رع

دوران فرمانروایی رع (Re) خدای آفریننده‌ی خورشید

Posted by:

|

On:

|

,

رع خدای خورشید برای مدت طولانی بر زمین فرمانروایی می‌کرد. در این دوران، هیچ جدایی‌ای میان خدایان و انسان‌ها وجود نداشت و همه در کنار هم زندگی می‌کردند. با گذر زمان کهن‌سالی بر رع چیره شد و در نتیجه آن برخی از ایزدان شروع به سرپیچی از فرمان خدای آفریننده کردند. ایزیس، الهه‌ی نیرنگ و جادو، نقشه‌ای کشید تا فرزند هنوز به دنیا نیامده‌اش را وارث رع کند. در همین دوران، «چشم رع»  که به‌شکل الهه‌ای تصور می‌شد و تجلی خشم و قدرت رع بود با پدرش به نزاع برخاست، اما در نهایت متقاعد شد که به نزد پدرش بازگردد و از او دفاع کند.

هنگامی که انسان‌ها علیه فرمانروایی رع شورش کردند، او چشم خود را برای نابودی بدکاران به زمین فرستاد. پس از این انتقام، رع از زمین کناره گرفت و به آسمان رفت تا آنجا زندگی کند، و از آن پس به‌عنوان خدای خورشید در آسمان به‌جای حکومت زمینی، ظاهر شد. این اسطوره پایان عصر طلایی هم‌زیستی خدایان و انسان‌ها را شرح می‌دهد و منشأ فاصله میان جهان آسمانی و زمینی را توضیح می‌دهد.

بیشتر گاه‌شماری‌های مصری با دوره‌ای اسطوره‌ای آغاز می‌شوند؛ زمانی که مصر و باقی جهان مستقیماً تحت فرمانروایی خدایان آفریننده قرار داشتند. تصور می‌شد که خدای آفریننده در قصری در مصر زندگی می‌کرد. مصر سرزمین برگزیده و محبوب او بود. بسیاری از فرهنگ‌ها اسطوره‌ای درباره‌ی «عصر زرین گمشده» دارند؛ زمانی که خدایان یا فرمانروایانی نیمه‌الهی بر جهانی بدون درد و رنج یا درگیری حکم می‌راندند. اما روایت‌های مصری تنها تا حدودی با این الگو مطابقت دارند.

پایان حکومت رع چگونه رقم می خورد؟

در دوران پادشاهی رع، خدایان—از جمله «ماعت» (الهه نظم و عدالت)—بر زمین زندگی می‌کردند و خالق، خود به‌طور مستقیم از مخلوقاتش مراقبت می‌کرد. در این دوران، همه‌چیز می‌بایست هماهنگ با نظم الهی پیش می‌رفت. اما دو عامل مانع از آن شدند که این دوره، دوران صلح و شادی کامل باقی بماند:

  1. رع به‌تدریج پیر و ناتوان شد.
  2. شورش‌هایی علیه فرمانروایی او شکل گرفت.

از آنجا که صلح و شادی، داستان‌های جذابی نمی‌سازند، جای تعجب نیست که تنها اسطوره‌هایی که از این دوران باقی مانده‌اند، مربوط به افول و پایان پادشاهی خورشید هستند—نه شکوه یا شکوفایی آن. در نتیجه، حتی عصر الهی آغازین نیز در اسطوره‌های مصری با ضعف، توطئه و کناره‌گیری خدای آفریننده به پایان می‌رسد، و این روند، زمینه‌ساز پیدایش جهانی می‌شود که ما می‌شناسیم: جهانی با فاصله‌ای آشکار میان خدایان و انسان‌ها.

پیر شدن خدای خورشید در داستانی آمده که امروزه با نام «ایزیس و رع» یا «نام واقعی رع» شناخته می‌شود. راوی این الهه‌ای به نام سرکت Serqet (ایزدبانوی عقرب) است. این داستان در واقع بخشی از یک افسون درمانی است، اما به شکلی ادبی و زیبا نوشته شده است.

چون این داستان فقط در منابع محدودی آمده، نمی‌توان آن را بخش مهمی از مجموعه اسطوره‌های مصری دانست. با این حال، نام‌هایی که در آن برای رع استفاده شده، نشان‌دهنده‌ی نوعی باور دینی نسبت به خدای آفریننده است.

