ریگ ودا

شناخت عصر ودایی با ریگ ودا

Posted by:

|

On:

|

,

کتاب ریگ ودا بهترین منبعی است که ما را از چگونگی اعتقادات دینی شبه قاره هند در ادوار قدیم آگاه می سازد. به عبارت دیگر در عهد و داها تفکر مذهبی در این سرزمین دوران جوانی خود را می پیموده و از این رو است که در این دوران شیوه ی اجرای مناسک مذهبی و مراسم قربانی اصل و پایه ی دین تلقی میشده و در مقابل به تفکر عمیق در مورد مبانی خلقت بهای چندانی داده نمی شده است. اغلب خدایان ودایی و قدرتمندترین شان به نحوی از انحاء با قوای شاخص طبیعت، همچون خورشید ماه ، رعد آتش و … مربوط می شده اند. با این مقدمه بپردازیم به عصر ودایی.

سفر به سه هزار سال پیش

تا حالا فکر کردید اگر ماشین زمان داشتید و به ۳۰ قرن پیش سفر می‌کردید، دنیا چه شکلی بود؟ نه به قصرهای باشکوه مصر و بابل، بلکه به جایی در شرق پنجاب. جایی که ریشه‌های یکی از مرموزترین متون بشری، یعنی «ریگ‌ ودا» در حال شکل‌گیری بود. امروز می‌خوایم دقیقاً همین کار رو بکنیم. چشمهاتون رو ببندید. ما الان در یک روستای آریایی هستیم. اطراف ما پر از کلبه‌ست. اما نه خونه‌های سنگی و محکم. اینجا همه چیز از “نی” و بامبو ساخته شده. یک معماری ساده اما به شدت طبقاتی.

شما کلبه‌های بزرگی رو می‌بینید که دورشون رو کلبه‌های کوچیک‌تر گرفتن. اون وسط کی نشسته؟ «پدرِ خانواده». اینجا دنیا، دنیای مردهاست. پدرسالاری به خشن‌ترین و البته منظم‌ترین شکلش اجرا میشه. اما اگر کمی دقیق‌تر به چهره‌ی آدم‌ها نگاه کنید، متوجه یک تضاد عجیب میشید. ارباب‌ها و رؤسای خانواده، بلندقامت، سفیدپوست و خوش‌سیما هستند با بینی‌های کشیده. اما لابه‌لای اون‌ها، آدم‌هایی رو می‌بینید کوتاه‌قد، با پوست تیره و بینی‌های پهن. این‌ها کی‌ان؟ این‌ها ساکنان اصلی این سرزمین بودن. کسانی که حالا یا برده‌ان یا رعیتِ این فاتحان آریایی.

زندگی اینجا خشنه. گاوهای نر زمین رو شخم می‌زنن و اون بیرون، آن سوی مزارع، جنگل‌های انبوهیه که پر از خطر و “مردان وحشی” کمین‌کرده‌ست. دنیای این آدم‌ها کوچیکه. شاید نهایتاً تا سرزمین “پنج‌رود” (پنجاب) رو بشناسن و فراتر از اون، فقط تاریکی و افسانه‌ست.

ایمان در عصر ودایی

حالا بیاید در مورد چیزی حرف بزنیم که ذهن این آدم‌ها رو شب و روز درگیر کرده: “ایمان”.

شاید تعجب کنید، اما دینِ مردم عادی اون روستا، اصلاً اون چیزی نیست که ما تو کتاب‌های فلسفی هند می‌خونیم. مردم عادی دنبال فلسفه نیستن؛ اون‌ها دنبال زنده‌موندنن.

دین اون‌ها پر از طلسمه. جادوی سیاه و سفید.

می‌خوان تو عشق پیروز بشن؟ طلسم می‌خونن.

می‌خوان رقیبشون مریض بشه؟ جادوی سیاه می‌کنن.

محصولات کشاورزی‌شون آفت زده؟ دنبال افسونگر می‌گردن.

این باورهای عامیانه، پر از ترس و امیدهای کوچیکه. قرن‌ها بعد، همین جادوها جمع میشه و کتابی میشه به نام «آثاروا ودا». اما الان، تو این لحظه که ما هستیم، این‌ها فقط ورد و جادویِ مردمیه که می‌خوان از شر ارواح خبیث در امان باشن.

