منشا قوانین
حیوانات برای جفت با هم رقابت میکنند و بر سر قلمرو میجنگند. انسانها مجبور نیستند چنین کنند. قوانین این را تضمین میکنند. حیوانات بیش از نیازشان نمیخورند. اما انسانها میخورند. قوانین مانع این کار میشوند.
روزگاری بسیار دور، هیچ قانونی وجود نداشت. مردی به نام «وِناVena » زمین را برای تمام منابعش غارت کرد. زمین که منزجر شده بود، به شکل یک گاو درآمد و گریخت. پس «ریشیها» (فرزانگان) تیغهای علف برداشتند، با خواندن مانتراهایی mantras آن علف را به یک موشک تبدیل کردند و آن را برای کشتن ونا هدایت کردند. وقتی ونا مُرد، بدنش را تطهیر کردند. تمام آنچه در او نامطلوب بود، دور ریخته شد.
از خلوصی که باقی مانده بود، مردی به نام «پریتوPrithu» خلق شد. پریتو گاو-زمین را تعقیب کرد و از او خواهش کرد که به مردمش غذا بدهد. گاو-زمین امتناع کرد. پس پریتو کمانش را بالا برد.
گاو-زمین فریاد زد: «اگر مرا بکشی، چه کسی به مردم تو غذا خواهد داد؟»
پریتو در پاسخ فریاد زد: «اگر تو مدام فرار کنی، چه کسی به مردم من غذا خواهد داد؟»
سرانجام گاو-زمین ایستاد و به مردمِ پریتو اجازه داد او را بدوشند. او پرسید: «چگونه مانع آنها خواهی شد که مرا تا زمانی که پستانهایم زخم شود ندوشند؟»
پریتو گفت: «من قوانین را وضع خواهم کرد. در طبیعت، هیچ قانونی وجود ندارد. اما فرهنگ بر پایه قوانین بنا خواهد شد. پادشاه حافظ قوانین خواهد بود.»
پریتو نخستین پادشاه بود. کمان نماد او بود. حاکم، چوبه کمان بود و قوانین، زِه آن بودند. اگر زِه خیلی شل میبود، کمان بیفایده میشد؛ اگر خیلی سفت میبود، کمان میشکست. پریتو همان «ویشنو» بود، نگهدارنده نظم اجتماعی و حفظکننده تعادل میان طبیعت و فرهنگ. او به گاو-زمین قول داد که هرگاه قوانین جامعه مختل شد و از زمین بهرهکشی شد، او به زمین هبوط کند تا اوضاع را سامان بخشد. زمین چنان خشنود گشت که خود را «پریتوی»، دخترِ پریتو، نامید.
تبر پاراشوراما
روزی «رنوکا» یک «گندهاروا gandharva» (موجود نیمهخدای آسمانی) را دید که در رودخانه مشغول استحمام بود. او چنان زیبا بود که رنوکا به شدت مشتاق او شد. تا آن زمان، پاکدامنیِ رنوکا تاپاسیای او محسوب میشد و به او قدرت سیدها را بخشیده بود: او میتوانست آب را در کوزههای نپختهای که از گلِ رودخانه ساخته شده بود، جمع کند. اما با میل او به گندهاروا، این قدرت ناپدید شد. او دیگر نمیتوانست مانند قبل آب را حمل کند.
همسرش، «جاماداگنیِ» فرزانه از خاندان «بهریگو Bhrigu»، رنوکا را به زنا متهم کرد: «چگونه میتوان به تو اعتماد کرد، وقتی هوس باعث میشود قوانین ازدواج را نادیده بگیری؟» او به پسرانش دستور داد که سر مادرشان را از تن جدا کنند. چهار پسر بزرگتر امتناع کردند، اما کوچکترین پسر تبرش را چرخاند و آنچه لازم بود انجام داد. نام او «راما» بود. از آنجایی که او تبر را به شکلی چنین هولناک به کار برد، به «پاراشوراما» (رامایِ تبربهدست) معروف شد.
جاماداگنی که از اطاعت بیقید و شرط پاراشوراما خشنود شده بود، به پسرش یک «بون» (موهبت یا پاداش) پیشنهاد داد. پسر گفت: «مادرم را دوباره زنده کن.» جاماداگنی با استفاده از قدرت سیدهایی که داشت چنین کرد.
جاماداگنی گاوی به نام «ناندینی» داشت که از نسل گاوهای بهشتی بود و میتوانست تمام آرزوها را برآورده کند. پادشاه «کارتاویریا Kartavirya» این گاو را دید و سعی کرد با زور آن را تصاحب کند.
