داستان ابرانی شهر هیچ هیچ

داستان ایرانی شهر هیچ هیچ

Posted by:

|

On:

|

در داستان شهر هیچ‌ هیچ، در سرزمین هیچستان، دختری زندگی می‌کرد که یک روز زمین خورد و زانویش زخمی شد. پس از گذشت چند روز، وقتی زخم کمی بهتر شد، نزد عمه‌اش رفت تا از او پمادی برای تسکین درد بگیرد. عمه‌اش گفت: «متأسفم، پماد ندارم»، اما به جای آن، دو تخم‌مرغ به او داد و گفت که به بازار برود و از داروفروش مقداری پماد بگیرد.

دختر به بازار رفت، اما در راه تخم‌مرغ‌هایش را گم کرد. ناراحت و نگران دست در جیبش کرد و دید که یک جن در آن است! او که می‌خواست تخم‌مرغ‌هایش را پس بگیرد، جن را به گروهی از مردم بازار داد و در عوض آن‌ها از یک سوزن برایش مناره‌ای ساختند.

او از مناره بالا رفت و از آنجا همه شهر را زیر نظر گرفت. دید که یکی از تخم‌مرغ‌هایش تبدیل به مرغ شده و در خانه پیرزنی است، و تخم‌مرغ دیگر تبدیل به خروس شده و در روستایی دوردست مشغول خرمن‌کوبی است.

پس با خود گفت: «اول باید خروسم را پس بگیرم»، و راهی آن روستا شد. به دهقانان گفت: «خروسم را پس بدهید، و مزد کارش را هم بدهید، چون برای شما کار کرده است.» پس از چانه‌زنی فراوان، قرار شد که نیمی از محصولشان، که برنج بود، به او برسد. وقتی برنج را وزن کردند، سهم او ۲۵ من شد، اما کیسه‌ای برای حمل آن نداشت. پس یک کَک را کشت، پوستش را کند و از آن کیسه‌ای کوچک ساخت، برنج را درون آن ریخت، آن را بر پشت خروس گذاشت و به راه افتاد.

راه بسیار طولانی بود. وقتی به منزلگاه یکی مانده به آخر رسیدند، پشت خروس زخم شد. از مردم پرسید که چه باید بکند. آن‌ها گفتند: «مغز گردو را بسوزان و به پشتش بمال، خوب می‌شود.» او هم مغز گردویی را نیم‌سوز کرد و بر پشت خروس گذاشت. اما صبح که بیدار شد، دید که در آنجا درخت گردویی بزرگ روییده است!

کودکان روستا دور درخت گرد آمده و با سنگ و کلوخ به آن می‌زدند. او از شاخه‌ای بالا رفت و دید که این کلوخ‌ها روی هم انباشته شده و قطعه‌ای زمین حاصلخیز به وسعت صد چوب نی شکل گرفته است. او از یک کلوخ‌شکن خواست که زمین را صاف کند، سپس در آنجا خربزه و طالبی کاشت.

سرانجام دختر داستان شهر هیچ هیچ

روز بعد، زمین پر از خربزه‌های بزرگ شد. یکی از آن‌ها را شکست، اما هنگامی که داشت آن را می‌برید، چاقویش گم شد. پس لنگی به کمر بست و وارد خربزه شد تا چاقویش را پیدا کند.

درون خربزه، شهری بزرگ و پرهیاهو بود. او به جلوی یک غذاخوری رفت، سکه‌ای به آن‌ها داد و کمی حلیم خرید. مزه‌اش آن‌قدر خوب بود که وقتی تمام شد، ته کاسه را آن‌قدر لیسید که نزدیک بود بشکند!

در ته کاسه مویی دید. وقتی خواست آن را بردارد، انتهای آن به افسار شتری گره خورده بود. ناگهان، هفت ردیف شتر، هر ردیف شامل هفت شتر، یکی پس از دیگری از درون کاسه بیرون آمدند، هرکدام با تجهیزات کامل! آخرین شتر که بیرون آمد، چاقوی او به دمش بسته شده بود!

برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *