جهان اساطیر اسکاندیناوی دنیای عجیبی است. ازگارد، خانه خدایان، با هیچ بهشتی که انسانها تا به حال تصور کردهاند، قابل مقایسه نیست. در آنجا هیچ شادی و اطمینانی از سعادت نیست. این مکان جدی و دلگیر است که بر آن سایه تهدید سرنوشت اجتنابناپذیر آویخته شده است. خدایان میدانند که روزی خواهد آمد که نابود خواهند شد. روزی آنها با دشمنان خود روبرو خواهند شد و به شکست و مرگ محکوم میگردند.
ازگارد در اساطیر اسکاندیناوی
ازگارد به ویرانه تبدیل خواهد شد. مبارزهای که نیروهای خیر برای دفاع در برابر نیروهای شر در آن درگیر هستند، بیهوده است. با این حال، خدایان تا پایان برای آن مبارزه خواهند کرد. همین امر در مورد انسانها نیز صادق است. اگر خدایان در نهایت در برابر شر ناتوان باشند، مردان و زنان باید حتی بیشتر از آن عاجز باشند. قهرمانان داستانهای اولیه با فاجعه روبرو میشوند. آنها میدانند که نمیتوانند خود را نجات دهند، نه با شجاعت و نه با تحمل یا انجام کارهای بزرگ.
با این حال، تسلیم نمیشوند. آنها با مقاومت میمیرند. مرگ شجاعانه آنها – حداقل برای قهرمانان – به آنها اجازه میدهد که در والهالا، یکی از تالارهای ازگارد، جای بگیرند. اما حتی در آنجا نیز باید به شکست نهایی و نابودی پیشرو نگاه کنند. در آخرین نبرد بین خیر و شر، آنها در کنار خدایان خواهند جنگید و با آنها خواهند مرد.
این دیدگاه زندگی که زیر بنای دین نورس است، تاریک ترین چیزی است که ذهن انسان تاکنون به وجود آورده است. تنها پشتیبانی که برای روح انسان ممکن است، تنها نیکی خالص و ناب که انسانها میتوانند به آن امیدوار باشند، قهرمانی است؛ و قهرمانی بستگی به علتهای از دست رفته دارد. قهرمان تنها میتواند با مردنش نشان دهد که او چه کسی است.
فلسفه پیروزی در اساطیر اسکاندیناوی
قدرت خیر نه از طریق پیروزی بر شر، بلکه با ادامه مقاومت در برابر شر در حالی که با شکست حتمی روبرو است، نشان داده میشود. چنین نگرشی به زندگی در نگاه اول به نظر میرسد که تقدیرگرا باشد، اما در واقع، احکام سرنوشت بیرحم نقشی در طرح زندگی نورسیها بازی نمیکردند، همانطور که تقدیرگرایی در دیدگاه سنت پائول یا پیروان پروتستان مصلح او نیز نقشی نداشت، و دقیقاً برای همان دلیل.
هرچند قهرمان نورسی محکوم به فنا بود اگر تسلیم نمیشد، او میتوانست بین تسلیم شدن یا مردن انتخاب کند. تصمیم در دست خودش بود. حتی بیشتر از این. مرگ قهرمانانه، مانند مرگ یک شهید، شکست نیست، بلکه یک پیروزی است. قهرمانی در یکی از داستانهای نورسی که با صدای بلند میخندد در حالی که دشمنانش قلبش را از بدن زندهاش بیرون میکشند، نشان میدهد که او بالاتر از فاتحان خود است. او به آنها میگوید که شما نمیتوانید هیچ کاری با من بکنید زیرا من به کاری که شما میکنید اهمیتی نمیدهم. آنها او را میکشند، اما او بدون شکست میمیرد.
این مطلبی است سخت برای انسانها که بر اساس آن زندگی کنند، به اندازه سختی موعظه بر روی کوه، اما راه آسان هرگز در درازمدت نتوانسته وفاداری انسانها را جلب کند. مانند مسیحیان اولیه، نورسیها زندگی خود را بر اساس معیارهای قهرمانانه میسنجیدند. با این حال، مسیحی به بهشتی از شادی ابدی امیدوار بود. نورسی اما چنین انتظاری نداشت.