کارتاویریا به هزار دست متبرک شده بود یعنی هزار دست داشت. مقاومت در برابر او غیرممکن بود. جاماداگنی گفت: «این دستهایی که داری برای کمک به جهان است؛ در عوض تو از آنها برای غارت و سرقت استفاده میکنی. تو پادشاه نیستی، تو یک دزدی.» کارتاویریا اهمیتی به این سخنان نداد. او جاماداگنی را به کناری پرتاب کرد و گاو را کشانکشان با خود برد.
پاراشورامای خشمگین بار دیگر تبرش را برداشت و دستهای آن پادشاه شرور را آنقدر قطع کرد تا از خونریزی مُرد.
پسران کارتاویریا برای انتقام مرگ پدرشان، سر جاماداگنی را بریدند. پس پاراشوراما برای سومین بار تبرش را بالا برد و سوگند یاد کرد: «اگر قوانین جامعه توسط خودِ پادشاهان محترم شمرده نشود، ما چه تفاوتی با حیواناتی داریم که با زور زندگی میکنند؟ من هر پادشاهی را که به قوانین جامعه بیاحترامی کند، خواهم کشت؛ قوانین جامعه از هر پادشاهی والاتر هستند.»
پاراشوراما به دور جهان گشت و تمام حاکمانی را که نالایق مییافت، به قتل رساند. بدین ترتیب صدها نفر سلاخی شدند. تعداد کمی با پنهان شدن پشت زنان جان سالم به در بردند. از این بزدل ها، نسل بعدی پادشاهان متولد شدند که برای حکومت کردن بیش از حد بزدل بودند.
پاراشوراما با خود اندیشید: «آیا هرگز پادشاه کاملی را خواهم یافت که به قوانین ازدواج و قوانین مالکیت احترام بگذارد؟»
کوشیکا تبدیل به ویشوامیترا میشود
«کوشیکا» پادشاهی بود که برای سیر کردن شکم رعایای خود «یاگناهای» (مراسم قربانی) بسیاری انجام میداد. سپس روزی با ریشی (فرزانهای) به نام «واسیشتها Vasishtha» ملاقات کرد که گاوی بهشتی داشت که میتوانست هر آرزویی را برآورده کند. کوشیکای پادشاه احساس کرد چنین گاوی باید متعلق به یک پادشاه باشد تا او بتواند بدون هیچ زحمتی، تمام قلمرو خود را غذا بدهد.
با این حال، واسیشتها از بخشیدن گاو خودداری کرد و گفت: «گاوِ برآورنده آرزو، تنها نزد کسی میآید که هیچ آرزویی نداشته باشد.» کوشیکا سعی کرد گاو را با زور تصاحب کند، اما گاو مقاومت کرد. از پستانهای او گروهی از جنگجویان خشن بیرون آمدند که هر حمله کوشیکا را دفع کردند.
کوشیکا متوجه شد که تنها راه به دست آوردن یک کامادهنو این است که مانند واسیشتها یک «ریشی» شود و «ایندرا» را مجبور کند یکی از آن گاوهای جادویی را که در بهشت (سوارگا) میچریدند به او بدهد. برای این کار، او باید «سیدها» (قدرت ماورایی) به دست میآورد. برای آن باید «تایاسیا» (ریاضت) میکشید. برای آن باید مانند یک زاهد در جنگل زندگی میکرد. و برای آن باید از پادشاهی و تاج و تخت خود چشم میپوشید.
کوشیکای مصمم، تمام این کارها را انجام داد. با گذشت زمان، او آنقدر «سیدها» به دست آورد که میتوانست طبیعت را به فرمان خود درآورد.
اما در حالی که کوشیکا مشغول مهار حواس خود و گردآوری قدرت بود، خانوادهاش نادیده گرفته شدند. آنها که دیگر در قصر نبودند، مجبور بودند خودشان گلیمشان را از آب بیرون بکشند. یافتن غذا برایشان دشوار بود و اگر سخاوتمندیِ مردی به نام «تریشانکو» نبود، از گرسنگی میمردند.
کوشیکایِ سپاسگزار به تریشانکو یک «بون» (موهبت) پیشنهاد داد. تریشانکو گفت: «من به پدرم بیاحترامی کردهام. به زنی شوهردار دستدرازی کردهام. برای سیر کردن گرسنگیام، گاوها را کشتهام و گوسالهها را به گریه انداختهام. در نتیجه، من شایستگی کافی برای ورود به “سوارگا” را ندارم. از قدرت “سیدها”ی خود استفاده کن تا ورود مرا به آن گلستانِ حتمی کنی.»
کوشیکا با استفاده از قدرتش، باعث شد تریشانکو از سرزمین انسانها برخیزد و از میان آسمان به سوی سرزمین «دواها» (خدایان) برود. ایندرا، فرمانروای سوارگا، این موضوع را برنتافت. تریشانکو مهمانی ناشایست و ناخوانده بود. او تریشانکو را به سمت زمین پس زد.