در بسیاری از متون جادویی و تدفینی مصر باستان، یکی از موضوع‌های اصلی این است که اگر کسی «نام واقعی» یک موجود ماورایی را بداند، می‌تواند بر آن موجود قدرت پیدا کند.
این ایده نه‌فقط در مصر، بلکه در داستان‌های عامیانه‌ی بسیاری از فرهنگ‌های دیگر هم دیده می‌شود.

داستان نام حقیقی رع


اما بپردازیم به داستان نام حقیقی رع. داستان با بیانی از سوی سرکت Serqet آغاز می‌شود؛ او می‌گوید آفریننده «آسمان، زمین، آب‌ها، نفس حیات، خدایان، انسان‌ها، دام‌های بزرگ و کوچک، خزندگان، پرندگان و ماهیان» را آفرید. خدایان و انسان‌ها هر دو تحت فرمانروایی آفریننده بودند، که در هیئت رع ظاهر می‌شد. او در شکل‌های گوناگون ظاهر می‌گشت و نام‌های بسیاری داشت، اما هیچ‌کدام از آن‌ها، نام حقیقی‌اش نبودند. این نام در شکم او پنهان شده بود تا هیچ نیروی دشمنی نتواند از آن بر ضد او استفاده کند. در شاخه زرین این موضوع را کامل بررسی کردیم.

تنها یک ایزدبانو جرأت به چالش کشیدن قدرت رع را داشت؛ دختر رع، ایزیس. ایزیس «زیرک‌تر از میلیون‌ها خدا» توصیف شده است. او از همه چیز در آسمان و زمین آگاه بود، جز نام حقیقی رع. بنابراین «در دلش نقشه‌ای کشید تا نام این خدای شریف را کشف کند.»

فرصت ایزیس زمانی فرا می‌رسد که رع علائم پیری را نشان می‌دهد؛ دهانش آویزان می‌شود و آب دهانش جاری می‌گردد. ایزیس مقداری از بزاق رع را که بر زمین افتاده بود، برمی‌دارد، آن را با خاک مخلوط می‌کند و به شکل ماری درمی‌آورد. وقتی مار جان می‌گیرد، او را در سر راهی می‌گذارد؛ جایی که رع هر روز از آن عبور می‌کرد.

گزش مار

وقتی رع بار دیگر از آن مسیر عبور می‌کند تا آفرینش خود را نظاره کند، توسط ماری ناپیدا گزیده می‌شود. زهر مانند آتش در بدن او می‌سوزد و رع فریاد وحشتناکی سر می‌دهد که همه‌ی خدایان را دچار اضطراب و هراس می‌کند. از آن‌جا که این مار نیز همچون الهه‌ی چشم یعنی دختر آتشین رع از بدن خود رع سرچشمه گرفته، به نظر می‌رسد که همان زهر سوزان و مهیب الهه‌ی چشم را نیز در خود دارد.

در آغاز، رع توان سخن گفتن ندارد؛ لب‌ها و تمام بدنش می‌لرزد. «زهر چنان بر بدنش چیره شد که گویی سیلابی همه چیز را در مسیر خود درمی‌نوردد.» سپس خدای خورشید دلگرم می‌شود و برای پیروانش توضیح می‌دهد که توسط موجودی ناشناخته نیش خورده است، موجودی که خود او آن را نیافریده.

او فرزندان خود، یعنی دیگر خدایان را فرا می‌خواند تا ببینند آیا هیچ‌کدام می‌توانند به او کمک کنند یا نه.

خدایان از فاجعه‌ای که بر رع نازل شده دچار اندوه و هراس می‌شوند. ایزیس نیز وانمود می‌کند که مانند دیگران گیج و ناراحت است. او از رع می‌پرسد آیا یکی از مخلوقات خودش علیه او شوریده است؟ سپس وعده می‌دهد که با جادوی قدرتمندش آن مهاجم را نابود خواهد کرد.

شرط مداوا نام حقیقی رع است

رع دوباره تعریف می‌کند که چگونه در هنگام گذر از سرزمین دوگانه (مصر علیا و سفلی)، گزیده شد، زیرا «دلم می‌خواست آنچه را که آفریده‌ام، ببینم.» او شرحی زنده و دردناک از علائم گزیدگی مار ارائه می‌دهد: احساس سرمایی شدیدتر از آب و گرمایی سوزان‌تر از آتش دارد؛ سراپا غرق عرق شده و بینایی‌اش را از دست داده است.

