجسم یافته‌اند، که تنها در چارچوب این قوانین عمل می‌کند، و فراتر از تأثیرات اخلاقی‌ای است که بر بشریت اثر می‌گذارد؛ و کل طبیعتِ مخلوق، اعم از جاندار و بی‌جان، در هر فرآیندی از هستی‌اش توسط این قوانین، و توسط کاهنی که دانشِ این قوانین را در اختیار دارد، کنترل می‌شود. بدین‌سان، معنایی عمیق در عنوان «خدایان روی زمین» که برهمنان برای خود اختیار کرده‌اند، نهفته است.

قربانی کردن

هنگامی که از قربانی در هند سخن می‌گوییم، باید ذهن خود را از ایده‌هایی که از خواندن کتاب مقدس [تورات و انجیل] شکل داده‌ایم، پاک کنیم. مفهوم موسایی از قربانی، عبارت بود از یک مراسم مذهبی که نشان‌دهنده رابطه‌ای اخلاقی میان یک خدای شخصی و پرستندگانش بود: در «قربانی‌های گناه» و «قربانی‌های خطا»، آشتی میان انسان و خدایش نمادین می‌شد؛ خدایی که از نقض آگاهانه یا ناآگاهانه قوانینی که برای رفاه معنوی انسان بر او وضع شده بود، خشمگین بود؛ در حالی که «قربانی‌های خوراکی» و «قربانی‌های سلامتی» (صلح)، نماد حس سپاسگزاری پرستنده نسبت به عشق و خرد الهی بود که از او محافظت می‌کرد.

از چنین روابطی، هیچ اثری در «برهمناها» یافت نمی‌شود. اگر بتوانیم از یک تشبیه مدرن استفاده کنیم، آنان جهانِ خدایان، آدمیان و موجودات پست‌تر را همچون یک باتری الکتریکی عظیم و واحد تصور می‌کنند، و قربانی را فرآیندی برای شارژ کردن این باتری با الکتریسیته‌ای همواره تازه می‌دانند. قربانی فرآیندی است همزمان مادی و عرفانی، که نظم طبیعت را آن‌گونه که توسط قربانیِ نمونه‌وار (اولیه) که توسط پراجاپاتی انجام شد تثبیت شده است، حفظ می‌کند. خدایان از طریق قربانی، الهی و جاودانه شدند؛ و آنان از هدایای زمین تغذیه می‌کنند، همان‌گونه که بشریت از هدایای آسمان زندگی می‌کند. بدین‌سان، قربانی اصلِ حیات و روحِ تمام خدایان و تمام موجودات است؛ یا آنچه که معادل همین امر است، «علم سه‌گانه» یا دانشِ مراسمِ سه ودا، جوهرِ آن‌هاست.

مسیر انسان باید چه باشد؟

همان‌گونه که پراجاپاتی قربانیِ نخستین را آفرید، و همان‌گونه که خدایان با پیروی از این قاعده به الوهیت خود دست یافتند، انسان نیز باید بکوشد تا از سرمشق آنان پیروی کند و به وسیله قربانی به مقام خدایی و جاودانگی صعود کند. چنان‌که یکی از متون «برهمنا» بیان می‌کند، قربانی راه را به سوی آسمان می‌گشاید؛ به دنبال آن «داکشینا» می‌آید، یا همان دستمزدی که توسط قربانی‌کننده به کاهنانِ مجریِ قربانی پرداخت می‌شود، که البته تأثیرگذاری قربانی را به لحاظ مادی تقویت می‌کند؛ و سوم، خودِ قربانی‌کننده می‌آید که محکم به داکشینا چسبیده است.

این صعود به آسمان در مراسمی به نام «دوروهانا» یا «صعود دشوار» نمادین شده است، و به وسیله آیین «دیکشا» یا تقدیس تضمین می‌شود، که در آن قربانی‌کننده به‌طور نمادین در حال گذر از یک لقاح، بارداری و تولد جدید نشان داده می‌شود که از طریق آن فرض می‌شود دو بدن به دست می‌آورد. یکی از این بدن‌ها جاودانه و معنوی است؛ دیگری فانی و مادی است و به عنوان قربانی به تمام خدایان اختصاص داده می‌شود. سپس او بدن مادی خود را از الزامِ قربانی شدن بازخرید می‌کند، همان‌طور که پراجاپاتی چنین کرد، و بدین ترتیب به معنای واقعی کلمه به عنوان یک «خدا بر روی زمین» رتبه‌بندی می‌شود، با این یقین که در زمان مقرر در آسمان به یک خدا تبدیل خواهد شد.