ادا ها در اساطیر اسکاندیناوی
اما به نظر میرسد که برای قرنهای ناشناخته، تا زمانی که مبلغان مسیحی آمدند، قهرمانی برایشان کافی بود. شاعران اساطیر نورس، که میدیدند پیروزی در مرگ ممکن است و شجاعت هرگز شکست نمیخورد، تنها سخنگویان باورهای کل نژاد بزرگ تئوتونیک یا ژرمنی قدیمی بودند – که انگلستان نیز بخشی از آن است و نخستین مهاجران در آمریکا نیز.
در هر جای دیگری در شمال غربی اروپا، سوابق اولیه، سنتها، ترانهها و داستانها توسط کشیشان مسیحی از بین رفت. کشیشانی که نفرتی عمیق داشتند از کفری که آمده بودند نابودش کنند. عجیب است که چقدر توانستند این کار را به طور کامل انجام دهند. چند قطعه اما جان سالم به در بردند: بئوولف Beowulf در انگلستان، نیبلونگنلید Nibelungenlied در آلمان، و چند تکه پراکنده اینجا و آنجا.
اما اگر دو ادای Eddas ایسلندی نبود ما تقریباً هیچ چیز از دینی که نژادی را شکل داده است، نمیدانستیم. توی پرانتز باید بگم که ادا به معنی جده مادری واژهای در زبان نورس باستان است که توسط محققین امروزی در کاربردی استعارهای به دو مجموعه اثر ادبی ایسلندی در قرون وسطی نسبت داده شده است و این مفهوم ضمنی را نیز دارد که از قصههای کهن تشکیل شدهاند. این دو اثر در حال حاضر با عناوین ادای شاعرانه و ادای منثور شناخته میشوند و مهمترین سندهای باقیمانده دربارهٔ اساطیر اسکاندیناوی هستند.
ادای ایسلندی
هر دو اثر در قرن ۱۳ میلادی در ایسلند به رشتهٔ تحریر در آمدهاند، اگرچه آنها حاوی مواردی از سندهای سنتی پیشتری هستند که به عصر وایکینگها رسیدهاند. این دو مجموعه آثار شامل خلقت جهان، داستانهای مختلف اساطیری، و همچنین به عنوان تجزیه و تحلیلی بر اشعار باستانی و قواعد حاکم بر آن است. زمانی که فصل معرفی اساطیر نورس رو آعاز کنیم این ادا ها رو خواهیم شکافت. برگردیم به متن.
ایسلند، به دلیل موقعیت جغرافیایی، آخرین کشور شمالی ست که مسیحی شد، و به نظر میرسد که در آن مبلغان ملایمتر بودند یا شاید نفوذ کمتری داشتند. زبان لاتین جایگزین زبان نورس به عنوان زبان ادبی نشد. مردم همچنان داستانهای قدیمی را به زبان محلی خود میگفتند و برخی از آنها نوشته شدند، اگرچه نمیدانیم توسط چه کسانی یا چه زمانی. قدیمیترین نسخه خطی از ادای قدیمی به حدود سال 1300 بازمیگردد، سیصد سال پس از ورود مسیحیان، اما اشعار آن کاملاً کافر آمیز هستند و توسط همه محققان بسیار قدیمی تشخیص داده شدهاند. ادای جدید، یعنی ادای منثور، توسط اسنوری استورلوسون Snorri Sturluson در اواخر قرن دوازدهم نوشته شد. بخش اصلی آن یک رساله فنی درباره چگونگی نوشتن شعر است، اما همچنین شامل مقداری مطالب اساطیری پیشا تاریخی است که در ادای قدیمی نیست.
