هیچیک از خدایان یونان نمیتوانستند قهرمان باشند. تمام خدایان المپ جاودانه و شکستناپذیر بودند. آنها هرگز نمیتوانستند احساس شجاعت کنند؛ آنها هرگز نمیتوانستند با خطر مواجه شوند. وقتی میجنگیدند، مطمئن بودند که پیروز میشوند و هیچ آسیبی نمیتوانست به آنها نزدیک شود. اما در ازگارد یعنی در اسطوره شناسی اسکاندیناوی اوضاع متفاوت بود. غولها، که شهرشان یوتونهایم Jotunheim بود، دشمنان فعال و سرسخت ایزیرها بودند، که خدایان به این نام نامیده میشدند، و آنها نه تنها همیشه خطری حاضر بودند، بلکه میدانستند که در نهایت پیروزی کامل برای آنها تضمین شده است.
آگاهی از سقوط در اسطوره شناسی اسکاندیناوی
این آگاهی بر دل تمام ساکنان ازگارد سنگینی میکرد، اما این سنگینی بیشتر از همه بر دل فرمانده و رهبر آنها، اودین، فشار میآورد. مانند زئوس، اودین پدر آسمان بود، که لباسی خاکستری به رنگ ابر و کلاهخودی به رنگ آسمان پوشیده بود. اما تشابه در اینجا به پایان میرسد. تصور چیزی که کمتر از زئوس هومر به اودین شباهت داشته باشد دشوار است. او شخصیتی عجیب و پرابهت بود، همیشه دور از دیگران. حتی زمانی که در مهمانیهای خدایان در کاخ طلاییاش، گلادسهایم Gladsheim ، یا با قهرمانان در والهالا مینشست، چیزی نمیخورد. غذایی که در مقابلش گذاشته میشد، به دو گرگی که در پایش چمباتمه زده بودند، میداد. بر روی شانههایش دو کلاغ نشسته بودند که هر روز سراسر جهان پرواز میکردند و اخبار تمام کارهای انسانها را برای او میآوردند. نام یکی تفکر (هوگین) و نام دیگری حافظه (مونین) بود.
اودین خدای خردمند
در حالی که دیگر خدایان جشن میگرفتند، اودین به آنچه هوگین و مونین یعنی تفکر و حافظه به او میآموختند، میاندیشید. او بیشتر از تمام دیگر خدایان مسئولیت به تعویق انداختن روز نابودی، رگناروک Ragnarok ، زمانی که آسمان و زمین نابود میشدند، را به عهده داشت. او پدر همه بود، برترین در میان خدایان و انسانها، با این حال، او دائماً در جستجوی دانش بیشتر بود. او به چاه خرد که توسط میمیر خردمند محافظت میشد، رفت تا جرعهای از آن بنوشد و زمانی که میمیر پاسخ داد که باید در ازای آن یکی از چشمانش را بپردازد، او قبول کرد که چشمش را از دست بدهد. او دانش رونی ها را نیز از طریق رنج به دست آورد. رونی ها نوشتههای جادویی بودند که برای کسی که میتوانست آنها را روی هر چیزی – چوب، فلز، سنگ – بنویسد، بسیار قدرتمند بودند. اودین آنها را با درد و رنج اسرارآمیز یاد گرفت. او در ادای بزرگتر میگوید که او آویزان شده بود
نه شب کامل بر درختی که باد آن را تکان میداد،
زخمی شده با نیزهای
برای اودین تقدیم شدم، خودم به خودم،
بر آن درختی که هیچکس آن را نمیشناسد.
او این دانش سختبهدستآمده را به انسانها منتقل کرد. آنها نیز توانستند از رونی ها برای محافظت از خود استفاده کنند. اودین جانش را دوباره به خطر انداخت تا از غولها نوشابه شعری را بگیرد که هر کسی که از آن میچشید، شاعر میشد. این هدیه نیکو را هم به انسانها و هم به خدایان داد. او در همه جهات نیکوکار انسانها بود.