ایزیس ادعا می‌کند که می‌تواند به رع کمک کند، به شرط آن‌که او نام حقیقی‌اش را به او بگوید. رع خود را با عباراتی توصیف می‌کند که نقش او را به‌عنوان آفریننده جهان مشخص می‌سازند. او کسی است که جهان مادی را آفرید؛ او «گاو نر را برای گاو ماده آفرید تا آمیزش پدید آید.» او کسی است که باعث طغیان رود نیل می‌شود، سال را به فصل‌ها و روز را به ساعات تقسیم می‌کند. میدونیم که اگر طغیان رود نیل رخ نده کشاورزی غیرممکن میشه.

در پایان، رع اعلام می‌کند که او در صبح «خِپری» نامیده می‌شود، در نیمروز «رع»، و در شبانگاه «آتوم». اما هیچ‌یک از این‌ها، نام حقیقی او نیستند—و از همین رو، درد همچنان ادامه دارد.

ایزیس اصرار می‌ورزد که بدون دانستن نام حقیقی رع، نمی‌تواند او را شفا دهد. زمانی که درد شدت می‌گیرد، رع تسلیم می‌شود و نام حقیقی‌اش را آهسته در گوش ایزیس زمزمه می‌کند. اما خودِ این نام در متن داستان ذکر نشده است.

ایزیس نام را می فهمد

رع به ایزیس می‌گوید که وقتی زمانش فرا برسد، می‌تواند این راز را به فرزندش، حوروس، منتقل کند. سپس ایزیس وردهای جادویی را بر زبان می‌آورد که زهر را از بدن رع بیرون می‌رانند و نابود می‌کنند.

ذکر نام حوروس در پایان داستان، دلیل موجهی برای اقدام ایزیس فراهم می‌کند. با فهمیدن نام حقیقی رع و انتقال آن به فرزندش، ایزیس تضمین می‌کند که هوروس در آینده فرمانروای مصر خواهد شد. مخاطبان مصری این داستان به خوبی می‌دانستند که هوروس، این کودک شگفت‌انگیز، خود نیز در آینده توسط یکی از نزدیکانش مسموم خواهد شد و تنها با دانش مخفی یکی از خدایان درمان خواهد گشت. این بود ماجرای نام حقیقی رع.

اما ایزیس تنها الهه‌ای نبود که علیه «پدر» خود، خدای آفرینش و خورشید، دست به اقدام زد. در حالی که ایزیس به‌صورت پنهانی عمل کرد، الهه‌ای که با نام «چشم رع» شناخته می‌شود، آشکارا با قدرت رع مخالفت نمود. داستان درگیری میان چشم خورشید و پدرش، و آشتی نهایی آن‌ها، گاه با عنوان «داستان الهه دوردست» شناخته می‌شود. ماجرای الهه دوردست چیست؟

داستان الهه دوردست

اگر یادتان باشد گفتیم که «چشم یکتا» (Sole Eye) نیرویی فعال و جداشونده بود، حتی زمانی که خدای آفریننده هنوز در آب‌های ازلی در حالت سکون به‌سر می‌برد. این چشم، گاه به‌صورت تجسمی زنانه از خدای خورشید در نظر گرفته می‌شد، اما در عین حال «دختر رع» نیز خوانده می‌شد. ایزدبانوان مهمی با این نقش مرتبط بودند که شناخته‌شده‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از: باستت، حاتحور، موت، سِخمت، تف‌نوت و واجِت. Bastet, Hathor, Mut, Sekhmet, Tefnut, and Wadjyt

به دلایلی که به‌روشنی بیان نشده‌اند، الهه‌ی چشم خشمگین و غیرقابل‌کنترل می‌شود و از ماندن نزد پدرش، رع، سر باز می‌زند. یکبار این اتفاق زمانی رخ می‌دهد که چشم با شو و تف‌نوت بازمی‌گردد. اما این بار به دورانی اشاره دارد که جهان و انسان‌ها به‌خوبی پدید آمده و مستقر شده‌اند.

در این روایت‌، چشم که خشمگین است به سرزمینی دوردست می‌رود—که گاه با بیابان‌های نوبیه یا لیبی یکسان دانسته می‌شود. در آن‌جا، او در هیبت شیری دهشتناک درمی‌آید و هر آنچه سر راهش باشد، نابود می‌کند. رع، که اکنون بدون حمایت دختر خشمگینش آسیب‌پذیر شده، یک یا چند تن از خدایان را برای بازگرداندن او می‌فرستد. این مأموریتی خطرناک است، چراکه قدرت سوزان چشم خورشید از تمامی خدایان دیگر فراتر است.