ادای قدیمی – منبع اساطیر اسکاندیناوی
ادای قدیمی یا Elder Edda بسیار مهمتر از دو ادای ایسلندی است. این مجموعه از اشعار جداگانه تشکیل شده است که اغلب درباره یک داستان هستند، اما هرگز با یکدیگر ارتباط ندارند. مواد لازم برای یک حماسه بزرگ در آنجا وجود دارد، به بزرگی ایلیاد، شاید حتی بزرگتر، اما هیچ شاعری برای کار بر روی آن به وجود نیامد، آنطور که مثلا هومر داستانهای اولیه را که قبل از ایلیاد وجود داشتند، به کار گرفت.
در شمال هیچ فرد با استعدادی وجود نداشت که اشعار را به یک کل یکپارچه بسازد و آن را به چیزی زیبا و قدرتمند تبدیل کند؛ هیچکس حتی نتوانست بخش های ابتدایی و معمولی را کنار بگذارد و تکرارهای کودکانه و خستهکننده را حذف کند. در ادا فهرستهایی از نامها وجود دارد که گاهی صفحات بیوقفه ادامه دارند. با این حال، عظمت تاریک داستانها با وجود این سبک به چشم میآید. شاید هیچکس نباید درباره “سبک” صحبت کند که نمیتواند نورس باستانی را بخواند؛ اما همه ترجمهها به گونهای هستند که به طور شگفتآوری دست و پا گیر و پیچیده می باشند، به طوری که نمیتوان جز این تصور کرد که حداقل بخشی از آن به اصل متن بازمیگردد.
شاعران ادای قدیمی به نظر میرسد که مفاهیمی بالاتر از مهارتشان در بیان داشتند. بسیاری از داستانها شگفتانگیز هستند. هیچکدام در اساطیر یونانی برابر با آنها نیستند، به جز آنهایی که توسط شاعران تراژدینویس بازگو شدهاند. تمام بهترین داستانهای شمالی تراژیک هستند، درباره مردان و زنانی که به سوی مرگ پیش میروند، اغلب عمداً مرگ را انتخاب میکنند، حتی از پیش برای آن برنامهریزی میکنند. قهرمانی ، تنها نور در تاریکی است.
داستانهای زیگنی و زیگورد
خانم ادیت همیلتون میگه که این دو داستان را برای نقل انتخاب کرده زیرا به نظر ایشون بهتر از هر داستان دیگری شخصیت و دیدگاه اساطیر اسکاندیناوی را به تصویر میکشند. سیگورد معروفترین قهرمان نورس است؛ داستان او تا حد زیادی همان داستان قهرمان نیبلونگنلید Nibelungenlied، یعنی زیگفرید Siegfried، است. او نقش اصلی را در ولسونگاساگا Volsungasaga ایفا میکند، نسخه نورسی داستان آلمانی که اپراهای واگنر آن را برایمان آشنا کرده است.
ولسونگا ساگا افسانهای حماسی در اواخر قرن سیزدهم که تفسیر نثر ایسلندی از ابتدا تا سقوط قبیلهٔ ولسونگ (شامل داستانهای زیگورد و براینهلد Brynhild و سرنگونی طایفهٔ بورگوندیها) را شامل میشود
با این حال، برای نقل داستان از آن استفاده نشده، بلکه به ادای قدیمی، جایی که عشق و مرگ سیگورد و برونهیلد Brynhild و گودرون Gudrun موضوع تعدادی از اشعار است رجوع کرده. ساگاها، که همه داستانهای نثر هستند، تاریخ متاخرتری دارند. داستان زیگنی تنها در ولسونگاساگا روایت شده است.