جایگاه جنگجویان در اسطوره شناسی اسکاندیناوی
دوشیزگان خدمتگزاران او بودند، والکریها. آنها در ازگارد بر سر میز خدمت میکردند و بوق ها یا شاخ های نوشیدنی را پر نگه میداشتند، اما وظیفه اصلی آنها این بود که به میدان نبرد بروند و به فرمان اودین تصمیم بگیرند چه کسی باید پیروز شود و چه کسی باید بمیرد، و شجاعان کشتهشده را نزد اودین ببرند. وال به معنای ‘کشتهشده’ است، و والکریها ‘برگزینندگان کشتهشدگان’ بودند؛ و مکانی که آنها قهرمانان را به آنجا میبردند، تالار کشتهشدگان، والهالا بود. در جنگ، قهرمانی که محکوم به مرگ بود، دوشیزگان زیبایی را میدید که
بر اسبهایشان با زرههای درخشان سوار بودند،
سنگین و عمیق در اندیشه،
با دستان سفیدشان به او اشاره میکردند.
چهارشنبه روز اودین است. شکل جنوبی نام او ‘وودن’ Woden بود. از میان دیگر خدایان، تنها پنج نفر مهم بودند: بالدر، ثور، فریر FREYR ، هایمدال و تیر.
بالدر – خدای محبوب
بالدر محبوبترین خدا در اسطوره شناسی اسکاندیناوی بود، در زمین همانطور که در بهشت. مرگ او اولین فاجعهای بود که بر خدایان نازل شد. یک شب او با خوابهایی ناراحت شد که به نظر میرسید خطری بزرگ را برای او پیشبینی میکرد. وقتی مادرش، فریگا FRIGGA ، همسر اودین، این موضوع را شنید، تصمیم گرفت او را از هرگونه خطر محافظت کند. پس در جهان سفر کرد و از هر چیز، همه چیزهای زنده و غیر زنده، قسم گرفت که هرگز به او آسیب نرسانند. اما اودین هنوز نگران بود. او به نیفلهایم NIFLHEIM ، دنیای مردگان، رفت، جایی که خانه هلا یا هل HELA, or HEL ، الهه مرگ، را یافت که با تزئینات جشن آماده شده بود. یک زن خردمند به او گفت که این خانه برای چه کسی آماده شده است:
شهداب برای بالدر آماده شده است.
امید خدایان بزرگ از دست رفته است.
اودین در آن زمان میدانست که بالدر باید بمیرد، اما خدایان دیگر باور داشتند که فریگا او را امن کرده است. آنها مطابق این باور بازیای کردند که برایشان لذت زیادی داشت. آنها سعی میکردند به بالدر ضربه بزنند، سنگی به او بیندازند یا نیزهای پرتاب کنند یا تیری شلیک کنند یا او را با شمشیری بزنند، اما همیشه سلاحها به او نمیرسیدند یا به طور بیضرری از او دور میشدند. هیچ چیز به بالدر آسیب نمیرساند.
لوکی – خدای شیطانی در اسطوره شناسی اسکاندیناوی
به نظر میرسید که بالدر به دلیل این معافیت عجیب از دیگران برتر است و همه او را به خاطر آن تکریم میکردند، به جز یکی، لوکی. او خدا نبود، بلکه پسر یک غول بود و هر جا که میرفت، مشکلات به دنبال او میآمدند. او به طور مداوم خدایان را در دشواریها و خطرات گرفتار میکرد، اما به دلایلی که هرگز توضیح داده نشد، اودین با او پیمان برادری بسته بود و او به راحتی به ازگارد میآمد. او همیشه از خوبیها نفرت داشت و به بالدر حسادت میکرد. او تصمیم گرفت بهترین تلاش خود را بکند تا راهی برای آسیب رساندن به وی پیدا کند. پس به صورت یک زن مبدل شد و با فریگا صحبت کرد. فریگا به او از سفرش برای تضمین امنیت بالدر گفت و اینکه همه چیز قسم خورده که به او آسیبی نرساند. به جز یک بوته کوچک، او گفت، دارواش، که آنقدر ناچیز بود که او آن را نادیده گرفت.