اونوریس به دنبال الهه خشمگین

در برخی نسخه‌ها آمده که ایزد انتخاب‌شده، اونوریس است. اونوریس خدایی شکارچی است که نامش به‌ این معنی است: «کسی که دوردست را بازمی‌گرداند». او که نیرومندترین و زیرک‌ترین شکارچیان است، موفق می‌شود الهه‌ی شیرگون خورشید را یافته و مهار کند و در نهایت او را به مصر بازگرداند. در پاداش اونوریس با این الهه شیرچهره ازدواج می‌کند.

متونی هم هستند که شو  را به‌عنوان کسی معرفی می‌کنند که برای راضی کردن الهه به بازگشت، اعزام می‌شود. در افسون شماره ۷۵ از متون تابوت، بدین صورت اشاره به شو شده که «او را در میانه‌ی خشمش آرام ساخت»—که احتمالاً به همین نقش اسطوره‌ای اشاره دارد. در نهایت در متونی نیز تحوت همراه شو می‌رود یا به‌تنهایی این مأموریت دشوار را بر عهده می‌گیرد. تحوت، که به‌عنوان «قلب و زبان خدایان» شناخته می‌شود، با سخنان خردمندانه‌اش سعی می‌کند الهه‌ی خطرناک را آرام سازد.

روایت دوم از الهه خشمگین

در سده‌ی نخست پیش از میلاد، چندین نسخه‌ی گسترده و ادبی از این اسطوره رایج بوده است. در طولانی‌ترین روایت، هاتحور–تف‌نوت (Hathor-Tefnut) در بیابان جنوبی دوردست، به شکل «گربه‌ی نوبیایی» سرگردان است. تحوت خود را به‌شکل یک بابون یعنی میمون سگ‌چهره در می‌آورد تا بتواند به الهه‌ی خشمگین نزدیک شود. او گاه با سخنرانی‌های تند و گاه با زبان چرب و نرم، الهه را مورد خطاب قرار می‌دهد.

تحوت درباره‌ی وظیفه و شأن آن الهه به‌عنوان دختر رع سخن می‌گوید. سپس از وضعیت غم‌بار و تاریکی که مصر در نبود حضور نورانی الهه به آن دچار شده حرف میزند. در نهایت با واژه‌هایی پرشور، تصویری از نذورات خوش‌طعم، آوازها و رقص‌هایی که در معابد مصر در انتظارش هستند، برایش ترسیم می‌کند، اگر به سرزمین بازگردد.

تحوت همچنین مجموعه‌ای از داستان‌های سرگرم‌کننده‌ی حیوانات برای او تعریف می‌کند که همگی با موضوع عدالت کیهانی پیوند دارند—داستان‌هایی با پیام‌هایی اخلاقی، برای نرم کردن دل این الهه‌ی دورافتاده و رام‌ناشدنی.

داستان شیر و موش

معروف‌ترینِ این داستان‌ها، افسانه‌ی شیر و موش است.
در این روایت، شیری نیرومند وجود دارد که—همچون الهه‌ی دوردست—هرجا که می‌رفت، ترس و وحشت برمی‌انگیخت. روزی، در کوه‌های دورافتاده‌ای که شیر در آن زندگی می‌کرد، با پلنگی روبرو شد که زخم‌هایی وحشتناک بر تن داشت. شیر از پلنگ پرسید چه کسی مویش را کنده و پوستش را دریده است. پلنگ پاسخ داد: «انسان
شیر که تا آن لحظه چیزی درباره‌ی انسان نمی‌دانست، تصمیم گرفت انسان را پیدا کند و به سزای اعمالش برساند.

در مسیر خود، شیر با اسب‌ها، الاغ‌ها، گاوها و گاومیش‌هایی زنجیرشده برخورد کرد. از آن‌ها پرسید چه کسی آن‌ها را به بند کشیده، و همگی پاسخ دادند: «انسان.» سپس شیر با خرس و شیری دیگر روبه‌رو شد که هر دو قربانی فریب و شکنجه‌ی انسان شده بودند.
شیر سوگند خورد که انسان را یافته و همان درد و رنجی را که بر این جانوران روا داشته، بر خودش وارد کند.

