سیتا

تولد سیتا

Posted by:

|

On:

|

,

ساقه‌های علف! نوک تارهای موی او که بیرون زده بود! این تمام چیزی بود که از سیتا پس از فرو رفتنش در دل زمین باقی ماند. او دیگر هرگز در حال قدم زدن بر روی زمین دیده نمی‌شد. مردم آیودیا تماشا می‌کردند که پادشاهشان برای مدتی طولانی علف‌ها را نوازش می‌کرد، صبور و آرام مثل همیشه، بدون حتی یک قطره اشک در چشمانش. آن‌ها می‌خواستند به پاهای او بیفتند و طلب بخشش کنند. آن‌ها می‌خواستند او را در آغوش بگیرند و تسلی‌اش دهند. آن‌ها قلب او را شکسته بودند و می‌خواستند عذرخواهی کنند، اما می‌دانستند که او نه آن‌ها را سرزنش می‌کرد و نه قضاوت.

آن‌ها فرزندان او بودند و او، پدرشان، سرور خاندان راگو، فرمانروای آیودیا، رامِ سیتا بود. رام در حالی که دست‌هایش را روی شانه‌های لاو و کوش، پسران دوقلویش، می‌گذاشت، گفت: «بیایید، وقت آن است که به خانه برویم.»

خانه؟ مگر جنگل خانه‌ی آن‌ها نبود؟ آنجا جایی بود که تمام عمرشان را در آن زندگی کرده بودند. اما با پادشاه بحث نکردند، با این غریبه، با این مردی که اکنون باید او را پدر صدا می‌زدند، کسی که تا همین اواخر دشمنشان بود. اما آخرین دستور مادرشان به آن‌ها بسیار روشن بود: «هر چه پدرتان می‌گوید انجام دهید.» آن‌ها نافرمانی نمی‌کردند. آن‌ها نیز پسرانی شایسته برای خاندان راگو می‌شدند.

وقتی فیل سلطنتی حامل پادشاه و دو پسرش از دروازه‌های شهر می‌گذشت، هانومان، میمونِ خادم رام، یاما، خدای مرگ را دید که پشت درختان پنهان شده بود و با دقت به رام نگاه می‌کرد. هانومان بلافاصله دمش را به زمین کوبید: هشداری به خدای مرگ که به پادشاه یا خانواده‌اش نزدیک نشود. یامای وحشت‌زده از آیودیا دور ماند. اما لاکشمن (Lakshman)، برادر رام، از یاما دور نماند: چند روز بعد، به دلیلی مرموز، لاکشمن شهر را ترک کرد و به اعماق جنگل رفت و سر خود را برید. هانومان نمی‌فهمید. دنیای او در حال فروپاشی بود: اول سیتا، بعد لاکشمن. بعدی چه کسی بود؟ رام؟

هانومان نمی‌توانست بگذارد این اتفاق بیفتد. او اجازه نمی‌داد چنین شود. او از تکان خوردن از دروازه‌های آیودیا امتناع کرد. هیچ‌کس نه وارد می‌شد و نه خارج. اندکی پس از آن، رام انگشترش را گم کرد. انگشتر از انگشتش لیز خورد و در شکافی در کف کاخ افتاد. رام درخواست کرد: «هانومان، آیا آن را برایم می‌آوری؟»

هانومان که همیشه مشتاق خشنود کردن سرورش بود، خود را به اندازه یک زنبور کوچک کرد و به درون شکاف کف زمین خزید. در کمال تعجب او، آن یک شکاف معمولی نبود. تونلی بود که به اعماق دل زمین می‌رفت. آن تونل او را به ناگا-لوکا، قلمرو مارها، رساند. به محض ورود، دو مار را دید که به دور پاهایش می‌پیچند. او آن‌ها را کنار زد. آن‌ها با چند مار دیگر بازگشتند. هانومان آن‌ها را هم کنار زد. طولی نکشید که هانومان خود را در محاصره هزاران مار دید که مصمم بودند او را زمین‌گیر کنند. او تسلیم شد و اجازه داد او را نزد پادشاهشان، واسوکی، ببرند؛ ماری با هفت سر که بر روی هر سر گوهری باشکوه می‌درخشید.