نقشه لوکی برای کشتن بالدر
این برای لوکی کافی بود. او دارواش را گرفت و به جایی رفت که خدایان سرگرم بودند. هودر HODER ، برادر بالدر، که نابینا بود، جدا نشسته بود.
لوکی پرسید : ‘چرا در بازی شرکت نمیکنی؟’. هودر گفت : ‘به خاطر اینکه نابینا هستم و چیزی برای پرتاب به بالدر ندارم’ لوکی گفت : ‘اوه، نقشت را ایفا کن، این یک شاخه است. پرتاب کن و من هدف تو را هدایت میکنم.’ هودر دارواش را گرفت و با تمام قدرتش پرتاب کرد. تحت هدایت لوکی، دارواش به قلب بالدر خورد و او را کشت.”
“حتی در آن لحظه، مادرش امیدش را از دست نداد. فریگا از خدایان خواست که داوطلبی برای رفتن به پیش هلا پیدا شود و تلاش کند تا بالدر را بازخرید کند. هرمود Hermod ، یکی از پسرانش، خود را داوطلب کرد. اودین اسب خود، اسلایپنیر Sleipnir را به او داد و او با سرعت به نیفلهایم رفت.
دیگران برای مراسم خاکسپاری آماده شدند. آنها هیزمی بسیار روی یک کشتی بزرگ برپا ساختند و بدن بالدر را در آن قرار دادند. نانا Nanna ، همسرش، آمد تا برای آخرین بار به او نگاه کند؛ قلبش شکست و بر عرشه کشتی افتاد و جان سپرد. بدن او را کنار بدن بالدر گذاشتند. سپس هیزمها را آتش زدند و کشتی را از ساحل به دریا راندند. هنگامی که کشتی به دریا میرفت، شعلهها بالا رفتند و آن را در آتش فروبردند.
بالدر را برمی گردانم اما !
وقتی هرمود به نزد هلا با درخواست خدایان رسید، او پاسخ داد که بالدر را باز خواهد گرداند اگر به او ثابت شود که همه جا برای او سوگواری میکنند. اما اگر حتی یک موجود زنده یا چیزی از سوگواری سر باز بزند، او بالدر را نزد خود نگه خواهد داشت. خدایان پیامرسانانی را به سراسر جهان فرستادند تا از همه آفریدهها درخواست کنند اشک بریزند تا بالدر از مرگ رها شود. آنها با هیچ امتناعی روبرو نشدند. آسمان و زمین و هر چه در آن بود، با میل برای خدای محبوب اشک ریختند.
پیامرسانان با شادی بازگشتند تا خبر را به خدایان برسانند. اما تقریباً در پایان سفرشان، به یک غول زن برخوردند – و همه اندوه جهان به بیهودگی تبدیل شد، زیرا او از گریه امتناع کرد. این غول با تمسخر گفت: ‘تنها اشکهای خشک از من خواهید گرفت. من هیچ خیری از بالدر ندیدم و خیری هم به او نخواهم داد.’ بنابراین هلا مرده خود را نگه داشت.
لوکی مجازات شد. خدایان او را گرفتند و در یک غار عمیق بستند. بالای سرش یک مار قرار داده شد تا زهرش بر صورتش بیفتد و به او درد غیرقابل توصیفی بدهد. اما همسرش، سیگین Sigyn ، آمد تا به او کمک کند. همسر کنار لوکی نشست و زهر را در یک فنجان جمع میکرد. با این وجود، هرگاه مجبور بود فنجان را خالی کند و زهر بر روی لوکی میریخت، حتی برای لحظهای، درد او چنان شدید بود که لرزشهایش زمین را میلرزاند.
از میان سه خدای بزرگ دیگر، ثور خدای رعد بود، که پنجشنبه به نام او نامگذاری شده است، قویترین در میان آیزیرها؛ فریر FREYR مراقب محصولات زمین بود؛ هایمدال نگهبان بیفروست Bifrost، پل رنگینکمانی که به ازگارد منتهی میشد؛ و تیر خدای جنگ بود، که سهشنبه، روز تیر، به نام او نامگذاری شده است.