شیر به دنبال انسان

در حالی که شیر به‌دنبال انسان می‌گشت، موش کوچکی ناگهان از زیر پنجه‌اش عبور کرد. موش به التماس افتاد و از شیر خواست که او را له نکند. او به شیر یادآوری کرد که آن‌قدر کوچک است که حتی نمی‌تواند شکم او را سیر کند. سپس قول داد که اگر شیر از جان او بگذرد، روزی جان شیر را نجات خواهد داد.

شیر از این وعده خندید، چون باور نداشت که هیچ موجودی بتواند برای او خطری ایجاد کند. با این حال، موش را آزاد کرد.

شیر نمی‌دانست انسان تا چه اندازه حیله‌گر است. یک شکارچی‌ توری را بر دهانه‌ی چاله‌ای پنهان پهن کرده بود. شیر در دام افتاد و در میان تور و تسمه‌های چرمی گرفتار شد. ساعت‌ها تلاش کرد اما نتوانست خود را آزاد کند.
در نیمه‌شب، همان موش کوچک نزد او آمد و گفت که آمده تا لطفی را که شیر در حقش کرده بود جبران کند، چراکه «نیکی کردن زیباست.»
موش شروع کرد به جویدن بندها و طناب‌ها تا زمانی که شیر آزاد شد. سپس موش در یال شیر جا گرفت و با هم به کوهستان بازگشتند.

الهه در نهایت باز میگردد

مفهوم این حکایت و دیگر داستان‌های مشابه آن این است که اگر خشم ویرانگر «چشم خورشید» با عدالت و حقیقتی که مآت (Maat) مجسم می‌کند متعادل نشود، جهان به سوی آشوب و بی‌نظمی سقوط خواهد کرد.
الهه‌ی دمدمی‌مزاج به آسانی رام نمی‌شود. در بخشی تصویری از روایت، آمده است که چگونه او بر تحوت خشم می‌گیرد و از گربه به شیر هولناکی تبدیل می‌شود که از چشم‌ها و بینی‌اش آتش فوران می‌کند.
در این لحظه، تحوت مانند قورباغه‌ای می جهد و چون ملخ به لرزه می افتد.

در آخر، تحوت با هوش و سخنوری خود، الهه را تا مرزهای مصر بازمی‌گرداند. در آن‌جا از الهه با موسیقی و رقص استقبال می‌شود—آیینی که به تدریج وی را به «زیباروی» تبدیل می‌کند.

سرانجام، الهه به ممفیس، پایتخت مصر، می‌رسد؛ جایی که به «هاتحورِ چنار جنوبی» (Hathor of the Southern Sycamore) تبدیل می‌شود و با شادی، نزد پدرش، رع، بازمی‌گردد.

نوبت انتقام از انسان رسیده

الهه قصه ما که پیش پدر بازگشته، اکنون لازم است تا از خدای خورشید آفریننده در برابر دشمنانش دفاع کند. مهم‌ترین این دشمنان – همان‌طور که در افسانه‌ی شیر و موش آمده – «انسان» است.

به طور کلی در بسیاری از اسطوره‌ها، خدایان چندین انسان ها را نابود کرده و دیگر بار تلاش می‌کنند تا انسان را به گونه ای بیافرینند که برایشان رضایت‌بخش باشد. این‌گونه اسطوره‌ها معمولاً با نابودی بخش‌هایی از نوع بشر که شرور هستند، همراهند. از دوران پادشاهی میانه، روایاتی وجود دارد مبنی بر این‌که آفریننده تصمیم گرفته انسان را نابود کند و زمین را ترک گوید. توی پرانتز بگم که در اساطیر یونان هم شاهد چنین مساله ای بودیم. در آموزه های دینی هم شاهد چنین چیزی هستیم مثل داستان حضرت نوح.

نابودی بشر

کامل‌ترین روایت این اسطوره در متنی به نام «کتاب گاو آسمانی» آمده است که بر دیواره‌ی پنج آرامگاه سلطنتی از دوره‌ی پادشاهی نوین نقش بسته است. کهن‌ترین نسخه‌ی آن بر یکی از صندوقچه‌های زرین بزرگی قرار دارد که تابوت‌های شاه توت‌عنخ‌آمون را احاطه کرده‌اند.