واسوکی فیش‌فیش‌کنان پرسید: «چه چیزی تو را به ناگا-لوکا کشانده است؟» سپس ادامه داد: «اوه، آن! اگر اول چیزی به من بگویی، به تو خواهم گفت که آن کجاست.»

هانومان پرسید: «چه چیز؟»

واسوکی گفت: «ریشه هر درختی که وارد زمین می‌شود نامی را زمزمه می‌کند: سیتا. او کیست؟ می‌دانی؟»

هانومان پاسخ داد: «سیتا محبوب مردی است که من به دنبال انگشترش هستم.»

واسوکی گفت: «پس همه چیز را درباره او به من بگو. و درباره محبوبش بگو. آن‌وقت من تو را به سمت انگشتر راهنمایی می‌کنم.»

هانومان گفت: «هیچ چیز برای من لذت‌بخش‌تر از روایت داستان سیتا و رامِ او نخواهد بود. بسیاری از آنچه برایت خواهم گفت را خودم تجربه کرده‌ام. برخی را از دیگران شنیده‌ام. حقیقت در میان تمام این داستان‌هاست. چه کسی همه آن را می‌داند؟ وارونا تنها هزار چشم داشت؛ ایندرا، صد چشم؛ و من، تنها دو چشم دارم.»

همه مارهای ناگا-لوکا دور هانومان جمع شدند تا مشتاقانه داستان او را بشنوند. در ناگا-لوکا نه خورشیدی هست و نه ماه، و نه آتشی. تنها نور از هفت گوهر درخشان بر روی هفت سرِ واسوکی می‌تابید. اما همان کافی بود.

تولد سیتا از زمین

آغاز فصل کاشت بود. حصارها مزرعه را از جنگل جدا می‌کردند. بیرون، غزال‌های سیاه آزادانه پرسه می‌زدند؛ درون، کشاورز تصمیم می‌گرفت که چه چیزی محصول باشد و چه چیزی علف هرز. کشاورزان از پادشاه خود، جاناکا، دعوت کردند تا اولین کسی باشد که زمین را با خیشی طلایی شخم می‌زند. با صدای زنگ‌ها، طبل‌ها و شیپورهای ساخته شده از صدف، پادشاه خیش را در زمین فرو برد و شروع به ورز دادن خاک کرد. خاک نرم و مرطوب، تیره همچون آسمان شب، به هر دو طرف رانده می‌شد تا شیاری نمایان شود.

همان‌طور که شیار با استواری و سرعت امتداد می‌یافت، پادشاه احساس اعتمادبه‌نفس می‌کرد و کشاورزان خشنود بودند. ناگهان پادشاه ایستاد. شیار، دستی طلایی را نمایان کرد: انگشتانی کوچک که همچون علف به بالا آمده بودند، گویی که نور خورشید آن‌ها را فراخوانده باشد. جاناکا خاک را کنار زد و در میان زمین نرم و مرطوب، نوزادی را یافت؛ دختری تندرست و تابناک که با شادی لبخند می‌زد، گویی منتظر بود تا پیدا شود. آیا او کودکی رها شده بود؟ کشاورزان که متقاعد شده بودند این هدیه‌ای از سوی الهه زمین به پادشاه بی‌فرزندشان است، گفتند: نه، او رها شده نیست.

اما این ثمره‌ی نطفه‌ی او نبود؛ پس چگونه می‌توانست دخترش باشد؟ جاناکا گفت: پدر بودن از قلب سرچشمه می‌گیرد، نه از نطفه. جاناکا نوزاد را که در آغوش او با شادی غان‌وغون می‌کرد، برداشت. او را نزدیک به قلبش گرفت و اعلام کرد: «این بومیجا است، دختر زمین. شما می‌توانید او را مایتیلی، شاهدخت میتیلا، یا وایدهی، بانویی از ویدیها، یا جاناکی بنامید، یعنی دختری که جاناکا را برگزید. من او را سیتا می‌نامم، کسی که در شیار زمین پیدا شد، کسی که مرا برگزید تا پدرش باشم.» همگی در دل‌هایشان احساس شادی کردند. مراسم واقعاً موفقیت‌آمیز بود. پادشاهِ بی‌فرزند، در قامت یک پدر به قصر بازگشته بود. هیچ برداشتی نمی‌توانست بهتر از این باشد.