مقایسه خدایان یونان با خدایان در اسطوره شناسی اسکاندیناوی
در اسطوره شناسی اسکاندیناوی در ازگارد، الههها به اندازه المپوس مهم نبودند. هیچیک از الهههای نورس با آتنا قابل مقایسه نبودند و تنها دو نفر از آنها واقعاً برجسته بودند. فریگا، همسر اودین، که برخی میگویند جمعه به نام او نامگذاری شده است، به داشتن خرد بسیار معروف بود، اما او همچنین بسیار خاموش بود و آنچه را که میدانست حتی به اودین هم نمیگفت. او شخصیتی مبهم است که اغلب در حال چرخیدن بر روی چرخ نخریسی به تصویر کشیده میشود، جایی که نخهایی از طلا میریسد، اما برای چه کاری آنها را میریسد، یک راز است.
فریا الهه عشق و زیبایی بود، اما عجیب است که به نظر ما، نیمی از کسانی که در نبرد کشته میشدند، سهم او بودند. والکریهای اودین فقط نیمی را به والهالا میبردند. فریا خود به میدان نبرد میرفت و سهم خود از کشتهشدگان را میگرفت، و برای شاعران نورس این کار طبیعی و مناسب برای الهه عشق بود. جمعه عموماً به نام او نامگذاری شده است.
اما یک قلمرو بود که به طور کامل به حکومت یک الهه واگذار شده بود. پادشاهی مرگ متعلق به هلا بود. هیچ خدایی در آنجا قدرتی نداشت، حتی اودین. ازگارد طلایی به خدایان تعلق داشت؛ والهالای درخشان به قهرمانان؛ میدگارد میدان نبرد برای مردان بود، نه کار زنان. گودرون در ادای قدیمی میگوید:
‘خشونت مردان سرنوشت زنان را کنترل میکند.’
دنیای سرد و رنگپریده مردگان سایهوار، قلمرو زنان در اساطیر نورس بود.”
آفرینش در اسطوره شناسی اسکاندیناوی
در ادای قدیمی زنی دانا میگوید:
در گذشته چیزی نبود،
نه شن، نه دریا، نه موجهای خنک.
نه زمین، نه آسمانی بالای سر.
تنها شکاف عظیم.
نه خورشید جایگاه خود را میشناخت،
و نه ماه قلمرو خود را.
ستارگان مکانی نداشتند.
اما شکاف، با وجود عظمتش، همهجا را فرا نگرفته بود. در شمال دور، نیفلهایم بود، قلمرو سرد مرگ، و در جنوب دور، موسپلهایم MUSPELHEIM ، سرزمین آتش. از نیفلهایم دوازده رود جاری بود که به درون شکاف ریخته و آن را با یخ پر میکردند. از موسپلهایم ابرهای آتشین آمدند که یخ را به مه تبدیل کردند. قطرههای آب از مه فروریخت و از آنها دختران یخ و ایمیر Ymir، نخستین غول، شکل گرفتند. پسر او پدر اودین بود، که مادر و همسرش نیز دختران یخ بودند. اودین و دو برادرش ایمیر یعنی پدربزرگشان را کشتند. آنها زمین و آسمان را از او ساختند، دریا را از خونش، زمین را از بدنش و آسمان را از جمجمهاش.
آنها جرقههایی از موسپلهایم گرفتند و آنها را به عنوان خورشید، ماه و ستارگان در آسمان قرار دادند. زمین گرد بود و توسط دریا احاطه شده بود. دیوار بزرگی که خدایان از ابروهای ایمیر ساختند، مکانی که انسانها باید در آن زندگی میکردند را محافظت میکرد. فضای درون آن میدگارد نام داشت. در اینجا اولین مرد و زن از درختها ساخته شدند، مرد از درخت زبانگنجشک و زن از درخت نارون. آنها والدین تمام بشریت بودند. در جهان همچنین دورفها وجود داشتند – موجودات زشت اما صنعتگران ماهر که در زیر زمین زندگی میکردند؛ و الفها، ارواح زیبایی که از گلها و جویبارها مراقبت میکردند.