اما… کمی آن‌طرف‌تر، در بزرگترین کلبه‌ی روستا، داستان فرق می‌کنه. اینجا بوی روغن سوخته و گیاهان معطر میاد. اینجا قلمرو «برهمن‌ها» یا کاهنان مقدس است. اگر بخواهیم چیزی درباره آن بدانیم باید به آوازخوانی کاهنان گوش دهیم، برهمنان یا مردان «روح مقدس»، اکنون در حال برگزاری قربانی از جانب ارباب ثروتمندی هستند که در بزرگترین خانه روستا زندگی می‌کند.

کاهنان، نویسندگان ریگ ودا

کاهنان به صورت موروثی کاهن هستند، و در شناخت راه‌های خدایان دانایند؛ برخی از آن‌ها می‌دانند چگونه «ریک»ها یا سرودها را به زبان فاخری که عزیزِ صنف‌شان است بسرایند، سرودهایی که تقریباً مطمئن هستند نظر لطف خدایان را جلب می‌کنند، و همه آن‌ها می‌دانند که قربانی‌ها چگونه باید با دقتی کامل انجام شود تا هیچ لغزش یا نقصی بر کارایی آن‌ها خدشه وارد نکند.

این کاهنان، متخصصان “تکنولوژیِ دعا” هستن. بله، تکنولوژی! چون اون‌ها معتقدن اگر کلمات رو با دقت ریاضی و تشریفات خاص ادا کنن، طبیعت مجبور میشه که اطاعت کنه. اون‌ها به مفهومی به نام «ریتا» یا نظم جهانی باور دارن. انگار یک کد مخفی در جهان وجود داره که اگر درست تایپش کنی، بارون میاد، یا تو جنگ پیروز میشی.

ریگ ودا دقیقا چیست؟

سرودهای مذهبی آنان «ریگ‌ ودا» یا «دانش ابیات» نامیده می‌شود. اغلب این سرودها بسیار فاخرند؛ اما همیشه کار کاهنان است، که هنرمندان آیین‌اند. و اگر با دقت در آن بنگرید، درخواهید یافت که این کاهنان تمایل دارند فکر کنند که عمل قربانی، مثلاً تقدیم پیشکش‌های خاص به شیوه‌ای خاص و با کلماتی خاص که آن‌ها را همراهی می‌کند، به خودی خود نیرومند است، کاملاً جدا از سرودهایی که بر آن می‌خوانند، و اینکه این عمل قدرت جادویی خاص خود را بر سازوکار طبیعت دارد.

خدایانِ این کاهنان چه خدایانی هستند؟ ابتدا نگاهی کلی می اندازیم و بعد جدا جدا این خدایان را بیشتر بررسی میکنیم. خدایانی که کاهنان در سرودهایشان ستایش می‌کنند، مجموعه‌ای رنگارنگ و پرتعدادند؛ ترکیبی از باورهای کهن مردم و تخیلات خودِ کاهنان که جامه‌ای نو بر تن کرده‌اند.

انواع خدایان در عصر ودایی

دسته اول، همان نیروهای طبیعت‌اند که خداگونه شده‌اند؛ مثل «پدرِ آسمان»، «مادرِ زمین»، خدای باد، خورشید و الهه سپیده‌دم. اگرچه کاهنان با ادبیاتی فاخر و مؤدبانه از آن‌ها یاد می‌کنند، اما این خدایان هرگز گوشت و پوستِ یک شخصیت زنده را پیدا نکردند و مردم هم دلبستگی عمیقی به آن‌ها نداشتند.

دسته دوم، خدایانِ مخصوص آیین‌ها هستند؛ مثل «اگنی» یا همان آتش مقدس، و «سوما» روحِ آن گیاه سکرآور. به‌ویژه اگنی که چون قربانی‌ها را به آسمان می‌برد، نوعی میانجی مقدس شد؛ اما حتی این اهمیت آیینی هم نتوانست آن‌ها را به فرمانروایان قلب مردم تبدیل کند.

در کنار این‌ها، چهره‌های دیگری با منشاء مبهم یا قهرمانی مثل میترا، وارونا و ایندرای جنگجو هم در ریگ‌ ودا حضور دارند. نکته جالب اینجاست که کاهنان ثبات عقیده ندارند؛ هر بار با شور و حرارت یکی از این خدایان را به‌عنوان برترین الوهیت ستایش می‌کنند. گویی این‌ها شبیه خدایان برتر در قبایل بدوی هستند: موجوداتی که وجود دارند، اما کسی واقعاً احساس نزدیکی عمیقی با آن‌ها نمی‌کند.