هنگامی که دانش‌پژوه با خواندن «برهمناها» آن‌ها را مملو از قوانین تشریفاتی بی‌پایان با تفاسیری به همان اندازه بی‌پایان می‌یابد که آن‌ها را با عجیب‌ترین قیاس‌ها به عنوان نمادی از جزئیات اسطوره‌ها یا قوانین طبیعت و در نتیجه اعطاکننده قدرت‌های عرفانی تفسیر می‌کنند، و علاوه بر همه نوع اسطوره — که برخی به زور به تفسیر آیین‌ها کشیده شده‌اند صرفاً به خاطر یک نقطه شباهت خیالی، و برخی دیگر عمداً اختراع یا بازسازی شده‌اند تا جزئیاتی از مراسم را توجیه کنند — و مضاف بر آن، وقتی مشاهده می‌کند که بسیاری از این اسطوره‌ها و برخی از آیین‌ها به شکلی وحشیانه و کثیف، مستهجن هستند و تقریباً هیچ‌یک از آن‌ها کمترین احساس اخلاقی را نشان نمی‌دهند، می‌توان او را معذور دانست اگر تصور کند که «برهمناها» کارِ دیوانگان است.

اراده کور پراجاپاتی

اما در این دیوانگیِ آنان نظمی (متدی) وجود دارد. هرچقدر هم که آن‌ها را عجیب بیان کنند، آنان ایده‌های مشخص و کاملاً منطقی درباره آیین قربانی و کارکرد کیهانی آن دارند. دفاع از آنان در برابر اتهامِ فقدانِ اخلاق، دشوارتر است. باید پذیرفت که موجود متعالِ آنان، پراجاپاتی، در خطوط اصلی شخصیتش کاملاً غیرشخصی است، و در جایی که به‌طور اتفاقی احساسات انسانی از خود بروز می‌دهد، معمولاً به هیچ وجه مایه آبروی او نیستند. او جهان را از روی غریزه مکانیکی یا میلی کور آفرید، و با دختر خود مرتکب زنای با محارم شد یا سعی در ارتکاب آن کرد (روایات مختلف است).

او هم خدایان و هم شیاطین، دیواها و آسوراها را به وجود آورده است که دائماً با یکدیگر در جنگند. خدایان، که تجسم «حقیقت» (یعنی دانشِ صحیحِ قانونِ آیین‌ها) هستند، اغلب در خطر بزرگی بوده‌اند که توسط شیاطین، که تجسم «ناحقیقتی» هستند، درهم کوبیده شوند و توسط پراجاپاتی نجات یافته‌اند؛ اما او این کار را نه از روی حس حق‌شناسی، بلکه صرفاً از روی اراده کور یا جانبداری انجام داده است، زیرا او به سختی می‌تواند یک طرف را از طرف دیگر تشخیص دهد. خودِ خدایان، با وجود اینکه از جنس «حقیقت» هستند، متأسفانه سست‌عنصرند. ده‎‌ها اسطوره آنان را به دروغ، نفرت، شهوت، طمع و حسادت متهم می‌کنند، و تنها فشارِ خطرِ تهدیدکننده از جانب دشمنانشان، شیاطین، آنان را واداشته است تا خود را در یک پادشاهی منظم تحت حاکمیت «ایندرا»، که توسط پراجاپاتی مسح شده است، سازماندهی کنند.

غرور برهمنان

درست است، بسیاری از ویژگی‌های زننده در این اسطوره‌شناسی و آیین، بقایایی از گذشته‌ای بسیار دور هستند؛ زمانی پیشاتاریخی که در آن اخلاقیات به‌طور چشمگیری از مذهب غایب بود؛ روحانیت چیز بسیار کمی را فراموش کرده است و طبق قاعده، تنها آیین‌های جدید و تفاسیر جدیدی را به این میراثِ روزگارانِ کهن افزوده است. با این وجود باید اعتراف کرد که لحنی از حرفه‌گریِ مناسک‌گرا در «برهمناها» وجود دارد که ناخوشایند است؛ روحانیت به واسطه «علم سه‌گانه» خود، آگاهانه [خود را] برتر از طبیعت، خدا و اخلاق می‌دانند و دائماً بر این ادعا تأکید می‌ورزند.

برای ما دشوار است درک کنیم که این‌ها همان مردانی هستند که فرهنگ برهمنیِ هند را خلق کرده‌اند؛ فرهنگی که هرچقدر هم از دیدگاه غربی آن را نقد کنیم، ذاتاً یک زندگی ملایم است، عرصه‌ای که در آن احساس اخلاقی و تلاش فکری، میوه‌های نیکوی فراوانی به بار آورده است. با این حال، اگر دقیق‌تر بنگریم، خواهیم دید که حتی این مناسک‌گرایان، هرچقدر هم که به نظر برسد مسحورِ عیش‌ونوش‌های کاهنانه خود شده‌اند، کاملاً از روحِ بهترِ نژاد خود بی‌بهره نیستند. افراط در تقدس، چه تقدس مناسک‌گرا باشد و چه ضد مناسک‌گرا، همیشه در هند — و همچنین در سایر کشورها — تمایل به تولید «ابر انسان‌ها» دارد.