کوشیکا آنقدر قدرت داشت که مانع از برخورد تریشانکو به زمین شود، اما نه آنقدر که بر ایندرا چیره گردد. پس تریشانکو در میان راه، معلق بین زمین و آسمان و میان سرزمین انسانها و خدایان، گیر افتاد.
کوشیکا به ریاضتهای خود ادامه داد و مصمم بود قدرت بیشتری کسب کند و ایندرا را شکست دهد. ایندرا که از بدترین اتفاق میترسید، «مناکا» (یک آپسارا یا پری آسمانی) را فرستاد تا پادشاه سابق را فریب دهد. مناکا در برابر فرزانه در حال مراقبه رقصید و تنها مسئله زمان مطرح بود تا کوشیکا تسلیم افسون او شود.
کوشیکا که از ناتوانی در تبدیل شدن به ریشیای به قدرتمندی واسیشتها ناامید شده بود، دوباره ریاضتهایش را از سر گرفت. درست زمانی که در شرف بازپسگیری قدرتش بود، پادشاهی به نام «هاریشچاندرا» که در حال شکار بود، تمرکز او را بر هم زد. کوشیکا خشمگین شد و در آستانه نفرین کردن پادشاه و خاندانش بود که پادشاه کل قلمرو خود را به عنوان غرامت پیشنهاد داد. کوشیکا این غرامت را پذیرفت زیرا به او اجازه میداد خانواده گرسنهاش را سیر کند.
برای اینکه اطمینان حاصل شود که غرامتِ هاریشچاندرا با صدقه (بیکشا) یا احسان (دانا) اشتباه گرفته نمیشود، کوشیکا از پادشاه طلب «داکشینا» (حقالزحمه خدمت) کرد؛ هزینهای برای رهایی او از تعهد کارماییِ جرمش. هاریشچاندرا که تمام پادشاهیاش را بخشیده بود، متوجه شد که دیگر چیزی برای بخشش ندارد. پس او کاری غیرقابل تصور انجام داد: خود، همسر و پسرش را به عنوان برده فروخت و پولی را که از این راه جمع کرده بود، به عنوان داکشینا به کوشیکا داد.
هاریشچاندرا توسط یک «چاندالا» (نگهبان گورستان) خریداری شد که از او خواست به هیزمهای تشییع جنازه رسیدگی کند. همسر و پسرش توسط کاهنی خریداری شدند که آنها را خدمتکار خانهاش کرد. پسر در حالی که در باغ گل جمع میکرد، بر اثر مارگزیدگی درگذشت. مادرِ پریشانحال، جسد پسرش را به گورستان آورد و همسرش را در آنجا یافت. هاریشچاندرا که زمانی پادشاه بود و اکنون یک چاندالا، برای سوزاندن جسد فرزند خودش طلب هزینه کرد، زیرا اینها قوانین اربابش بود. ملکه سابق چیزی برای بخشیدن نداشت جز لباسهای بر تنش. پس همانها را پیشنهاد داد و او آن را به عنوان پرداختی عادلانه پذیرفت.
در نورِ آتشِ جنازه، کوشیکا ملکه برهنه و پادشاه صبور را دید که برای پسرشان میگریستند، اما هیچکس را برای وضعیت هولناک خود سرزنش نمیکردند. کوشیکا پرسید: «این خرد که به شما اجازه میدهد حتی در فاجعه نیز در آرامش باشید، از کجا میآید؟» هاریشچاندرا گفت: «از مرشدم، واسیشتها.»
با شنیدن نام رقیب قدیمیاش، حسادتِ کوشیکا دوباره سر برآورد. او یک «راکشاسا» (دیو) آدمخوار به نام «کاملاشپادا» را تحریک کرد تا پسر واسیشتها، «شاکتی»، را ببلعد.
نوه واسیشتها که بدین ترتیب یتیم شده بود، تصمیم گرفت تمام راکشاساهای روی زمین را نابود کند. اما واسیشتها با توضیح قوانین کارما، نوه خود را آرام کرد: «هر عملی پیامدهایی دارد. چرا ابزارِ کارما را برای آنچه توسط اعمال گذشته خودمان تعیین شده، سرزنش کنیم؟ من با دریغ کردن کامادهنو از کوشیکا (چون شایسته آن نبود)، شعله خشم را در قلب او برافروختم که منجر شد او کاملاشپادا را به کشتن پدرت وادار کند. من به همان اندازه که کاملاشپادا و کوشیکا مسئول مرگ پدرت هستند، مقصرم. کاش پسران بیشتری داشتم تا کوشیکا آنها را میکشت تا زمانی که خشمش فروکش کند.»
با شنیدن این سخنان، کوشیکا دریافت که آنچه از یک انسان «ریشی» میسازد، قدرت ماورایی (سیدها) نیست، بلکه توانایی مراقبت از دیگران است. برای مراقبت از دیگران، ابتدا باید آنها را دید و به درستی درک کرد. واسیشتها، کوشیکا را به گونهای دیده بود که کوشیکا خودش را ندیده بود. و کوشیکا در دیدن واسیشتها آنگونه که واقعاً بود، شکست خورده بود. نگاه او با خشم رنگ گرفته بود. او فهمید که واسیشتها بینندهای خردمند است و خودش در بهترین حالت، یک جادوگر قدرتمند.
کوشیکا با خود اندیشید: «هدف از یاگنا و تایاسیا، افزایش ثروت و قدرت من نیست. هدف این است که گرههای ذهنم را بگشایم، از “اَهام” (ایگو/منیت) به سمت “آتما” (روح/خویشتن برتر) حرکت کنم و جهان را از دیدگاه دیگری ببینم. تنها در این صورت است که میتوانم یک ریشی باشم.»
با این درک، کوشیکا دگرگون شد. او دیگر «ویشوا-شاترو» (دشمن جهان) نبود و تبدیل به «ویشوا-میترا» (دوست جهان) شد. او دیگر نمیخواست جهان را تغییر دهد؛ میخواست به جهان کمک کند. او تصمیم گرفت از آموختهها و تجربیاتش برای پرورش پادشاهان نجیبی استفاده کند که حتی «پاراشوراما» نیز آنها را تحسین کند.
یاگنای ویشوامیترا
در حالت وحشی، جنگل هیچ ارزشی برای انسانها ندارد، زیرا در حیات وحش، انسانها تفاوتی با حیوانات ندارند. در حالت اهلی، جنگل با تبدیل شدن به مزارع و باغهایی که انسان سرور آنهاست، به انسانها ارزش میبخشد.
اما وقتی ذهن انسان توسط قوانین اهلی میشود، ذهن مهار میگردد. یک پادشاه باید چه باشد؛ مجری قوانین یا تعالیبخش ذهنها؟ آیا او باید رعایای خود را به جانورانی اهلی و مطیع تبدیل کند یا به برهمنها؟
این پرسشها ویشوامیترا را رها نمیکرد. بنابراین او «سیدها-آشراما» را بنا نهاد، صومعهای در دل جنگل. او تصمیم گرفت در آنجا «یاگنا»ای برگزار کند و خطر حمله «راکشاساها rakshasas» را به جان بخرد. این بهترین راه بود تا به پادشاهان جدید کمک کند تا اصول اهلیسازی را درک کنند.
او برای پادشاهانی که قلمروشان در امتداد رود گنگ قرار داشت دعوتنامه فرستاد و از آنها خواست پسرانشان را بفرستند تا از تالار آتش او، «یاگنا-شالا»، در برابر حملات راکشاساها محافظت کنند. در عوض، او به آنها دانش عملی درباره جنگ و سلاحها خواهد بخشید. او حتی وعده داد به آنها اورادی بیاموزد که با استفاده از آنها بتوانند تیرهای معمولی را به موشکهایی قدرتمند با نیروی آتش، آب، خورشید، ماه، باد و باران تبدیل کنند.
اما هیچ پادشاهی پسرانش را نفرستاد؛ آنها از جنگلها و راکشاساها وحشت داشتند. وقتی شاگرد نزد استاد نمیآید، استاد به جستجوی شاگرد میرود. ویشوامیترا تصمیم گرفت شاگردی بیابد و او را به پادشاهی کامل تبدیل کند. و چه کسی بهتر از شاگردِ رقیب دیرینهاش، واسیشتها، که او (هرچند با اکراه) شروع به تحسین خردش کرده بود؟
دانش آموزان واسیشتها
وقتی «داشراتا» از «واسیشتا Vasishtha» خواست به چهار پسرش شیوه پادشاهی بیاموزد، فرزانه پاسخ داد: «تلاش میکنم از آنها برهمن بسازم.» پادشاه نگران شد و گفت: «پسران من شاهزادهاند و باید فرمانروایی یاد بگیرند، نه آداب مذهبی.»
واسیشتا توضیح داد: «تو “برهمنِ نژادی” را با “برهمنِ ذهنی” اشتباه گرفتهای. کسی که نژادش برهمن است، صرفاً یک مبلّغ مذهبی است؛ اما کسی که به جایگاهِ ذهنیِ برهمن میرسد، کسی است که ذهن محدودش را به سوی آگاهی بینهایت رشد داده است. هر انسانی، از جنگجو و کشاورز گرفته تا زن و مرد، باید ذهن خود را گسترش دهد و از سطح یک “پیرو” (شودرا) به سطح یک “سوداگر” (وایشیا)، سپس به یک “فرمانروا” (کشاتریا) و در نهایت به یک “بیننده و خردمند” (برهمن) برسد.»