حال میخواهیم این خدایان را جداگانه بیشتر بررسی کنیم.

دیائوش پیتا

اولی بیایید به در آسمان بپردازیم. داستان «دیائوش-پیتا» یا همان پدرِ آسمان در هند، داستان عجیبی است. با اینکه نامش دقیقاً هم‌ریشه با «زئوس» یونانی و «یوپیتر» رومی است، اما در هند هرگز به یک خدای واقعی و محبوب تبدیل نشد. او حتی یک سرود اختصاصی هم ندارد و کاهنان فقط در کنار بقیه خدایان از او یاد می‌کنند.

چرا این تفاوت وجود دارد؟ به نظر می‌رسد مشکل در خودِ نام اوست. وقتی نام یک خدا معنای واضحی مثل «پدرِ آسمان» دارد، ذهن انسان نمی‌تواند فراتر از آن پدیده فیزیکی برود و برایش شخصیت و داستان بسازد. در هند، خدایانِ خورشید و باد و آتش، اسیرِ نام‌های توصیفی خود ماندند و هیچ‌وقت نتوانستند مثل یک شخصِ زنده در دل مردم جا باز کنند.

ریائوش پیتا و زئوس

اما در یونان ماجرا کاملاً برعکس شد. زئوس به پادشاهی باشکوه با شخصیتی انسانی تبدیل شد. شاید چون یونانی‌ها فراموش کرده بودند که واژه زئوس یعنی آسمان، و آزادانه او را با صفات انسانی آراستند. اما نویسنده حدس جسورانه‌تری می‌زند: شاید زئوسِ معروف، اصلاً آن خدای آسمان اولیه نبوده! شاید او یک قهرمان یا پادشاه باستانی بوده که پس از مرگ، جایگاه و نامِ خدای آسمانِ پیر را غصب کرده است.

این نظریه توضیح می‌دهد که چرا می‌گویند زئوس پدرش کرونوس را سرنگون کرد یا چرا در جزیره کرت، قبری منسوب به زئوس وجود دارد. این فرآیند شبیه باورهای مصر باستان است؛ جایی که فرعون‌ها پس از مرگ، خدایان را می‌بلعیدند تا قدرتشان را بگیرند. با این تفاوت که در مصر، شاه در شخصیت خدا محو می‌شد، اما در یونان، آن قهرمانِ تازه به‌دوران‌رسیده، خدای کهن را کنار زد و با نام او بر تخت نشست. و در نهایت یوپیترِ رومی هم تا قبل از تأثیر یونانی‌ها، سرنوشتی شبیه خدای هندی داشت؛ فقط یک مفهوم انتزاعی بود و بس.

اوشاس

نوبت می‌رسد به «اوشاس»، بانوی سپیده‌دم. اگرچه نام او هم‌ریشه با الهگان سپیده‌دم در یونان و روم است، اما تفاوت بزرگی میانشان وجود دارد. در غرب، سپیده‌دم یک مفهوم انتزاعی ماند، اما در هند، اوشاس زنی زنده، فریبنده و سرشار از زیبایی‌های شرقی تصویر شده است.

اما نکته عجیب و جالب اینجاست: تمام این ستایش‌ها فقط ادبیات است، نه دین. شاعران با دیدن طلوع خورشید به وجد می‌آمدند و شعرهای زیبایی درباره گذر عمر و شکوه صبح می‌سرودند، اما اوشاس هیچ پرستش واقعی یا آیینی ندارد. او در این سرودها بیشتر شبیه یک رقصنده یا زیباروی کولی تصویر شده که زیبایی‌اش را بی‌پروا به نمایش می‌گذارد تا یک الهه مقدس. او در واقع پیش‌درآمدی است برای «آپ‌ساراس»ها، همان موجودات لطیف و خوش‌گذرانِ بهشت هندو؛ شخصیتی جذاب، اما نه یک خدای واقعی.

و در کنار او، خدایان خورشید را داریم: «سوریا» و «ساویتا». سوریا صرفاً خودِ خورشید است؛ توصیفی از یک نیروی طبیعی قدرتمند، اما بدون شخصیت انسانی. ساویتا هم که معنایش «برانگیزاننده» است، نماد نیروی حیات‌بخش خورشید است. اما هر دوی آن‌ها، با تمام عظمتی که در متن‌ها دارند، در نهایت ارواحی غیرشخصی و دور از عواطف و ویژگی‌های انسانی باقی می‌مانند.