دختری به نام شانتا

داشراتا، پادشاه آیودیا در سرزمین کوسالا، نیز دختری داشت. نام او شانتا بود، کسی که صلح‌جو است. اما این دختر برای داشراتا صلح به همراه نیاورد، زیرا او پسر می‌خواست. بنابراین داشراتا به سمت شمال به کیکایا رفت و از پادشاه آشوآپاتی (Ashwapati) دخترش را خواستگاری کرد. پیش‌گویی شده بود که این شاهدخت پسری نام‌آور به دنیا خواهد آورد. پادشاه آشوآپاتی اعتراض کرد: «کوشالیا در حال حاضر همسر توست و برایت دختری آورده است. اگر دختر من با تو ازدواج کند، او فقط یک ملکه کوچک‌تر خواهد بود.» داشراتا برای متقاعد کردن آشوآپاتی استدلال کرد: «اما اگر او برای من پسری بیاورد، آن پسر پادشاه خواهد شد و او ملکه مادر می‌شود»، و آشوآپاتی اجازه داد این دو ازدواج کنند.

متأسفانه، کایکیی (Kaikeyi) یعنی همسر دوم، نه پسری به دنیا آورد و نه دختری. بنابراین داشراتا برای بار سوم ازدواج کرد، با زنی به نام سومیترا، اما حتی او هم نتوانست فرزندی به دنیا بیاورد. داشراتا سرشار از ناامیدی شد. او تاج و تخت را به چه کسی واگذار می‌کرد؟ و چگونه در سرزمین مردگان، آن سوی رودخانه وایتارنی، با نیاکانش روبرو می‌شد؟ چرا که آن‌ها از او می‌پرسیدند آیا پسرانی از خود به جای گذاشته است که به تولد دوباره‌شان کمک کنند؟

در همان زمان بود که رومپادا، پادشاه آنگا، نزد او آمد و گفت: «پادشاهی من دچار خشکسالی شده است، زیرا ایندرا، فرمانروای آسمان و خدای باران، از یکی از اتباع من، ریشیاشرینگا، پسر ویبانداکا، که زاهدی قدرتمند است، می‌ترسد. من مطمئن هستم همین زاهد که باعث خشکسالی در پادشاهی من شده، دلیل بی‌فرزندی توست. این بحران تنها زمانی پایان می‌یابد که دخترم موفق شود این زاهد را اغوا کند و او را به مردی خانواده‌دار تبدیل نماید و بدین ترتیب قدرت‌های او را در جهت رضایت ایندرا مهار کند. اما من دختری ندارم داشراتا. بگذار من دختر تو را به فرزندی بپذیرم. و اگر او در آوردن باران به آنگا موفق شود، من اطمینان حاصل خواهم کرد که زاهد، ایندرا را مجبور کند به تو پسرانی عطا کند.» اینجا بود که دختر به پاسخی برای مشکل داشراتا تبدیل شد.

ربودن زاهد

پدر آن زاهد یعنی ویبانداکا (Vibhandaka) را ریشی یا بیننده می‌نامیدند، زیرا او چیزهایی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند. او می‌دانست که غذا به شیره، سپس به خون، گوشت، عصب، استخوان، مغز استخوان و در نهایت به نطفه تبدیل می‌شود. وقتی نطفه ریخته می‌شود، زندگی جدیدی پدید می‌آید. هیچ موجود زنده‌ای بر ریختن نطفه‌اش کنترل ندارد، به جز انسان‌ها، و به ویژه مردان. وقتی نطفه در بدن نگاه داشته شود، به اوجاس تبدیل می‌شود. اوجاس می‌تواند از طریق تمرین تاپاسیا به تاپا تبدیل شود. تاپا آتش ذهن است که از طریق مراقبه و تفکر ایجاد می‌شود. با تاپا، سیدها پدید می‌آید؛ یعنی قدرت کنترل طبیعت: قدرت مجبور کردن خدایان به باراندن باران، بارور کردن زنان نازا، توانمند کردن مردان عقیم، راه رفتن روی آب و پرواز بدون بال.