ایگدراسیل
درخت زبانگنجشک شگفتانگیزی به نام ایگدراسیل، جهان را نگه میداشت. ریشههایش از میان جهانها عبور کرده بود.
سه ریشهای که ایگدراسیل داشت
هِل زیر نخستین ریشه زندگی میکرد.
زیر ریشه دوم، غولهای یخی،
و زیر ریشه سوم، انسانها.
همچنین گفته میشود که «یکی از ریشهها به ازگارد بالا میرود.»
در کنار این ریشه چاهی از آب سفید، چاه اوردا URDA’S WELL ، قرار داشت که
هیچکس نمیتوانست از آن بنوشد.
سه نورن NORNS از آن محافظت میکردند، که
زندگی را به فرزندان انسانها اختصاص میدادند
و سرنوشتشان را تعیین میکردند.
این سه نفر اوردا (گذشته)، ورداندی VERDANDI_ (حال)
و اسکولد SKULD (آینده) بودند.
ایگدراسیل محکوم به مرگ
هر روز خدایان میآمدند و از روی پل رنگینکمان لرزان میگذشتند تا در کنار چاه بنشینند و بر اعمال انسانها قضاوت کنند. چاه دیگری زیر ریشهای دیگر قرار داشت، چاه دانش، که میمیر دانا از آن محافظت میکرد. بر فراز ایگدراسیل، همچون برفراز ازگارد، تهدید نابودی در حال تعلیق بود.
مانند خدایان، ایگدراسیل نیز محکوم به مرگ بود. یک ماری و بچه هایش به طور مداوم در کنار نیفلهایم، خانه هِل، ریشه را میخوردند. روزی آنها موفق به کشتن درخت خواهند شد و جهان سقوط خواهد کرد. غولهای یخی و غولهای کوهستانی که در یوتنهایم زندگی میکردند، دشمنان هر آنچه نیک بود بودند. آنها قدرتهای وحشی زمین بودند و در نبرد اجتنابناپذیر بین آنها و قدرتهای الهی آسمان، نیروی وحشی پیروز خواهد شد.
خدایان محکوماند و پایان آنها مرگ است.”
اما چنین باوری برخلاف عمیقترین اعتقاد روح انسانی است که نیکی قویتر از بدی است. حتی این مردان سختگیر و نومید نورس که زندگی روزمرهشان در سرزمین یخی و زمستانهای سیاهشان چالشی همیشگی برای قهرمانی بود، نوری دوردست را دیدند که از میان تاریکی عبور میکرد. در ادای قدیمی پیشگویی وجود دارد که به طرز شگفتآوری شبیه کتاب مکاشفه است. پیشگویی میگوید که پس از شکست خدایان، زمانی که
خورشید سیاه میشود، زمین در دریا فرو میرود،
ستارگان داغ از آسمان فرو میریزند،
و آتش به آسمان میپرد،
بار دیگر آسمان و زمینی نو با زیبایی شگفتانگیز پدیدار میشود.
خانهها با طلا پوشیده خواهند شد،
مزارع بدون کشت محصول میدهند،
و خوشبختی برای همیشه خواهد بود.
پس از اودین کیست؟
سپس فرمانروایی از آن کسی خواهد بود که حتی از اودین نیز بالاتر است و فراتر از دسترس بدیها.
کسی که بزرگتر از همه است.
اما من جرات ندارم نام او را بر زبان بیاورم.
و افراد اندکی هستند که میتوانند فراتر از لحظه سقوط اودین را ببینند.
این دیدگاه از خوشبختی که به طرز بینهایت دور به نظر میرسد، خوراکی ضعیف در برابر ناامیدی به نظر میرسد، اما تنها امیدی بود که اداها ارائه میدادند.
حکمت در اسطوره شناسی اسکاندیناوی
نگاه دیگری به شخصیت نورس، که به طرز عجیبی برخلاف جنبه قهرمانی آن است، نیز در ادای قدیمی مورد توجه قرار گرفته است.