 پس از آن‌که رع فرمانروای خدایان و انسان‌ها شد، بشر بر ضد او توطئه چید، در حالی‌که اعلی‌حضرت پیر شده بود. استخوان‌هایش نقره شده بود، گوشتش طلا، و مویش لاجورد ناب.

وقتی اعلی‌حضرت دید که انسان‌ها بر ضد او توطئه می‌کنند، به پیروانش گفت:
«برایم چشمم را فرا بخوانید؛ شو، تف‌نوت، گب، نوت، و پدران و مادرانی را که در زمان بودنم در آب‌های نخستین با من بودند، نیز بیاورید؛ همچنین خدای نون را نیز فرا بخوانید. بگذارید او پیروانش را نیز با خود بیاورد، اما این کار را پنهانی انجام دهید، مبادا انسان‌ها آن‌ها را ببینند و دل‌شان بگریزد.»

همه‌ی خدایان و الهه‌ها گرد آمدند و از رع خواستند که سخن بگوید.
او به آن‌ها گفت:
«بشر، که از چشم من پدید آمده ، بر ضد من توطئه می‌کند. به من بگویید که در برابر این کار چه باید کرد.»

خشم رع بر سر انسان

نون و دیگر ایزدان به رع پیشنهاد کردند که چشم خود را بر سر شورشیان بفرستد یعنی همان الهه ای که قهر کرده بود:
«هیچ چشمی بهتر از او نمی‌تواند آن‌ها را در هم کوبد. بگذار به‌صورت هاتور Hathor پایین برود.»

هاتور یا حاتحور یکی از مهم‌ترین ایزدبانوان مصر باستان است که خدای عشق، زیبایی، پشتیبان زنان، موسیقی، مادری و لذت نام برده می‌شود و همچنین خیلی از مصریان معتقدند ازدواج‌های فراعنه توسط حاتحور انتخاب می‌گشت و تا گفته نماند بهترین زوج‌ها رو برای هم پیدا می‌کرد.  حاثور همچنین به‌شکل فردی تصویر شده‌است که به مردگان برای حیات جدید در دنیای دیگر خوشامد می‌گوید.  او با آسمان یکی پنداشته می‌شد و مهم‌ترین همتای مؤنث رع به‌شمار می‌رفت.

گناهکاران در میان انسان‌ها از ترس رع به بیابان گریختند، اما هاتور آن‌ها را کشت و در خون‌شان قدم زد. وقتی نزد رع بازگشت، به او گفت:
«بر انسان‌ها چیره شدم، و این برای دلم شیرین بود.»

رع پاسخ داد:
«من به‌عنوان پادشاه، با گزینش و گلچین کردن‌شان، بر آن‌ها سلطه خواهم داشت.»

و بدین ترتیب، متن می‌گوید:
«قدرت‌مند به‌وجود آمد.»

کشتار دیگر بس است

الهه قصد داشت کشتار خود را روز بعد ادامه دهد،
اما به دلایلی که توضیح داده نمی‌شوند، رع به نحوی که توضیح میدهیم مانع می شود.
او پیام‌آورانی را فراخواند که به سرعت سایه‌ها سفر می‌کنند، و آن‌ها را فرستاد تا مقدار زیادی از یک ماده‌ی معدنی سرخ‌رنگ بیاورند. سپس به «دارنده‌ی گیسوی کنار سر» در شهر هلیوپولیس دستور داد تا آن ماده‌ی معدنی را آسیاب کند، در حالی که خدمتکارانش جو را می‌کوبیدند تا آبجو بسازند. دارنده‌ی گیسوی کنار سر عنوان کاهن اعظم رع در شهر هلیوپولیس بوده.

خدمتکاران کاهن هفت‌هزار کوزه آبجو درست کردند و ماده‌ی معدنی سرخ را به آن افزودند تا آبجو شبیه خون شود.
رع دستور داد که این آبجو را به جایی ببرند که الهه قصد داشت بشریت را در آن نابود کند.
پیش از سپیده‌دم، رع آبجوی سرخ را بر زمین ریخت تا جایی که دشت‌ها به اندازه‌ی «سه کف دست» در عمق، پر شدند.

بازگشت از کشتار

هنگامی که الهه در سپیده‌دم رسید، تصویر زیبای خود را در سیلاب دید.
«او نوشید و دلش شاد شد. مست بازگشت، بی‌آن‌که متوجه انسان‌ها شود.»