و اگر روحانیتِ ما در «برهمناها» در غرورِ قدرتِ معنوی، خود را فراتر از قواعدِ قانونِ اخلاقی احساس می‌کنند، در عمل نسبت به آن بی‌تفاوت نیستند. زندگی آنان در اکثر موارد ملایم و نیک است. اگرچه «حقیقت» در «برهمناها» معمولاً تنها به معنای انطباق با آیین‌ها و آموزه‌های عرفانیِ علم سه‌گانه است، اما گاهی حتی در آنجا به معنای راستگویی و صداقت نیز می‌باشد. راستگویی در سخن، نشانِ ویژه برهمن است، این را «هاریدروماتا گوتاما» به «ساتیاکاما جابالا» می‌گوید؛ و حتی در «برهمناها» دروغ گاهی یک گناه محسوب می‌شود. اگر محافظه‌کاری کاهنان را وادار می‌کند تا اعمال مستهجن قدیمی را در آیین‌های خود نگه دارند، آنان همیشه از آن‌ها راضی نیستند، و صداهایی شنیده می‌شود که استدلال می‌کنند این آیین‌ها واقعاً منسوخ شده‌اند. کوتاه سخن آنکه، یک حس اخلاقی در میان آنان در حال ظهور است.

تشخص خدا

اکنون قانون اخلاقی، برای اینکه مورد هراس واقع شود (هیبت داشته باشد)، نیازمند آن است که در شخصیت یک خدا تجسم یابد. بیشتر خدایان آن‌ها هیچ ترسی در جان برهمنان برنمی‌انگیزند؛ اما یکی هست که از او هراسی دارند، هراسی که به دلیل غیرمنطقی بودن، حتی بزرگ‌تر است. «پراجاپاتی» یک موجودیت عظیم غیرشخصی است، بسیار دور و انتزاعی‌تر از آنکه بتواند روح را به ترس یا عشق وادارد. دیگر خدایان—ایندرا، آگنی، سوما، وارونا، ویشنو و بقیه—فرزندان او هستند و همچون عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی توسط ماشین آیین قربانی که او خلق کرده، به حرکت درمی‌آیند.

هرچقدر هم که به نظر برسد در صفات و شخصیت‌هایشان با یکدیگر تفاوت دارند، آن‌ها در ذات یکی هستند و در چشمان استادِ دانش آیینی، ناچیزند. متون «برهمناها» می‌گویند که در آغاز، همه خدایان (البته به جز پراجاپاتی) یکسان بودند و همگی فانی؛ سپس آن‌ها قربانی‌هایی انجام دادند و بدین‌وسیله جاودانه شدند، هر کدام با صفات خاص خدایی خود. بنابراین در اساس، همه آن‌ها یک چیز هستند، صرفاً جلوه‌هایی از الوهیت جهانی، امواجی که توسط جریان قربانی کیهانی برانگیخته شده‌اند. آن‌ها هیچ وحشتی برای طبقه روحانیت ندارند. اما خدایی هست که سرسختانه از تطبیق دادن خود با این دیدگاه راحت امتناع می‌ورزد، و او «رودرا» یا «شیوا» است. قاعدتاً و منطقاً او باید در ردیف سایر خدایان قرار گیرد؛ اما عنصر ناسازگاری در طبیعت او وجود دارد که او را بیرون نگه می‌دارد.

ظهور شیوا

چنانکه دیدیم، او از منبع متفاوتی می‌آید: در اصل او یک دیو بود، نیرویی از وحشت، که قلمرو پرستشش جدا از خدایان طبقه بالاتر قرار داشت، و اکنون، اگرچه [آن قلمرو] به حوزه‌های دین رسمی گسترش یافته است، هنوز فضایی از هراس بر آن سایه افکنده است.[۱۹] رودرا تمام وحشت‌های باستانی خود را بر منطقه‌ای بسیار وسیع‌تر اعمال می‌کند. کاهنان جایگاهی ثابت در مناسک خود به او اختصاص داده‌اند و او را در جلوه‌های مختلفش به عنوان «باوا»، «شاروا»، «اوگرا»، «ماهادِوا» یا خدای بزرگ، «رودرا»، «ایشانا» یا سرور، و «آشانی» یا صاعقه کاملاً به رسمیت می‌شناسند.

او که مسلح به وحشت‌های خویش است، شایستگی دارد که در خدمت وجدان به کار گرفته شود. از این رو اسطوره‌ای پدید آمده است که برای مجازات پراجاپاتی به خاطر زنای با محارم با دخترش، خدایان «بوتا-پاتی» (که همان پاشو-پاتی یا رودرا با نامی جدید است) را خلق کردند که او را زخمی کرد. بقیه این اسطوره همان‌قدر که برای هدف ما بی‌اهمیت است، ناخوشایند و زننده نیز هست؛ آنچه مهم است این است که وجدان برهمنان آغاز کرده بود به احساس تردیدی خفیف نسبت به ناپاکی برخی از اساطیر قدیمی‌شان، و به رودرا تا حدودی به عنوان انتقام‌گیرنده گناه نگاه می‌کردند. در این امر، یک پیشرفت اخلاقی عظیم نهفته است.