چندین مجموعه از سخنان حکیمانه وجود دارد که نه تنها هیچ نشانهای از قهرمانی در آنها دیده نمیشود، بلکه دیدگاهی از زندگی ارائه میدهند که به کلی از آن صرفنظر میکند. این ادبیات حکمت نورس بهمراتب کمعمقتر از کتاب امثال سلیمان عبری است؛ در حقیقت، به ندرت شایستگی دارد که کلمه بزرگ “حکمت” به آن اطلاق شود، اما نورسها که آن را خلق کردند، دستکم از حس خوب فراوانی برخوردار بودند، بطور چشمگیر متضاد با روحیه سازشناپذیر قهرمان.
نویسندگان این مجموعه مانند نویسندگان امثال سلیمان، پیر به نظر میرسند؛ مردانی با تجربه که در امور انسانی تأمل کردهاند.
زمانی، بیشک، آنها قهرمان بودند، اما اکنون از میدان نبرد بازنشسته شده و چیزها را از منظری دیگر میبینند.
گاهی حتی به زندگی با نگاهی از طنز مینگرند:
“کمتر از آنچه بیشتر مردم باور دارند
در نوشیدن شراب برای مردان فانی خیر وجود دارد.”
“مردی چیزی نمیداند اگر نداند
که ثروت اغلب به احمقی ختم میشود.”
“یک بزدل فکر میکند که تا ابد زندگی خواهد کرد
اگر فقط بتواند از جنگ اجتناب کند.”
“به یکی افکارت را بگو، اما از دو نفر بپرهیز.
همه میدانند آنچه را که سه نفر میدانند.”
“مرد احمق تمام شب بیدار است،
به چیزهای زیادی فکر میکند.
وقتی صبح فرا میرسد، از نگرانی خسته است،
و مشکلش همانطور که بود باقی مانده.”
طبیعت انسان از نگاه وایکینگ ها
برخی از آنها شناخت عمیقی از طبیعت انسان را نشان میدهند:
“مرد حقیر و کمعقل
کسی است که به همه چیز تمسخر میکند.”
“مردان شجاع در هر جایی میتوانند خوب زندگی کنند.”
“یک بزدل از همه چیز میترسد.”
گاهی اوقات آنها شاد و تقریباً خوشدل هستند:
“زمانی جوان بودم و تنها سفر کردم.
دیگری را ملاقات کردم و خودم را ثروتمند یافتم.
انسان شادی انسان است.
دوست خود باش.
برای خنده او خنده بده.
به خانه دوست خوب
راه مستقیم است
هرچند او دور باشد.”
گاهی روحیهای شگفتآوراً بردبار ظاهر میشود:
“هیچکس چیزی جز مصیبت ندارد، نگذار بهشدت بیمار باشد.
برای یکی پسرانش شادی هستند، برای دیگری
خویشاوندانش، برای شخصی دیگر ثروتش.
و برای دیگری کارهای خوبی که انجام داده است.”
“به کلمات دختری نباید اعتماد کرد،
و نه به آنچه زنی میگوید.
اما من هم مردان و هم زنان را میشناسم.
ذهن مردان نسبت به زنان ناپایدار است.
هیچکس آنقدر خوب نیست که هیچ عیبی نداشته باشد،
و هیچکس آنقدر شرور نیست که هیچ ارزشی نداشته باشد.”
گاهی عمق واقعی بینش دیده میشود:
“هرکسی باید بهطور متعادل دانا باشد،
نه بیشازحد دانا، زیرا دل مرد دانا
بهندرت شاد است.”
“دامها میمیرند و خویشاوندان میمیرند. ما نیز میمیریم.
اما من یک چیز را میدانم که هرگز نمیمیرد:
قضاوت در مورد هر مرد مرده.”
دو خط نزدیک به پایان مهمترین مجموعهها حکمت را نشان میدهند:
“ذهن فقط آنچه را میداند
که نزدیک قلب است.”
به همراه قهرمانی واقعاً الهامبخششان، این مردان شمالی دارای حس مشترک دلپذیری بودند. این ترکیب غیرممکن به نظر میرسد، اما شعرها اینجا هستند تا آن را اثبات کنند.
برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.
برای خواندن سایر داستان ها از اساطیر یونان روی این لینک کلیک نمایید.