سیگنی منتظر فرصت
سیگنی دختر وُلسونگ و خواهر زیگموند بود. شوهرش وُلسونگ را بهوسیله خیانت کشت و پسرانش را به اسارت گرفت. یکی یکی آنها را شبانه به محلی زنجیر میکرد که گرگها پیدا کرده و آنها را بخورند. هنگامی که آخرین نفر، یعنی زیگموند، بیرون آورده و زنجیر شد، سیگنی راهی برای نجات او پیدا کرد. او برادرش را آزاد کرد و هر دو قسم خوردند که انتقام پدر و برادرانشان را بگیرند. سیگنی تصمیم گرفت که زیگموند یکی از خون خودشان را برای کمک داشته باشد و با لباسی مبدل به ملاقاتش رفت و سه شب را با او گذراند. زیگموند هرگز نفهمید که این دختر کیست. وقتی پسرشان به سنی رسید که بتواند سیگنی را ترک کند، سیگنی او را به نزد زیگموند فرستاد و آن دو با هم زندگی کردند تا زمانی که پسر -که سینفیوتلی Sinfiotli نام داشت- به سن مردی رسید.
در تمام این مدت، سیگنی با شوهرش زندگی میکرد، برای او فرزندان به دنیا میآورد و هیچ نشانی از اشتیاق سوزان در دلش، برای انتقامگیری از وی، نشان نمیداد. سرانجام روز انتقام فرارسید. زیگموند و سینفیوتلی به خانه حمله کردند. آنها دیگر فرزندان سیگنی را کشتند؛ شوهرش را در خانه زندانی کردند و آن را به آتش کشیدند. سیگنی تنها نظاره کرد. وقتی همه چیز به پایان رسید، به آنها گفت که به شکوه انتقام گرفتهاند، و با این حرف وارد خانه سوخته شد و همانجا جان داد. در طی سالهایی که انتظار کشید، او برنامهریزی کرده بود که وقتی شوهرش را بکشد، خود نیز با او بمیرد. اگر شاعری مانند ایسخولوس این داستان را نوشته بود، کلیتمنسترا در کنار او محو میشد.
سیگورد در آتش
برونهیلد، یک والکیری، اودین را نافرمانی کرده و بهعنوان مجازات به خواب فرورفته است تا زمانی که مردی او را بیدار کند. او میخواهد کسی که به او میرسد، قلبی بیباک داشته باشد و اودین بستر او را با آتش احاطه میکند تا فقط یک قهرمان بتواند آن را بشکند. سیگورد، پسر زیگموند، این کار را انجام میدهد. او با اسبش از میان شعلهها میگذرد و برونهیلد را بیدار میکند، که با خوشحالی به او میپیوندد زیرا او با رسیدنش شجاعت خود را اثبات کرده است. چند روز بعد، او را در همان مکان احاطهشده با آتش ترک میکند.
سیگورد به خانه گیوکونگها میرود و با پادشاه، گونار، سوگند برادری میخورد. گریمهیلد، مادر گونار، سیگورد را برای دخترش گودرون یعنی خواهر پادشاه میخواهد و به او معجونی جادویی میدهد که باعث میشود برونهیلد را فراموش کند. این دو با هم ازدواج میکنند و سپس با استفاده از قدرت جادویی گریمهیلد یعنی همان مادر شاه، سیگورد چهره گوناریعنی چهره شاه را به خود میگیرد و بار دیگر از میان شعلهها عبور میکند تا برونهیلد را برای گونار به دست بیاورد، زیرا گونار به اندازه کافی قهرمان نیست که این کار را انجام دهد. سیگورد سه شب در آنجا با او میماند، اما شمشیرش را بین خودشان در بستر میگذارد.
برونهیلد با او به گیوکونگها میرود، جایی که سیگورد دوباره به شکل اصلی خود بازمیگردد، اما بدون اینکه برونهیلد متوجه شود. پس دختر با گونار ازدواج میکند، معتقد است که سیگورد به او خیانت کرده و گونار برای او از میان شعلهها عبور کرده است. در یک مشاجره با گودرون یعنی خواهر شاه، حقیقت را میفهمد و نقشه انتقام را میکشد. او به شاه میگوید که سیگورد قسمش را شکسته و واقعاً او را در آن سه شب تصاحب کرده است و اگر گونار سیگورد را نکشد، او را ترک خواهد کرد.