داشراتا پرسید: «چطور یک پادشاه میتواند همزمان خدمتکار، سوداگر یا بیننده باشد؟»
واسیشتا گفت: «پادشاهی که بدون درک درست، فقط از دیگران تقلید میکند، در ذهن یک “خدمتکار” است. پادشاهی که از قوانین فقط برای رسیدن به خواستههای شخصیاش استفاده میکند، یک “سوداگر” است. پادشاهی که از قانون برای تحمیل ارادهاش به دیگران بهره میبرد، یک “فرمانروا” است. اما پادشاهی که فلسفه و ریشه قوانین را درک میکند، یک “بیننده” است. برای چنین پادشاهی، قانون ابزارِ قدرت و تسلط نیست، بلکه وسیلهای برای نظم بخشیدن به جامعه است تا حتی ضعیفترین افراد هم بتوانند به حق خود برسند.»
پس از پایان آموزش، پسران به سفر رفتند. وقتی بازگشتند، پسر بزرگتر یعنی «رام»، گمان کرد گوشهنشینی و زهد از زندگی معمولی ارزشمندتر است. واسیشتا به او یاد داد که چطور میتواند در عین زندگیِ عادی، یک زاهد باشد:
«آتشِ درون (خودسازی) را در ذهنت روشن کن و آتشِ بیرون (خدمت) را برای جهان. خودسازی، تو را دگرگون میکند و خدمت، جهان پیرامونت را. خودسازی نیازهای خودخواهانه و ترسهای “مَنِ درونی” را از بین میبرد، و خدمت به دیگران کمک میکند تا عشق و “حقیقت برتر” را کشف کنی. با کار کردن روی خودت، یاد میگیری به دیگران توجه کنی و با تمرکز بر دیگران، خودِ واقعیات را میشناسی. خودسازی به تو درکِ قوانین را میدهد و خدمت به دیگران، به تو قدرتِ وضع قوانین درست را میبخشد. کسی که این را درک کند، در راه “ویشنو” گام برمیدارد.»
داشراتا رام را می سپارد
ویشوامیترا به داشراتا گفت: «آنچه پسرانت تا به حال نزد واسیشتها آموختهاند، بیشتر جنبه نظری دارد. اکنون زمان کسب تجربه عملی از کسی است که زمانی خودش پادشاه بوده است.»
با این حال، داشراتا مایل نبود پسرانش از او جدا شوند. «آنها خیلی جوان هستند. به جای آنها ارتش مرا با خود ببر. اگر بخواهی، من خودم هم همراهت میآیم.»
ویشوامیترا گفت: «مزخرف نگو. تو خیلی پیر هستی. و پسرانت در آستانهی پادشاهی قرار دارند. بگذار با من بیایند.»
داشراتای وحشتزده، با دیدن پرههای بینی ویشوامیترا که از شدت خشم میلرزید، گفت: «دو نفر را به تو میدهم. اما دو نفر دیگر همینجا میمانند، محض احتیاط.»
ویشوامیترا به آن پدرِ نگران که به توانایی پسرانش اعتماد نداشت، لبخند زد. دو پسرِ داشراتا همراه با ویشوامیترا به سمت صومعه به راه افتادند.
آنها به یک دوراهی در جاده رسیدند. ویشوامیترا پرسید: «کدام مسیر را انتخاب کنیم؟ مسیر کوتاهی که امن است یا مسیر طولانی که مملو از راکشاساهاست؟»
یکی از شاهزادگان گفت: «انتخاب مسیر کوتاه و امنتر منطقی است.» برادر کوچکترش نیز به نشانه موافقت سر تکان داد.
ویشوامیترا فوراً تغییر مسیر داد، به آیودیا بازگشت و به داشراتا گفت: «این دو پسر تو هنوز آماده نیستند. بگذار آن دو نفر دیگر را با خود ببرم.»
داشراتا که آشکارا سوگلی خود را مشخص میکرد، گفت: «نه، نه، رام نه.» اما داشراتا میدانست که باید تسلیم شود؛ او نمیخواست خطر نفرینِ «ریشی» را به جان بخرد. بنابراین، بهاراتا و شاتروگنا بازگشتند، در حالی که رام و لاکشمن Lakshman به راه افتادند.