میترا و وارونا

در بخش قبل، ما تو روستای آریایی بودیم و با خدایانِ طبیعت آشنا شدیم. اما اگر فکر می‌کنید داستان ریگ‌ ودا فقط راجع به خورشید خانم و بادِ مهربانه، سخت در اشتباهید.

حالا وقتشه که با “پلیس‌های آسمان” آشنا بشیم: زوجِ عجیبِ «میترا» و «وارونا».

داستان دو خدای کهن، «میترا» و «وارونا»، روایتی از اوج و فرودی دراماتیک در تاریخ اساطیر است. میترا، که ریشه‌ای مشترک میان ایرانیان و هندی‌ها دارد، همواره به عنوان پاسدارِ سوگندها، نگهبانِ راستی و دشمنِ نیروهای شر شناخته می‌شد. در هند باستان، او با همزادی به نام «وارونا» همراه بود؛ خدایی که شاید والاترین ایده‌آل معنوی آن دوران محسوب می‌شد. وارونا نه تنها ناظمِ طبیعت، بلکه نگهبانِ دانایِ کلِ قانون اخلاقی بود؛ خدایی مقتدر که گناهکاران را سخت کیفر می‌داد، اما با توبه‌کاران، کریمانه و با رحمت برخورد می‌کرد.

اما این جایگاه والا دوام نیاورد. کاهنان با تقسیم قلمروها، سرنوشت این دو را تغییر دادند: میترا حاکمِ «روز» اعلام شد و وارونا حاکمِ «شب».

این مرزبندی، آغازِ سقوط بود. وارونا که به تاریکی شب گره خورده بود، کم‌کم چهره‌ی رحمانی و عادلانه‌اش را از دست داد و به خدایی ترسناک بدل شد که تنها با بیماری و انتقام شناخته می‌شد و در نهایت به دریاها تبعید شد. میترا نیز از جایگاه حافظِ پیمان، به نامی صرف برای خورشید تقلیل یافت.

تنزل دو الهه

به نظر می‌رسد شخصیت والا و انتزاعیِ این دو خدا، که بر پایه نظم و قانون استوار بود، یارای رقابت با خدایانِ محبوب‌تری مثل «ایندرا» (قهرمان جنگجو) و «آگنی» (آتش مقدس) را نداشت. ضربه‌ی نهایی زمانی وارد شد که آن‌ها با پدیده‌های طبیعی (روز و شب) یکی انگاشته شدند؛ زیرا در باور هندی، خدایی که محدود به یک فاز از طبیعت شود، الوهیت و عظمتش را از دست می‌دهد و محکوم به فراموشی است.

آگنی

پس از خدایانِ انتزاعیِ نظم و قانون، نوبت به روحی کاملاً متفاوت می‌رسد: «آگنی»، خدای آتش. نام او دقیقاً هم‌ریشه با کلمه لاتین «ایگنیس» و به معنای «آتش» است؛ همین صراحتِ نام، مانع بزرگی برای اوست، چرا که آتش هر چقدر هم مفید و جادویی باشد، برای انسان معمولی در نهایت همان شعله‌ای است که غذا را می‌پزد و گرمابخشِ خانه است.

اما کاهنان که دغدغه‌شان مناسک و قربانی بود، نمی‌خواستند به این سادگی قانع شوند. آن‌ها با سرودن حدود دویست سرود و استفاده از تمام قدرت تخیل خود، کوشیدند آگنی را به جایگاهی رفیع برسانند. در روایت آن‌ها، آگنی نه صرفاً یک عنصر طبیعی، بلکه «کاهنِ الهی» و «دانای کل» بود. او خدایی بود با سه جایگاه: بر زمین به صورت آتش، در ابرها به شکل صاعقه، و در آسمان به هیئت خورشید. او «مهمان مقدس» خانه‌ها و رابط میان زمین و آسمان بود؛ کسی که وظیفه داشت پیشکش‌های ریخته‌شده در آتش را به خدایان برساند.