رع از بازگشت او استقبال کرد و از آن روز به بعد، در جشن‌های هاتور نوشیدن الکل رسم شد.

مشخص نیست که آیا رع پس از کشتار روز نخست به حال بشریت دل‌سوزی کرد، یا تنها قصد داشت بخشی از انسان‌ها را که بی‌گناه می‌دانست، نجات دهد. احتمالاً گزینه‌ی دوم درست‌تر است، چرا که کسانی که در روز اول کشته شدند، به بیابان گریخته بودند و بیابان بخشی از قلمرو آشوب به شمار می‌رود.

این افراد به دشمنان رع تبدیل شدند، گروهی که در «کتاب‌های جهان زیرین» به‌شکلی وحشتناک در جهان پس از مرگ شکنجه می‌شوند. قرار بود کشتار روز دوم در دشت‌ها رخ دهد؛ احتمالاً در سرزمین‌های کشاورزی دره‌ی نیل، که معمولاً با قلمرو نظم مرتبط است.

توجیه نابودی بشر

بنا بر اسطوره شناسی مصر بشریت گاه به دو دسته تقسیم می‌شد: پیروان حورس (نیک) و پیروان ست (بد). این تقسیم‌بندی، ظاهراً برای توجیه نابودی بی‌رحمانه‌ی بسیاری از انسان‌ها به دست خدایان به کار می‌رفت. در معبد حورس در اِدفو، نمایشی آیینی بر دیوارها نقش بسته که شورش مردم نوبیا را در سال ۳۶۳ از پادشاهی رع روایت می‌کند. شورشیان با نیرنگ وادار می‌شوند یکدیگر را بکشند، و رهبرشان، ست، سر از تنش جدا می‌شود.

در اسطوره‌ای که در پاپیروس ژومی‌یاک (Jumilhac) آمده، این الهه ایزیس بود که خود را به شکل هاتور درمی‌آورد، و همه‌ی پیروان ست را با آتش نابود می‌کند و در خون‌شان گام می‌نهد. این روایت ممکن است در نگاه اول برداشتی مستقیم از کتاب گاو آسمانی به نظر برسد، اما در اصل باید آن را نمونه‌ای از یک الگوی تکرارشونده‌ی رویدادها در اسطوره‌های مصری دانست.

حال با آن‌که شورشیان شکست خورده‌اند، جهان هرگز نمی‌تواند به حالت پیشین بازگردد. رع اعلام می‌کند که بیمار و خسته است، و دیگر تاب ماندن بر زمین را ندارد. خدای نون – که ایزد آب‌های آغازین است – به شو و نوت دستور می‌دهد تا به رع کمک کنند. نوت به شکل یک گاو در می‌آید و رع بر پشت او سوار شده و از زمین دور می‌شود.

رع زمین را ترک می کند

همزمان با تاریک شدن زمین، برخی از انسان‌ها از رع می‌خواهند که بماند و برای دفاع از او به سوی دشمنانش تیر پرتاب می‌کنند.
متن می‌گوید: این‌گونه بود که مرگ به‌وجود آمد. از این لحظه به بعد، انسان ناچار است بجنگد و بمیرد تا نظم ایزدی را حفظ کند. نوت، رع را به آسمان‌ها می‌برد، و خدای یگانه‌ی آفریننده، خود را به پیکرهای آسمانی گوناگون تبدیل می‌کند. او دشت‌های بهشتی را برای ارواح مردگان می‌آفریند.

سپس رع به گب (ایزد زمین) دستور می‌دهد تا به مارهای نیرومندی که در زیر زمین زندگی می‌کنند، هشدار دهد که از جادوی خود سوءاستفاده نکنند، زیرا او هنوز از بالا بر آن‌ها نظارت دارد. رع، اوزیریس را مسئول بشریت می‌کند و «ماه تحوت the moon of Thoth » را پدید می‌آورد تا بتواند در آسمان شب به‌عنوان جانشین او فرمان براند. با این اقدامات، عصری آغاز می‌شود که در آن جهان به‌دست خدایانی فرعی‌تر اداره می‌گردد. از اینجاست که داستان فرمانروایی خدایان دیگر بر زمین آغاز میشود که در اپیزود بعد بدان خواهیم پرداخت.

رای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.

برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر مصر به این لینک مراجعه نمایید.