وقتی ویشوامیترا به دوراهی جاده رسید، بار دیگر پرسید: «کدام مسیر را انتخاب کنیم؟ مسیر کوتاهی که امن است یا مسیر طولانی که مملو از راکشاساهاست؟»
رام پاسخ داد: «بگذار مسیر طولانی و هولناک را در پیش بگیریم. این راهِ دانش است.» لاکشمن هم موافقت کرد. ویشوامیترا از این پاسخ خشنود شد.
این پسر با اندامی کشیده و منعطف، شانههای پهن، موهای ضخیم و مجعد و چشمانی به شکل غنچه نیلوفر، امید او را زنده کرد. آیا او همان پادشاه کامل بود؟
کشتن تاداکا
در راه صومعه، ویشوامیترا به رام و لاکشمن اوراد (مانتراهای) بسیاری آموخت تا با متمرکز کردن قدرت حیوانات، سیارات و عناصر در تیرها، آنها را به سلاحهایی قدرتمند تبدیل کنند. رام آموخت که چگونه با پرتاب یک تیر، درختی را به آتش بکشد، چگونه در زمین حفرهای ایجاد کند و باعث جوشیدن آب شود و چگونه باد را فرا بخواند. او یاد گرفت که چگونه کاری کند که تیرها مانند شاهین پرواز کنند، مانند ببر یورش ببرند و مانند فیل ضربه بزنند.
هنگامی که سرانجام به «سیدها-آشراما» رسیدند، ویشوامیترا با دیدن «کوشادواجا Kushadhvaja» برادر جاناکا در کنار چهار شاهزادهخانمِ اهل سرزمین ویدها، همانجایی که جاناکا پادشاهش بود، غافلگیر و خشنود شد. کوشادواج گفت: «من و برادرم هیچ کدام پسری نداریم، اما جاناکا احساس کرد که دخترانش نیاز دارند شاهد “یاگنا”ای باشند که در جنگل برگزار میشود.»
لاکشمن به چهار شاهزادهخانم نگریست، اما دختران، درست مانند رام، بیشتر به مراسم یاگنا علاقهمند بودند. رام متوجه شد که هرگز خواهری نداشته است و همیشه برادرانش دور او را گرفته بودند. او با خود فکر کرد که داشتن خواهری برای بازی کردن چگونه خواهد بود.
پسران ویشوامیترا که زمانی شاهزاده بودند، اکنون لباسهایی از پوست درخت بر تن داشتند. آنها رشتههایی از مهرههای ساخته شده از دانهها را به دور گردن و بازوهای خود آویخته بودند. همسرانشان که با خمیر صندل معطر شده بودند، گلوبندهایی از گل بر گردن داشتند و به آنها در آمادهسازی مراسم کمک میکردند. تمام محوطه پر از آجرهای گلی و کوزهها، قاشقهای چوبی، سبدهای حصیری، حصیرهای بامبو و پوست آهو بود. هفت نوع میوه، هفت نوع برگ و هفت نوع گل جمعآوری شده بود. ویشوامیترا گفت: «پیش از آنکه آتشی را روشن کنیم که در نهایت جنگل را به مزرعه تبدیل میکند، باید در برابر “شاکتی” سر تعظیم فرود آوریم و از او اجازه بگیریم.»
سیتا پرسید: «چرا جنگل را به عنوان یک الهه خطاب میکنید؟»
ویشوامیترا که میدانست دختران جاناکا در «اوپانیشادها» تبحر دارند، متوجه شد که باید پاسخی تأملبرانگیز بدهد. بنابراین با دقت پاسخ داد: «زیرا من ذهن را به مثابه یک مرد میبینم. این ذهنِ ما به دنبال کنترل طبیعت است، همانگونه که مرد تلاش میکند زن را کنترل کند. ذهن مالکیت بر طبیعت را فرض میگیرد، همانطور که مردی مالکیت بر همسرش را.»
سیتا گفت: «پس ذهن من مذکر است و طبیعتِ پیرامون من مؤنث؟»
ویشوامیترا شنید که شاهزاده جوانترِ آیودیا از برادر بزرگترش پرسید: «شنیدی او چه گفت؟» ویشوامیترا با حبس کردن نفس در سینه، منتظر ماند تا پاسخ رام را بشنود.
رام به لاکشمن گفت: «این یک استعاره است. ریشیها توضیح ذهن با استفاده از بدن مردانه و طبیعت با استفاده از بدن زنانه را آسان یافتهاند. آن را تحتاللفظی برداشت نکن.»
ویشوامیترا از پاسخ رام خشنود گشت. او میتوانست ببیند که سیتا نیز تحت تأثیر قرار گرفته است. دلیلی هم برای این کار وجود داشت: یافتن شاهزادهای با ذهنِ یک فرزانه کار معمولی نیست، بهویژه کسی که چنین جوان، خوشسیما و شجاع باشد.