ویبانداکا مصمم بود که تاپاسیا انجام دهد، تاپا را برویاند، سیدها را به دست آورد، طبیعت را کنترل کند و او را وادار کند که به ساز او برقصد. ایندرا که می‌ترسید ویبانداکا موفق شود و از سیدها علیه او استفاده کند، یک آپسارا، دوشیزه‌ای از بهشت خود را فرستاد تا او را اغوا کند. اگر یادتان باشد گفتیم که آپسارا یکی از ساکنان قلمرو آسمان است. تنها دیدن این آپسارا باعث شد ویبانداکا کنترل حواس خود را از دست بدهد. نطفه از بدن او برخلاف میلش بیرون آمد و بر روی علف‌ها ریخت.

یک ماده‌آهو آن را خورد. نطفه چنان قدرتمند بود که ماده‌آهو را باردار کرد. او نوزاد پسری انسانی با شاخ‌های گوزن به دنیا آورد که همان زاهد قصه ما شد یعنی ریشیاشرینگا (Rishyashringa). ویبانداکا پسرش یعنی ریشیاشرینگا را نمادی از شکست شخصی خود می‌دید و به همین دلیل او را با خشم و جاه‌طلبی، و بدون هیچ شناختی از زنان بزرگ کرد. او خطی به دور صومعه خود کشید؛ هیچ موجود مادینه‌ای نمی‌توانست از این خط بگذرد و به پسرش نزدیک شود: نه گاو و نه مادیان، نه غاز، نه میش، نه ماده‌آهو و نه ماده‌خوک. هیچ گلی در آنجا نمی‌رویید، نه شهدی وجود داشت و نه عطری؛ آنجا سرزمینی لم‌یزرع بود.

هر زنی که جرئت می‌کرد از خط دور صومعه ویبانداکا بگذرد، فوراً شعله‌ور می‌شد و به همین دلیل بود که ایندرا نمی‌توانست آپساراهای خود را برای اغوای ریشیاشرینگا بفرستد. ایندرا خشمگین، از نزدیک شدن به آنگا، جایی که صومعه در آن واقع بود، خودداری کرده بود تا زمانی که حاکم آنگا این مشکل را حل کند. خشکسالیِ ناشی از آن، رومپادا را وادار کرد تا به سراغ زنان سرزمینش برود. اما هیچ مردی حاضر نبود زندگی همسر، خواهر یا دخترش را به خطر بیندازد. حتی ملکه‌ها، همخوابگان و ندیمه‌های پادشاه نیز از کمک خودداری کردند.

به همین دلیل بود که رومپادا به شانتا نیاز داشت؛ کسی که نه تنها به زیبایی، بلکه به هوش و شجاعتش نیز شهره بود. شانتا چند ساعت از روز را که ویبانداکا صومعه را برای جمع‌آوری غذا از جنگل ترک می‌کرد، منتظر می‌ماند. در آن فرصت کوتاه، او بیرون دروازه‌ها می‌ایستاد و آوازهایی از عشق و اشتیاق می‌خواند و ریشیاشرینگا را به سوی خود می‌کشاند. آن زاهد جوان و بی‌گناه در شگفت بود که این چه نوع موجودی است. در ابتدا از دیدن او می‌ترسید، سپس به خود اجازه داد از آواز او لذت ببرد و در نهایت شجاعت صحبت کردن با او را پیدا کرد.

شانتا اینگونه فاش کرد: «من یک زنم، نوع متفاوتی از انسان. تو می‌توانی زندگی را در خارج از بدن خود بیافرینی، اما من می‌توانم زندگی را در درون خود خلق کنم.» ریشیاشرینگا متوجه نمی‌شد. شانتا گفت: «اگر بیرون بیایی، به تو نشان خواهم داد.» ریشیاشرینگا بیش از آن می‌ترسید که از آستانه بگذرد. پس از دور تماشا کرد که شانتا رازهای بدنش را آشکار می‌کند و در او احساسات، امیال و حس عمیقی از تنهایی را برمی‌انگیزد که هرگز پیش از آن نشناخته بود. وقتی ریشیاشرینگا به پدرش درباره این موجود گفت، ویبانداکا به او هشدار داد: «او هیولایی است که می‌خواهد تو را به بندگی بکشد. از او دوری کن.»