از این پس، تعالیِ تدریجیِ یکی از جنبه‌های شخصیت این خدا رخ خواهد داد. بسیاری از بهترین اذهان در میان برهمنان خواهند یافت که با تأمل در او، تخیلاتشان برانگیخته و وجدانشان متأثر می‌شود. برای آن‌ها، او دیگر صرفاً یک دیو کوهستان و بیابان نخواهد بود. خشم ویرانگر او را نمادی از فرآیند ابدیِ «مرگ در زندگی» تعبیر خواهند کرد که اصل اساسی طبیعت است؛ در رقص‌های وحشیانه او، تپش جاودانه هستی کیهانی را به تصویر کشیده خواهند دید؛ و برای وحشت‌های او، باطنی از عشق و فیض لایتناهی خواهند یافت. هراس‌های «رودرایِ مرگبار»، ردای «شیوایِ رحیم» هستند.

گذار از عصر ریگ‌ودایی

 بدین‌سان، در حالی که شخصیت خدا در مراحل پایین‌ترش همانند قبل باقی می‌ماند و خواستار پرستش پست‌ترین طبقات بشر است و به هیچ وجه به سطحی بالاتر ارتقا نمی‌یابد، اما در یک جنبه که تخیلات جدی و عمیق را به خود جلب می‌کند، به شکلی قدرتمند و پربار توسعه می‌یابد. «مونی»، آن زاهد اهل مراقبه، در مدیتیشن از میان وحشت‌های صورت ظاهری شیوا نفوذ کرده و به عشق و خرد درونی خدا می‌رسد، و در او پیش‌نمونه الهیِ خویش را می‌نگرد. و بدین ترتیب، شیوا در این جنبه والاتر، به عنوان «مونی الهی»، قدیس و حکیم اعظم تصویر می‌شود. در حالی که پرستش شیوا به آرامی راه خود را به قلب آیین‌گرایی برهمنایی باز می‌کند، جنبش دیگری در کار است که به تدریج بسیاری از تیزهوش‌ترین افراد در میان برهمنان را از مطالعه مناسک به سوی فلسفه‌ای ایده‌آلیستی می‌کشاند که به تمام آیین‌ها با بی‌تفاوتی می‌نگرد. ادبیات آن، «اوپانیشاد ها» است.

گذار از عصر «ریگ‌ودایی» میراثی اعتقادی برای برهمنان بر جای گذاشته است که می‌توان آن را بدین گونه بازگو کرد: یک اصل الهی واحد از طریق یک قربانیِ نمونه‌وار (آرکه‌تایپال) به جهان هستی بخشیده است، و تمام فرآیندهای طبیعت کیهانی توسط قربانی‌هایی کنترل می‌شوند که بر پایه آن قربانی نخستین بنا شده‌اند. خلاصه آنکه، آیین [قربانی] نمادِ کل فرآیند کیهانی است و به یک معنا، در واقع خودِ آن فرآیند است. این آیین، هم مستلزم شناختِ قانون قربانی است و هم انجام صحیح آن قانون؛ یعنی هم [شامل] فهم است و هم عمل. این دیدگاهِ آیین‌گرایان سنتی (ارتودوکس) است.

ظهور اوپانیشاد

اما مکتب جدیدی نیز در میان برهمنان ظهور کرده است، یعنی مکتب «اوپانیشاد یان» (Aupanishadas)، که نخستین آموزه خود را چنین بنا نهاده‌اند که اعمال برای رسیدن به فهم هستند، و انجام مناسک تنها به عنوان کمکی به شناخت عرفانیِ «کل» ارزشمند است. اما آن‌ها در اینجا متوقف نشده‌اند؛ گامی فراتر نهاده و اعلام کرده‌اند که چون شناخت حاصل شود، اعمال [دیگر] غیرضروری می‌گردند. برخی حتی جسارت کرده و تلویحاً می‌گویند که شاید والاترین شناخت اصلاً از طریق اعمال قابل دستیابی نباشد. و شناختی که اوپانیشاد یان می‌جویند، شناخت «برهما» است، و [خودِ] برهماست.

واژه برهما یک اسم خنثی است و در «ریگ‌ودا» به معنای چیزی است که تنها با توضیحی طولانی و غیرمستقیم می‌توان آن را به‌طور کامل ترجمه کرد. می‌توان آن را به «قدرت سرسپردگی آیینی» تعبیر کرد؛ بدین معنا که دلالت بر نیرویی عرفانی یا جادویی دارد که توسط شاعر-کاهنِ ریگ‌ودا، هنگامی که مناسک قربانی را با خواندن سرودهای مناسب اجرا می‌کند، ساطع می‌شود—خلاصه کلام، جادوی آیینی. شاعران ریگ‌ودایی این نیروی عرفانی را به شکلی شخصی در قالب خدایی به نام «بریهاسپاتی» (Bṛihaspati) نمایش داده‌اند، بسیار شبیه به همان روشی که روحِ قربانی را در «ویشنو» تجسم بخشیدند.