برونهیلد تنها یکبار، با تمام قلبش، خندید
گونار خودش نمیتواند سیگورد را بکشد بهخاطر قسم برادری که خورده است، اما برادر کوچکترش را قانع میکند تا سیگورد را در خواب بکشد و گودرون وقتی بیدار میشود که خون شوهرش بر او جاری است.
برونهیلد تنها یکبار، با تمام قلبش، خندید،
وقتی فریاد گودرون را شنید.
اگرچه بهخاطر اینکه باعث مرگ سیگورد شده، نمیخواهد دیگر زندگی کند. او به شوهرش میگوید:
“تنها یک نفر را از همه بیشتر دوست داشتم.
هرگز دلم دگرگون نشد.”
به شویش میگوید که سیگورد به قسمش خیانت نکرده بود زمانی که برای گونار از میان حلقه آتشین عبور کرد تا او را به دست بیاورد.
“در یک بستر با هم خوابیدیم
انگار که او برادرم بود.”
او خودش را میکشد و دعا میکند که بدنش در کنار سیگورد روی آتش سوزانده شود.
کنار بدن او، گودرون در سکوت نشسته است. نمیتواند صحبت کند؛ نمیتواند گریه کند. از این میترسند که قلبش بشکند مگر اینکه بتواند تسکینی پیدا کند، و یکی یکی زنان از دردهای خود میگویند:
“تلخترین دردی که هرکدام تا به حال تحمل کرده است.”
یکی میگوید: “شوهرم، دخترانم، خواهرانم، برادرانم، همه از من گرفته شدند و من هنوز زندهام.”
“اما برای غمش، گودرون نتوانست گریه کند.”
“قلبش به خاطر بدن قهرمان سخت شده بود.”
“هفت پسرم در سرزمین جنوبی کشته شدند، دیگری میگوید، و شوهرم هم، همه هشت نفر در نبرد. خودم با دستهای خودم بدنها را برای قبر آماده کردم. نیمسالی این درد را تحمل کردم. و هیچکس نیامد تا مرا دلداری دهد.”
“اما برای غمش، گودرون نتوانست گریه کند.”
“قلبش به خاطر بدن قهرمان سخت شده بود.”
سپس یکی که از بقیه حکیمتر بود، پرده را از روی مرده کنار زد…
او سر دوستداشتنیاش را روی زانوهای همسرش گذاشت.
“به او نگاه کن که دوستش داشتی و لبانت را
به لبانش بفشار گویی که هنوز زنده است.”
“گودرون تنها یکبار نگاه کرد.
موهایش را دید که با خون پوشیده شده بود،
چشمان کورش را که آنقدر درخشان بودند،
سپس سرش را خم کرد و
اشکهایش همچون قطرات باران جاری شدند.”
این بود داستا نهای اساطیر اسکاندیناوی
اینها داستانهای اولیه اساطیر اسکاندیناوی هستند. انسان به اندوه زاده میشود همانگونه که جرقهها بهسوی بالا پرواز میکنند. زندگی کردن یعنی رنج کشیدن و تنها راهحل مسئله زندگی این است که با شجاعت رنج ببری. سیگورد، در راه به سوی برونهیلد برای اولین بار، با مردی خردمند روبرو میشود و از او میپرسد که سرنوشتش چه خواهد بود:
او به مرد میگوید: “هیچچیز را از من پنهان نکن، هرچقدر هم که سخت باشد.”
مرد خردمند پاسخ میدهد:
“میدانی که من دروغ نخواهم گفت.
هرگز با پستی آلوده نخواهی شد.
اما روزی از روزهای سرنوشت بر تو خواهد آمد،
روزی از خشم و روزی از رنج.
اما همیشه به خاطر داشته باش، ای فرمانروای مردمان،
که بخت در زندگی قهرمان نهفته است.
و هرگز مردی نجیبتر از سیگورد
زیر آفتاب نخواهد زیست.”
برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.
برای خواندن سایر داستان ها از اساطیر یونان روی این لینک کلیک نمایید.