با وجود این تلاش‌های ادبی و فلسفیِ عظیم، پروژه تبدیل آگنی به یک «خدای بزرگ» شکست خورد. کاهنان نتوانستند مردم عادی را متقاعد کنند که او چیزی فراتر از آتش فیزیکی است. حتی خود کاهنان نیز در نهایت گرفتار بدبینی شدند؛ زمانی فرا رسید که آن‌ها آگنی و دیگر خدایان را نه قدرت‌های مستقل، بلکه صرفاً عروسک‌هایی دیدند که توسطِ قدرتِ جادوییِ خودِ «مراسم قربانی» کنترل می‌شوند.

سوما

در کنار خدای آتش، کاهنان دلبسته‌ی خدای دیگری نیز بودند: «سوما». سوما نه یک چهره‌ی دوردست، بلکه تجسمِ روحی بود که در شیره‌ی تخمیر شده‌ی گیاهی مقدس جریان داشت؛ نوشیدنی‌ای مست‌کننده که وقتی در آیین‌های مذهبی با شیر مخلوط می‌شد، خلسه‌ای روحانی به همراه می‌آورد. این آیین، میراثی کهن و مشترک میان آریایی‌های هند و خویشاوندان ایرانی‌شان بود.

شاعران و کاهنان با تخیلی بی‌پایان، سوما را سرچشمه‌ی شفا و نیرو توصیف می‌کردند؛ معجونی اسرارآمیز که نه تنها انسان‌ها، بلکه خدایان را نیز به کارهای بزرگ وامی‌داشت. گفته می‌شود که حتی «ایندرا»، خدای جنگجو، پیش از نبرد بزرگش با اژدها، جرعه‌های عظیمی از سوما می‌نوشید تا خود را برای جنگ آماده کند.

استحاله سوما

اما این حجم از ستایش، بیشتر محصولِ ذهنِ کاهنان بود و در میان مردم عادی نفوذ چندانی نداشت. به تدریج، ذهنِ نمادگرای کاهنان مسیر جدیدی یافت و شروع به کشفِ شباهت‌هایی میان سوما و «ماه» کرد. رنگِ زردِ ساقه‌های سوما و تورمِ آن‌ها در آب، یادآورِ درخشش و کامل شدنِ قرصِ ماه بود. آن‌ها ماه را جامی لبریز از شهد تصور کردند که خدایان به صورت دوره‌ای از آن می‌نوشند و همین نوشیدن سببِ کاسته شدنِ نورِ ماه می‌شود.

این نمادپردازی‌ها سرانجام به استحاله کاملِ سوما انجامید. گام نهایی برداشته شد و سوما، که زمانی روحِ یک گیاه زمینی بود، کاملاً با ماه یکی انگاشته شد. بدین‌ترتیب، نام سوما به مرور هویتِ مستقلِ خود را از دست داد و صرفاً به نامی دیگر برای خدای ماه تبدیل شد؛ سرنوشتی عجیب که نشان می‌دهد چگونه یک خدا می‌تواند در گذر زمان، ماهیت خود را به‌کلی تغییر دهد.

ایندرا در ریگ ودا

این روستای ما بود، با خدایانی که یا خیلی دورند، یا فقط زیبا. اما آیا این همه ماجراست؟ پس خدایان قدرتمندی مثل “ایندرا” یا “وارونا” کجا پنهان شدن؟ کسانی که قراره سرنوشت جنگ‌ها رو عوض کنن؟

اما… همه این‌ها رو بذارید کنار.

ستاره‌ی واقعیِ ریگ‌ ودا، اون کسی که کاهنان و مردم و جنگجوها همه براش هورا می‌کشن، کسی نیست جز: «ایندرا».

حالا نوبت به خدایان-پهلوان می‌رسد؛ کسانی مثل «ایندرا» و «اشوینا» که نه به‌عنوان نیروی طبیعت، بلکه ابتدا به‌عنوان قهرمانانی دلاور و نجات‌دهنده ستایش می‌شدند. این‌ها احتمالاً مردان بزرگی در تاریخ بوده‌اند که پس از مرگ، یا حتی در زمان حیات، به جایگاه خدایی رسیدند و افسانه‌هایشان با گذر زمان رنگ و بوی اسطوره‌ای گرفت.

ایندرا، پادشاه خدایان، چهره‌ای خیره‌کننده دارد: غولی قدرتمند با مو و ریشی طلایی که بر ارابه‌ای زرین می‌راند و سلاحش صاعقه یا همان «واجرا» است.