جانشینان آن‌ها، یعنی آیین‌گرایان سنتیِ متون «برهمناها»، از این اصطلاح استفاده چندانی نکرده‌اند؛ اما گاهی از «برهما» به عنوان یک اصل نخستینِ انتزاعی، والاترین و نهایی‌ترین منبع تمام هستی، حتی منبع «پراجاپاتی»، سخن می‌گویند (Sāmav. B. I. 1, Gōp. B. I. i. 4)؛ و هنگامی که از برهما سخن می‌گویند، او را نه به عنوان نیرویی مرتبط با مراسم مذهبی، بلکه به عنوان «هستیِ نخستینِ» کاملاً متعالی، مطلقاً بدون تعین (بدون صفت) و غیرشخصی در نظر می‌گیرند.

برهما دانش مطلق در مکتب اوپانیشاد

اما مکتب اوپانیشاد یان فراتر رفته است. آن‌ها که از طریق اعمال، جویای شناخت عرفانی به عنوان بالاترین واقعیت هستند، در برهما «شناخت کامل» را می‌بینند. برای آنان، آن «هستیِ نخستینِ مطلق»، در عین حال «اندیشه‌»ای است که به‌طور متعالی سرشار و نامقید است. از آنجا که دانایی توانایی است، قدرت کامل همان دانش کامل است. پس برهما دانش مطلق است؛ و هر آنچه وجود دارد در واقع برهماست، که در ذات یگانه و تقسیم‌ناپذیر است، اما خود را به شکلی فریبنده (مایا) به آگاهی محدود بشری، همچون جهانی از کثرت، و شامل گوناگون‌ترین فاعل‌ها و متعلقاتِ اندیشه نشان می‌دهد.

والاترین حکمت، و بزرگ‌ترینِ همه رازها، دانستن این حقیقت است، درکِ با آگاهیِ کامل که تنها «یگانه»، یعنی برهما، آن ایده نامتناهی وجود دارد؛ و فرزانه اوپانیشاد ها کسی است که به این شناخت نائل شده و دریافته است که خود او، به عنوان فاعلِ فردیِ اندیشه، در واقع با برهمای جهانی یکی است. او دریافته است که با «اندیشه نامتناهی» یکی است، او خود را به ارتفاعات عرفانیِ «هستی و معرفتِ متعالی»، که به‌طور غیرقابل اندازه‌گیری فراتر از طبیعت و خدایان است، برکشیده است. او همه چیز را در سرچشمه‌شان می‌شناسد، و زندگی دیگر هرگز نمی‌تواند گزندی به او برساند؛ او در دانش خود رستگاری دارد، و مرگ او را به اتحاد کامل با برهما رهنمون خواهد شد.

ایده‌آلیسم متعالی در اوپانیشاد

بدین‌سان اوپانیشاد از «همه‌خداییِ» (Pantheism) آیین‌گرایان سنتی به سوی یک «ایده‌آلیسم متعالی» پیشروی کرده‌اند. این فرآیند تدریجی بوده است. تنها به تدریج بود که آن‌ها به ایده رستگاری در دانش رسیدند، دانشی که همان اتحاد با برهماست؛ و همچنین تنها طی مراحل آهسته بود که توانستند برهما را «فی‌نفسه» (در ذات خود) تصور کنند. بسیاری از قطعات در اوپانیشادها سرشار از تلاش‌هایی برای بازنمایی برهما توسط نمادها یا اشکال قابل درک برای حواس است، مانند اثیر، نَفَس، خورشید و غیره. کاهنان کوشیدند تا از طریق اعمال آیینی به ایده‌هایی دست یابند که قرار است این اعمال نماد آن‌ها باشند: آیین، میدان تمرینی برای شناخت برتر است، و همچون بندِ کمکیِ راه رفتن (تاتی) برای فلسفه‌ی نوپا. به‌تدریج انسان‌ها قادر شدند بدون کمک این نمادها بیندیشند: فلسفه به بلوغ می‌رسد، و با نوعی تحقیر به آن تکیه‌گاه‌های دوران کودکی‌اش می‌نگرد.

ماهیت «برهما» آن‌گونه که در اوپانیشاد ها تصور شده، موضوعی است که مناقشات بی‌پایانی بر سر آن در گرفته است و نیازی نیست ما نیز بر آن بیافزاییم. به‌علاوه، خودِ اوپانیشاد ها نیز در این مورد، یا در موارد دیگر، کاملاً سازگار نیستند؛ زیرا آن‌ها یک نظام فلسفی واحد و همگن نمی‌باشند، بلکه مجموعه‌ای از تأملات هستند که غالباً از دیدگاه‌های متفاوتی ناشی شده و مکرراً با یکدیگر ناسازگارند. اما ایده‌هایی وجود دارند که کم‌وبیش در همه‌ی آن‌ها حضور دارند. آن‌ها برهما را همزمان به مثابه اندیشه و هستیِ مطلق و نامتناهی می‌نگرند، و بدین‌سان، هنگامی که فرد خود را از توهمِ جهانِ متکثر برهاند و وحدت خویش با برهما را دریابد، [برهما] با آگاهی، روح یا «خودِ» آن فرد یگانه می‌شود. افزون بر این، برهما «بهجت» است—شادیِ ناشی از اندیشه و هستیِ کاملاً بی‌نقص و خودبسنده.