ویشوامیترا در حالی که همسرش در کنارش بود، چوبِ آتشزنه را چرخاند و آتش را در محراب روشن کرد. شاهزادگان و شاهزادهخانمها با شگفتی مراسم را تماشا کردند. ویشوامیترا خود را «یاجامان» (برگزارکننده) نامید و سرودهایی در فراخواندن خدایان خواند. پسرانش سرودهایی در ستایش «ایندرا» (خدای آسمان)، «سوریا» (خورشید)، «چاندرا» (ماه)، «وایو» (باد)، «وارونا» (آب) و «آگنی» (آتش) سر دادند. این نیروهایی که بر فراز زمین وجود دارند، باید فراخوانده میشدند تا با هم به اهلی کردن جنگل و گشودن گرههای ذهن کمک کنند.
همانطور که آوازها فضا را پر میکرد و آتش با شکوه میسوخت، سیتا نگاهش را بالا برد و رام را دید. نگاهی بین آنها رد و بدل شد، قلب هر دو فرو ریخت و سیتا نگاهش را برگرداند. سپس صداهای خشمگینی بلند شد که آوازهای ویشوامیترا و پسرانش را در خود غرق کرد؛ ابتدا از دور و سپس بلندتر و بلندتر، تا جایی که به نظر میرسید تمام صومعه را محاصره کردهاند.
سیتا که به دلیل تعامل با ریشیهای بسیار، به زبانهای زیادی مسلط بود، کلمات راکشاساها (دیوها) را دریافت: «ما سر ویشوامیترا را خواهیم برید، همانگونه که شیوا سر برهما را برید. ما یاگنای ویشوامیترا را نابود خواهیم کرد، همانگونه که شیوا یاگنای داکشا را نابود کرد. ما اجازه نخواهیم داد “سانسکریتی” (فرهنگ)، “پراکریتی” (طبیعت) را نابود کند.»
ویشوامیترا گفت: «تو میفهمی آنها چه میگویند، نه، دختر جاناکا؟ سانسکریتی همان فرهنگ است، جایی که همه با محبت رفتار میکنند. پراکریتی همان طبیعت است، مکانی که تمام اعمال با ترس از گرسنگی و ترس از حمله برانگیخته میشوند. اگرچه برهما و داکشا یاگناهایی برگزار کردند، اما آنها در حال خلق سانسکریتی نبودند. برهما از چیزهای مهارنشده میترسید و از یاگنا برای کنترل طبیعت استفاده میکرد. داکشا از یاگنا استفاده میکرد تا همه را مجبور کند دستورات او را اجرا کنند. به همین دلیل است که شیوا به آنها حمله کرد. هدف از یاگنا فراتر رفتن از ترس است، نه افراط در آن. من این یاگنا را برگزار میکنم تا پادشاهان را به “ویشنو” تبدیل کنم؛ کسی که به جای تسلیم کردن با قوانین، با محبت تعالی میبخشد.»
سیتا، در حالی که غوغای سلاحها جایگزین فریادهای راکشاساها شده بود، گفت: «راکشاساها این را نمیدانند.»
ویشوامیترا پاسخ داد «آنها نخواهند فهمید تا زمانی که با آنها ارتباط برقرار کنیم. در حال حاضر، ما غریبه هستیم. ما تهدید هستیم. مجالی برای گفتگو نیست. ما نباید از خصومت آنها کینه به دل بگیریم.»
همانطور که صحبت میکردند، تکههای چوب، سنگ و استخوان به داخل محوطه پرتاب شد. اما پیش از آنکه به زمین برخورد کنند، تیرهای رام و لاکشمن آنها را خرد کردند. ویشوامیترا گفت: «اکنون زمان استفاده از مانتراهایی است که به شما آموختم.» پس رام و لاکشمن مجموعهای از تیرها را شلیک کردند و حصاری به دور صومعه و سقفی بر فراز «یاگنا-شالا» ایجاد کردند. همه احساس امنیت کردند.
سپس فریادی گوشخراش از پشت درختان شنیده شد. صدای یک زن. ویشوامیترا گفت: «او تاداکا است، بزرگِ این گلهی راکشاسا؛ قدرتمندتر از تمام آنها. از مانتراهایی استفاده کنید که تیرهایتان را به موشکهایی آغشته به قدرت خورشید، ماه، باد، آب و آتش تبدیل میکند. او را بکشید، زیرا او به تنهایی میتواند راه خود را به صومعه باز کرده و یاگنا-شالا را نابود کند.»
لاکشمن استدلال کرد: «اما او یک زن است. کتب مقدس به ما میگویند که به زنان آسیب نرسانیم.»
ویشوامیترا فریاد زد: «شرور جنسیت ندارد. شلیک کن!»