او خدای محبوب جنگجویان است؛ خدایی که گوشت گاو می‌خورد و دریاچه‌هایی از شراب مقدس «سوما» را می‌نوشد تا برای نبرد آماده شود. بزرگترین کار او کشتن اژدهایی به نام «وریترا» و آزاد کردن آب‌ها و گاوها بود. هرچند کاهنان سعی می‌کنند این داستان را تمثیلی از بارش باران یا طلوع خورشید جلوه دهند، اما لحن داستان کاملاً حماسی و زمینی است، درست شبیه جنگ‌های واقعی قبیله‌ای.

ایندرا مسول باران

اما چرا یک جنگجو باید مسئول باران باشد؟ پاسخ اینجاست که ایندرا شباهت عجیبی به زئوس یونانی دارد. او در اصل یک رئیس قبیله یا شاه-قهرمان بود که به مقام خدایی رسید و جایگاه خدایان قدیمی‌تر مثل «دیائوش-پیتا» (پدرِ آسمان) و «تواشتا» (خدای آفریننده) را غصب کرد. متون قدیمی حتی می‌گویند ایندرا برای رسیدن به قدرت، پدرش را کشت و سومای او را به زور نوشید.

این داستان‌ها نشان‌دهنده یک کشمکش تاریخی و اجتماعی است. ایندرا نماینده طبقه جنگجو یا «راجانیا» است که در مقابل طبقه کاهنان یا برهمنان قرار می‌گیرد. حتی در افسانه‌ها، کشتن دشمنان توسط ایندرا گاهی به‌عنوان گناه کشتن یک روحانی تعبیر شده است.

بنابراین، معمای ایندرا حل می‌شود: او قهرمانی بود که جای خدای آسمان نشست و به همین دلیل، صفت‌های آن خدای کهن، مثل آوردن باران و در دست داشتن صاعقه، به‌صورت مصنوعی به او نسبت داده شد، در حالی که ماهیت اصلی‌اش همان جنگجوی دلاور باقی ماند.

اَشوین‌ها

«اَشوین‌ها» که نامشان به معنای «دو سوار» است، دوقلوهایی مرموزند که گاهی «ناساتیا» هم خوانده می‌شوند؛ نامی که معنایش هنوز رازی سر به مهر است. آن‌ها معمولاً سوار بر ارابه‌ای توصیف می‌شوند که اسب‌ها آن را می‌کشند، هرچند گاهی در تخیل شاعران، عقاب‌ها یا قوها جای اسب‌ها را می‌گیرند.

قدمت این دوقلوها بسیار زیاد است؛ نامشان نه تنها در هند، بلکه در ایران و کتیبه‌های باستانی «میتانی» در شمال بین‌النهرین هم دیده می‌شود. اما محبوبیتشان به خاطر قدرت جنگی نیست، بلکه به خاطر نقششان به عنوان «خدایان امدادگر» است. می‌گویند آن‌ها روزی سه بار زمین و آسمان را گشت می‌زنند تا به دادِ گرفتاران برسند. فهرست کارهایشان شگفت‌انگیز است: از نجات غرق‌شدگان و بیرون کشیدن افراد از آتش گرفته تا بازگرداندن جوانی به پیرمردان و حتی ساختن پایی آهنین برای ملکه‌ای که پایش را در نبرد از دست داده بود.

افسانه‌ای عجیب هم می‌گوید که این دو برادر، مشترکاً با دختر خدای خورشید ازدواج کردند. اما در نهایت این‌ها کیستند؟ در حالی که کاهنان تلاش می‌کنند به زور آن‌ها را به نیروهای طبیعت ربط دهند، مردم آن‌ها را شاهان و قهرمانانی نیکوکار می‌دانند. این دوقلوهای هندی شباهت بی‌نظیری به «کاستور و پولوکس» (پسران زئوس) در یونان باستان دارند؛ سوارانی که آن‌ها هم نجات‌بخشِ انسان‌ها بودند. به نظر می‌رسد اشوین‌ها، چهره‌ای تاریخی داشته باشند یا نه، نمادی از ستایشِ دلاوری و پاسخِ آسمان به فریاد کمک‌خواهیِ انسان‌ها هستند.