ورود سامسارا و کارما از مکتب اوپانیشاد

از آنجا که برهما به عنوان روح جهانی در واقع با هر روح فردی یا «آتمان» یکی است، و بالعکس، نتیجه می‌شود که هر روح فردی، به اعتبار برهما بودن، کلِ هستی، طبیعت، خدایان، بشریت و تمام موجودات دیگر را در خود دارد؛ او همگی را خلق می‌کند و همه به او وابسته‌اند. حکیمان اوپانیشاد یِ ما، ایده‌آلیست‌هایی (آرمان‌گرایانی) تمام‌عیار هستند.

ایده‌ی جدید دیگری نیز برای نخستین بار در اوپانیشاد های اولیه ظاهر می‌شود؛ ایده‌ای که از آن پس نفوذی عظیم بر تمام اندیشه‌ی هندی اعمال خواهد کرد. این نظریه‌ی «کارما» و «سامسارا» است؛ یعنی تولد دوباره‌ی روح متناسب با ماهیت اعمال پیشینش. پیش از اوپانیشاد ها هیچ شواهدی از این آموزه نمی‌یابیم: نزدیک‌ترین رویکرد به آن در برخی فقراتِ «برهماناها» دیده می‌شود که از مرگِ مجددِ گناهکاران در جهانِ دیگر به عنوان مجازاتی برای گناهانشان سخن می‌گویند. اما در اوپانیشاد ها این آموزه به شکلی تمام‌عیار ظاهر می‌شود و آبستنِ پیامدهایی با اهمیتِ بسیار است.

سامسارا

سامسارا در لغت به معنای «رفت و آمد» (سرگردانی) است؛ یعنی چرخه‌ی تولدهایی که هر روح باید از زمانی نامتناهی دائماً در آن سیر کند، و کارما به معنای «اعمال» هر روح است. هر کار یا عملی که توسط یک موجود زنده انجام می‌شود، دارای درجه‌ی خاصی از درستکاری یا شرارت است و با تجربه‌ای در آینده که متضمن لذت یا دردِ متناسب با آن عمل است، پاسخ داده می‌شود. بنابراین، هر تولد و در نهایت هر تجربه‌ی یک روح، توسط میزان درستکاریِ اعمال پیشینش تعیین می‌شود؛ و هیچ رهایی‌ای برای روح از این زنجیره‌ی بی‌پایانِ علل و معلولات وجود ندارد مگر آنکه راهی ماوراءالطبیعی برای رستگاری بیابد. حکیمان اوپانیشاد ی به راهی اشاره می‌کنند که معتقدند تنها راه است: آن «شناختِ برهما» توسط فرزانه‌ی روشن‌ضمیر است که روح او را از زنجیره‌ی علیت طبیعی رها می‌سازد و او را به اتحاد جاودانه با برهما برمی‌کشد.

آموزه‌های اوپانیشاد ها دو نتیجه‌ی عملی بسیار متفاوت داشته است. از یک سو، بسیاری از متفکرانِ مشتاق را بر آن داشته تا پیوندهای دنیوی را بگسلند و همچون گدایانی بی‌خانمان سرگردان شوند، با صدقه روزگار بگذرانند و بر آموزه‌های اوپانیشاد ها تأمل و گفتگو کنند، در حالی که منتظر فرارسیدن مرگ‌اند تا ارواحشان را از زندانِ جسم رها سازد و به اتحاد کامل و ابدی با برهما برساند. این مرتاضانِ سرگردان —که سانیاسی، بیکشو، یا پاریوراجاکا نامیده می‌شوند— طبقه‌ای متمایز را تشکیل می‌دهند که مقدر است تأثیری عظیم در شکل‌دهی به اندیشه‌ی آینده‌ی هند داشته باشد. آموزه‌های آیین برهمایی نیز کم‌کم آنان را به رسمیت می‌شناسد.

مرتاض شدن نتیجه تفکرات اوپانیشادی

آیین برهمایی پیش از این زندگی مردِ دین‌دار را به سه مرحله یا «آشراما» تقسیم کرده بود: دوران شاگردی، وضعیت مردِ خانه‌دار متأهل، و سوم زندگی زاهدانه یا «واناپراستها» که مرد خانه‌دار باید پس از به جای گذاشتن پسری برای اداره‌ی امور خانه، بدان عزلت گزیند؛ و اکنون در حال افزودن زندگیِ مرتاضِ بی‌خانمانی که در انتظار مرگ و رهایی است، به عنوان مرحله‌ی چهارم به این مراحل است. اما این آرایش عمدتاً ساختگی است و بدین منظور ابداع شده تا فیلسوفانِ درویش‌مسلک را درونِ نظامِ زندگیِ برهمایی حفظ کند؛ در واقعیت، خودِ آنان چنین قانونی را به رسمیت نمی‌شناسند.