سیتا تماشا میکرد که رام با ملایمت سرودی را زمزمه کرد، تیر را بر کمان نهاد، زه را کشید و با چهرهای آرام، تیر را به سمت صدای تاداکا پرتاب کرد. درست زمانی که تاداکا از میان درختان بیرون میآمد، تیر به او برخورد کرد. او بلندقامت، نیرومند و ترسناک بود؛ اما با شکافته شدن قلبش توسط تیر، سکوت بر لبانش نشست و مانند درختی عظیم، با صدای مهیبی بر زمین غلتید.
پشت سر تاداکا دو مرد بودند: سوباهو و ماریچی، هر دو بلندقامت و خشن با موهایی همچون شعلههای آتش. سوباهو دوید تا به رام ضربه بزند، اما تیری دیگر او را به زمین دوخت. ماریچی روی برگرداند و گریخت.
پس از آن دیگر نه چوبی پرتاب شد، نه سنگی و نه استخوانی. فریادها و جیغها متوقف شد و سکوتی وهمآلود جای آنها را گرفت. راکشاساها عقبنشینی کرده بودند.
ویشوامیترا گفت: «آنها ما را به چشم جانورِ غالبِ جدیدی میبینند که این قلمرو را نشانه گذاری کرده است. هرگاه ما ضعیفتر شویم یا آنها قویتر شوند، برای بازپسگیری قلمرو باز خواهند گشت.»
لاکشمن گفت: «اگر بخواهید، ما تا ابد از این محوطه محافظت خواهیم کرد.»
رام در حالی که اخم کرده بود و ذهنش لبریز از افکار مختلف بود، گفت: «در آن صورت این فضا هرگز صاحب سانسکریتی (فرهنگ) نخواهد شد.» ویشوامیترا از دیدن این واکنش خشنود گشت. او از پسران خودش و پسران داشراتا خواست تا برای سوزاندن جسد تاداکا هیزم جمع کنند. «بیایید سفر او را از رودخانه وایتارنی تسهیل کنیم. چه کسی میداند او چگونه بازتولد خواهد یافت؟ امیدوارم به عنوان یک دوست بازگردد، نه دشمن.»
شروتاکیرتی، دختر کوچکتر کوشادواج، در حالی که مراسم تدفین تاداکا را تماشا میکرد، پرسید: «اما چرا باید نظم جنگل را بر هم بزنیم؟ چرا آنها را به حال خود رها نمیکنیم؟»
ویشوامیترا گفت: «جنگل به هیچکس تعلق ندارد. بدون مداخله انسان، اینجا یک بیشه باقی میماند؛ مکانی مملو از ترس، خصومت و نه مهماننوازی؛ جایی که در آن حق با قدرت است و فقط شایستهترینها زنده میمانند. بدون تایاسیا و یاگنا، تمدنی در کار نخواهد بود.»
اورمیلا گفت: «اما ما همین الان تاداکا را کشتیم.»
ویشوامیترا پاسخ داد: «برای روشن کردن آتش، هیزم باید بسوزد. برای غذا دادن به گاو، علف باید بریده شود. تا زمانی که راکشاساها یاد نگیرند به ما اعتماد کنند، ما را به چشم تهدید و رقیب خواهند دید. تا آن زمان خشونت وجود خواهد داشت. آنها آسیب خواهند دید، ما هم آسیب خواهیم دید. آنچه اهمیت دارد، نیت ماست. در نهایت، روابط شکل میگیرد و محبت چیره خواهد شد.»
مانداوی گفت: «آنها میترسند که ما راه و رسم زندگیشان را نابود کنیم. آیا خواهیم کرد؟ آیا میتوانیم؟»
ویشوامیترا گفت: «بله میتوانیم، اگر در سطح حیوان باقی بمانیم و از سلطهگری لذت ببریم و باور کنیم که چیزی برای آموختن از آنها نداریم. این اَدهارما (بیقانونی/شر) است. دهارما درباره مبادله است، درباره بخشیدن و ستاندن. درباره فراتر رفتن از غرایز حیوانی و ترس، و کشف توانایی برای سیر کردن دیگران، آرامش بخشیدن به آنها و توانمند ساختن دیگران برای یافتن معناست.»
از نگاه ویشوامیترا دور نماند که دختران جاناکا همچون «گارگی» در اوپانیشادها پرسشگری میکردند؛ در حالی که پسران داشراتا اطاعت از فرمانها را ترجیح میدادند. به راستی که بذرهای مختلف در زمینهای مختلف و توسط کشاورزان متفاوت، محصولات بسیار متفاوتی به بار میآورند.
برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.
برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر هند به این لینک مراجعه نمایید.


دیدگاهتان را بنویسید