اما ریشیاشرینگا هر چقدر هم که تلاش می‌کرد، نمی‌توانست از فکر کردن به او دست بردارد. پس از روزها و شب‌های رنج، دیگر نمی‌توانست خود را کنترل کند. وقتی پدرش دور بود، شجاعت عبور از مرز صومعه ویبانداکا را پیدا کرد و خود را آزادانه به شانتا تقدیم کرد. شانتا پیروزمندانه و در حالی که ریشیاشرینگا را در آغوش داشت، به آنگا بازگشت.

داشراتا پسردار می‌شود

باران‌ها باریدند. گل‌ها شکوفا شدند و زنبورها را فراخواندند. گاو نر به دنبال گاو ماده و گوزن نر به دنبال گوزن ماده بود. در آنگا همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. رومپادا به قول خود عمل کرد و از ریشیاشرینگا خواست تا به داشراتا کمک کند تا پدرِ پسرانی شود. ریشیاشرینگا با کمال میل پذیرفت. او که به رازهای طبیعت کاملاً آگاه بود، تصمیم گرفت مراسم یاگنا را برگزار کند. ریشیاشرینگا داشراتا را به عنوان «یاجامان» یا بانیِ یاگنا معرفی کرد، قربانگاه را آماده نمود، آتش را برافروخت و سرودهای قدرتمندی برای فراخواندن دواها خواند.

او به داشراتا دستور داد تا با پیشکش کردن روغن تصفیه شده (گی)، دواهایی را که فراخوانده می‌شدند تغذیه کند. هر بار که داشراتا روغن را در آتش می‌ریخت، از او خواسته می‌شد بگوید «سواها» تا به خدایان یادآوری کند که این اوست که به آن‌ها غذا می‌دهد. وقتی دواها از سر رضایت آروغ زدند، ریشیاشرینگا از خدایان خواست که در مقابل، خواسته و نیاز داشراتا را برآورده کنند. فراخوانی، پیشکشی‌ها و درخواست‌ها ادامه یافت تا اینکه دواها چنان خشنود شدند که از دل یاگنا معجونی به نام «هاویس» پدیدار گشت.

این معجون اگر توسط همسران داشراتا مصرف می‌شد، آن‌ها را قادر می‌ساخت تا پسرانی به دنیا بیاورند. داشراتا نیمی از معجون را به کوشالیا، همسری که به او احترام می‌گذاشت، و نیمی دیگر را به کایکیی، همسری که دوستش داشت، داد. کوشالیا یک‌چهارم از سهم معجون خود را به سومیترا داد، زیرا احساس می‌کرد او نباید نادیده گرفته شود. کایکیی نیز همین کار را کرد یعنی یک‌چهارم از سهم معجون خود را به سومیترا داد. در نتیجه این معجون، کوشالیا رام را به دنیا آورد، کایکیی بهاراتا را، و سومیترا، لاکشمن و شاتروگنا (Lakshman and Shatrughna) را که دوقلو بودند. بدین ترتیب، سه همسر داشراتا توانستند مادر چهار پسر شوند و تمام این‌ها به خاطر شانتا بود.

ملاقات با راهبه

«شاید بهتر باشد به دعوت از ریشیاشرینگا به میتیلا فکر کنی»، این نصیحتی بود که جاناکا بارها و بارها می‌شنید. از زمان آمدن سیتا، همسرش سوناینا (Sunaina) دختری به دنیا آورده بود که اورمیلا نام گرفت، و برادر جاناکا، کوشادواجا، صاحب دو دختر به نام‌های مانداوی و شروتاکیرتی شده بود (Mandavi and Shrutakirti). چهار دختر برای دو برادر در سرزمین ویدها (Videha)، اما هیچ پسری در کار نبود!