جریان دیگر در میان اوپانیشاد گراها در مسیری بسیار متفاوت در حال حرکت است. دیده‌ایم که چگونه پرستش رودرا-شیوا از روزگار ریگ‌ودایی رشد کرده است، و چگونه برخی از نفوس توانسته‌اند در میان هراس‌های این خدا، نیرویی از عشق و خرد را ببینند که عمیق‌ترین امیدها و آرزوهایشان را برآورده می‌سازد؛ آن‌گونه که هیچ یک از مناسک ارتودوکس نمی‌توانند. احساس جدیدی، یعنی روح تقرب مذهبی (بهاکتی)، آن‌گونه که خوانده می‌شود، در میان آن‌ها در حال ظهور است.

برای آن‌ها—که شامل بسیاری از برهمن‌ها و نیز مردانی از طبقات دیگر می‌شوند—شیوا بدین ترتیب به عالی‌ترین موضوع پرستش، یعنی ایشوارا یا «ارباب»، تبدیل شده است؛ و با نشاندن او به عنوان متعالی‌ترین در قلب‌هایشان، در تلاشند تا جایگاهی متناسب با او در قوه‌ی عقل خویش بیابند. برای نیل به این هدف، آن‌ها مدعی هستند که شیوا در مقام ایشوارا، عالی‌ترین شکل وجود است؛ و این آموزه در حال رشد و کسب مقبولیت بسیار است.

همسان‌سازی شیوا با برهما

در میان اوپانیشاد گراها، بسیاری هستند که این آموزه را از طریق همسان‌سازی شیوا با برهما با تعلیمات اوپانیشاد ها آشتی می‌دهند. بدین ترتیب، نوری جدید در اوپانیشاد ها سوسو زدن می‌گیرد، زیرا مفهوم شیوا، خدایی شخصی که فیض آزاد می‌بخشد، بر سفیدی کم‌رنگ برهمای غیرشخصی رنگ می‌پاشد؛ و در نهایت در «شْوِتاشْوَتارا» که اگرچه از نظر زمانی نسبتاً متأخر است اما کم‌اهمیت‌ترین اوپانیشاد نیست، این جنبش ثئیستی (الهیاتی) جسورانه خود را اعلام می‌کند: برهمای متعال، که با شیوا همسان‌سازی شده است، به وضوح با روح فردی (آتمان) متضاد قرار داده می‌شود؛ الهی در برابر انسانی، بخشنده‌ی فیض در برابر گیرنده‌ی فیض.

اوپانیشاد های متأخر این مسیر را به احترام شیوا و خدایان دیگر دنبال خواهند کرد و سرانجام به بیانیه‌هایی صرف برای این یا آن فرقه‌ی ثئیستی تبدیل خواهند شد. در عین حال، جریان دیگری نیز اکنون در حال تحریک اذهان است و آن جریانی است که برای آینده‌ای بزرگ مقدر شده است. این جریان از کریشنا آغاز می‌شود.

آموزه‌ی اوپانیشاد ها، مبنی بر اینکه تمام هستی، همان برهمای واحد است و برهما با روح فردی یکسان است، ذهن بسیاری از افراد، نه تنها برهمن‌ها بلکه کشاتریاها (نجیب‌زادگان طبقه‌ی جنگجو) را نیز به خود مشغول داشته است. حتی برخی می‌گویند که این آموزه در میان کشاتریاها پدید آمده است؛ و در هر صورت، محتمل است که آن‌ها، چون کمتر از برهمن‌ها درگیر اشکال مناسک بوده‌اند و از این رو توانسته‌اند مستقیم‌تر و شفاف‌تر فکر کنند، در بحث‌های خود به برهمن‌ها کمک کرده باشند تا ذهنشان را از نمادگرایی مناسکی پاک کنند و ایده‌های فلسفی را که تا آن زمان تنها به طور مبهم در مراسمشان نمادین می‌دیدند، مشخص‌تر درک کنند.

کریشنا

کریشنا یکی از این کشاتریاها بود. او متعلق به قبیله‌ی ساتواتا یا وریشنی بود که در شهر باستانی ماتورا یا اطراف آن زندگی می‌کردند. گاهی در نوشته‌های اولیه او را کریشنا دِوَکی‌پوترا (پسر دِوَکی) می‌نامند، زیرا نام مادرش دِوَکی بود؛ گاهی نیز او را کریشنا واسودوا یا صرفاً واسودوا می‌خوانند، که لقبی پدری است و گفته می‌شود از نام پدرش، واسودوا، گرفته شده است.