ویشنو در ریگ ودا

اکنون می‌توانیم قهرمانان را رها کنیم و خدایی از نوعی بسیار متفاوت را در نظر بگیریم: ویشنو. خدایی که در ریگ‌ ودا چهره‌ای مرموز و متفاوت دارد. برخلاف تصورات بعدی که او را خدای خورشید می‌دانند، متون کهن او را صرفاً غولی جوان و نیکوکار توصیف می‌کنند که دو ویژگی عجیب و برجسته دارد: اول، برداشتن «سه گام» بلند که جهان را می‌پیماید، و دوم، رفاقت جدایی‌ناپذیرش با ایندرا.

معمای بزرگ اینجاست: چرا ایندرای قدرتمند برای کشتن اژدها به ویشنو نیاز دارد و فریاد می‌زند: «ای دوست ویشنو، با قوت گام بردار»؟ پاسخ در متون «براهمنه‌ها» نهفته است که در اپیزود بعد بدان میپردازیم اما به صورت اجمالی باید گفت که در این متن صراحتاً می‌گویند: «ویشنو همان قربانی است.»

به نظر می‌رسد ویشنو در اصل، تجسمِ «روحِ آیین‌های قربانی» بوده است. نام او از ریشه‌ای به معنای «تحریک کردن» می‌آید؛ یعنی همان نیروی جادوییِ قربانی که خدایان را برای انجام وظایفشان شارژ می‌کند. آن سه گام معروف، نماد نفوذ قدرتِ قربانی در سه طبقه جهان (زمین، هوا و آسمان) است، نه حرکت خورشید.

این نظریه، رابطه او با ایندرا را هم کاملاً منطقی می‌کند. ایندرا نماد «عمل» و نماینده طبقه جنگجو و شاهان است، در حالی که ویشنو نماد «انرژی معنوی» و طبقه روحانیت است. ایندرا (قدرت اجرایی) بدون ویشنو (قدرت معنویِ قربانی) ناتوان است. این دو در کنار هم، تمثیلی از یک حکومت آرمانی‌اند: پادشاهی که با قدرت عرفانیِ کاهن نیرومند می‌شود و کاهنی که برای خدمت به پادشاه عمل می‌کند. بدین‌سان، ویشنو از یک مفهوم انتزاعیِ کاهنی، به واسطه پیوندش با ایندرای سرزنده، جانی تازه می‌گیرد و به خدایی واقعی تبدیل می‌شود.

رودرا (شیوا)

خدای دیگری هم هست که مقدر است در اعصار آینده رقیب اصلی ویشنو شود— رودرا، «زردگون»، یا شیوا، «مهربان». او به قلمرو خرافات عامیانه تعلق دارد، دیوی کینه‌توز که همیشه آماده است انسان و دام را با بیماری بزند، اما همچنین مرهم‌های شفابخش و داروها را به کسانی که نظر لطفش را جلب کنند می‌بخشد. کاهنان ریگ‌ ودایی هنوز علاقه زیادی به او نشان نمی‌دهند و غالباً او را به خویشاوندانِ تا حدودی تحقیرشده خود، «آثاروان‌ها»، وامی‌گذارند که تجارتی پررونق در سرودها و طلسم‌ها برای ایمن نگه داشتن مردم عادی در برابر خشم او دارند.

خدایان، نیمه‌خدایان و ارواح بسیار دیگری در دین ودایی وجود دارند؛ اما باید از آن‌ها بگذریم. امیدوارم به اندازه کافی دیده باشیم تا ایده‌ای منصفانه از ماهیت و ارزش آن دین به‌طور کلی به دست آوریم.

ریگ ودا در کلام آخر

ریگ‌ ودا گرچه کتابی کاهنی است، اما کاملاً محدود به کاهنان نیست و بخش زیادی از اندیشه‌های آن ریشه در فرهنگ مردم دارد. کاهنان بعدها بر پایهٔ این اندیشه‌ها نظامی از باورها و آیین‌های روحانی ساختند که بخش‌هایی ارزشمند و شاعرانه دارد. خدایان در ریگ‌ ودا معمولاً موجوداتی خردمند و قانون‌مندند، نه نیروهای هوس‌باز. در دوره‌های متأخر نیز سرودهای عارفانه‌ای به این مجموعه افزوده شد که به پرسش‌های عمیق هستی می‌پرداختند و بذر شکل‌گیری ایده‌آلیسم در دوره‌های بعد را در خود داشتند.

برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.

برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر هند به این لینک مراجعه نمایید.