در دوران متأخر، چرخه‌ای کامل از افسانه‌ها را خواهیم یافت که حول محور او شکل می‌گیرند و بدون شک هسته‌ای از حقیقت در آن‌ها نهفته است. اگر عناصر خارق‌العاده را از این داستان‌ها کنار بگذاریم، می‌توان طرح کلی افسانه‌ی کریشنا را چنین بیان کرد: پدر کریشنا (واسودوا) و مادرش (دِوَکی) به‌شدت مورد ظلم پسرعموی دِوَکی، یعنی کَمسا، قرار گرفتند؛ کسی که قدرت سلطنتی در ماتورا را غصب کرد و تلاش نمود تا کریشنا را در کودکی به قتل برساند؛ اما کودک گریخت و پس از رسیدن به سن بلوغ، کَمسا را کُشت. اما کَمسا با جاراساندهه، پادشاه ماگادها، متحد شده بود که اکنون کریشنا را تهدید می‌کرد؛ بنابراین کریشنا از روی احتیاط از ماتورا عقب‌نشینی کرد و گروهی از افراد قبیله‌اش را به دوارکا، در سواحل غربی کاتیاوار، رهبری کرد، جایی که او ایالتی جدید بنیان نهاد. به نظر نمی‌رسد دلیل موجهی برای تردید در این اظهارات وجود داشته باشد. تاریخ متین، داستانی را صرفاً به این دلیل که با اسطوره و داستان‌سرایی آراسته شده است، رد نمی‌کند.

ترکیبی از آرمان‌گرایی اوپانیشاد با پرستش یک خدای متعالِ در آموزه کریشنا

این مرد، کریشنا، در بحبوحه‌ی زندگی پرجنب‌وجوش خود که آمیخته با جنگ و حکومت بود، وقت و ذوقی نیز برای امور معنوی پیدا کرد. او با مردان آگاه به اوپانیشاد ها درباره‌ی برهما، روح و پرستش خداوند سخن می‌گفت؛ و ظاهراً یک آیین مذهبی کوچک و مستقر برای خود بنا نهاد که در آن ترکیبی از آرمان‌گرایی اوپانیشاد ها با پرستش یک خدای متعالِ دارای فیض و شاید نوعی انضباط مذهبی وجود داشت، که بعداً بیشتر در مورد آن خواهیم گفت.

باید اعتراف کرد که ما از آموزه‌ی واقعی او به صورت دست اول، اطلاع بسیار کمی داریم. تنها چیزی که در مورد آن می‌شنویم، یک فصل کوتاه در چاندوگیا اوپانیشاد (فصل ۳، آیه‌ی ۱۷) است، جایی که برهمن غورا آنگیراسا موعظه‌ای به کریشنا ارائه می‌دهد، که در آن مراحل زندگی انسان را به مراحل دیکشا یا مراسم تقدیس، و فضایل اخلاقی همراه با آن‌ها را به داکشینا یا پاداشی که به کاهنان اهدا می‌شود، تشبیه می‌کند؛ و در پایان، شنونده‌ی خود را ترغیب می‌کند که دریابد برهما تباه‌نشدنی، پایدار و روحانی است و دو آیه از ریگ‌ودا را نقل می‌کند که در مورد خورشید به عنوان نماد سعادت متعالی‌ای سخن می‌گوید که روح روشن‌بین به آن صعود می‌کند.

این مطلب چیز زیادی به ما نمی‌گوید، و علاوه بر این باید به یاد داشته باشیم که نویسنده‌ی ما در اینجا، چون یک اوپانیشاد گرا است، بیشتر به آنچه غورا برای کریشنا موعظه کرد علاقه‌مند است تا آنچه کریشنا از تعالیم غورا پذیرفت. اما قرن‌ها بعد در بهاگاواد گیتا، بزرگ‌ترین کتاب درسی دین کریشنا، پژواک‌های دوری از این بخش از چاندوگیا خواهیم یافت.

خلاصه کلام

بنابراین، سرآغاز دین کریشنا بسیار نامشخص است. اما هرچه در طول اعصار پیش می‌رویم، مشاهده می‌کنیم که این دین در حال رشد و گسترش است. می‌بینیم که خود کریشنا به عنوان یک قهرمان و معلم نیمه‌الهی در نظر گرفته می‌شود و با نام بهاگاوان («ارباب»)، در ارتباط با دیگر قهرمانان نیمه‌الهی پرستش می‌شود. می‌بینیم که او با خدایان باستانی همسان‌سازی می‌شود و سرانجام به رتبه‌ی رب‌النوع متعال ارتقا می‌یابد؛ خدایی که پرستش او را خود در طول زندگی‌اش تعلیم داده بود، یعنی برهمای فلاسفه و خدای متعال ثئیست‌ها. همان‌طور که بارها اتفاق افتاده است، معلم به خدای کلیسای خویش تبدیل شده است.

برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.

برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر هند به این لینک مراجعه نمایید.