جاناکا در پاسخ می‌گفت: «زمین آنچه را که شایسته‌ی جاناکا است به او می‌بخشد. آتش آنچه را که داشراتا می‌خواهد به او عطا می‌کند. من سرنوشتِ داشتنِ دختران را برمی‌گزینم. او تسلیم تمنای داشتنِ پسران می‌شود.»

خبر این سخنان به گوش زنی به نام سولابا رسید. او با جامه‌ای زیبا و سیمایی آراسته، نزد پادشاه رفت و خواستار ملاقاتی خصوصی با او شد. همگان در تعجب بودند که چرا. سولابا متوجه دستپاچگی پادشاه شد و پرسید: «نام این سرزمین ویدها است، به معنای “فراتر از تن”. من گمان می‌کردم پادشاه این سرزمین برای خرد من بیش از پیکرم ارزش قائل باشد. اما گمانم اشتباه بود.» جاناکا از اینکه این‌گونه مورد سرزنش قرار گرفته بود، به شدت احساس شرمساری کرد.

سولابا ادامه داد: «انسان‌ها منحصربه‌فرد هستند. ما ذهنی داریم که می‌تواند تخیل کند. با تخیل می‌توانیم بدون آنکه حرکتی کنیم، در فضا و زمان سفر کرده و موقعیت‌هایی را که در واقعیت وجود ندارند خلق کنیم. این همان چیزی است که بشریت را از بقیه طبیعت متمایز می‌کند. چنین ذهنی “مَنَس” نامیده می‌شود و به همین دلیل است که انسان‌ها “ماناوا” نامیده می‌شوند. تو ماناوایی با کالبد مردانه هستی و من ماناوایی با کالبد زنانه. ما هر دو دنیا را متفاوت می‌بینیم، نه به این دلیل که بدن‌های متفاوتی داریم، بلکه به این دلیل که ذهن‌های متفاوتی داریم. تو دنیا را از یک دیدگاه می‌بینی و من از دیدگاهی دیگر. اما ذهن‌های ما می‌توانند گسترش یابند. من می‌توانم دنیا را از دید تو ببینم و تو می‌توانی آن را از دید من ببینی. برخی مانند ویباندهاکا و ریشیاشرینگا، به جای گسترش دادن ذهن، از آن برای کنترل طبیعت از طریق “تاپاسیا” و “یاگنا” استفاده می‌کنند. آن‌ها دنیا را آن‌گونه که هست نمی‌پذیرند. چرا؟ در ذهن انسان تفحص کن ای جاناکا، و آنگاه کالبد و دنیای پیرامون این کالبد را بهتر درک خواهی کرد. این است “ودا” (veda)، یعنی خرد.»

جاناکا که با این سخنان الهام گرفته بود، تمام ریشی‌های آریاوارتا را به سرزمین خود دعوت کرد تا دانش وداها را به اشتراک بگذارند. آن‌ها از غارها، از قله کوه‌ها، از کرانه رودها و ساحل دریاها بیرون آمدند و به دربار جاناکا سفر کردند تا به تبادل اندیشه بپردازند و راه‌های دیگرِ نگریستن به جهان را کشف کنند. این گردهماییِ گفت‌وگوهای صمیمانه که در نهایت دیدگاه بشریت را وسعت بخشید، به عنوان «اوپانیشاد» شناخته شد.

سیتا و اوپانیشاد

سیتا در این کنفرانس به همراه پدرش شرکت کرد، ابتدا به شانه‌های او چسبید، سپس روی زانوهایش نشست و سرانجام او را دنبال کرد و نظاره‌گر گفتگوهای او با صدها فرزانه، از جمله آشتاواکرا (Ashtavakra)، گارگی (Gargi) و یاگناوالکیا (Yagnavalkya) بود.

داستان آشتواکرا این است که زمانی که هنوز در رحم مادرش بود، فهم و درک پدرش از وداها را اصلاح کرده بود. پدرش از این کار پسر خشمگین شد. پس او را نفرین کرد تا با هشت خمیدگی در بدنش به دنیا بیاید؛ از این رو نام او آشتواکرا شد، یعنی کسی که هشت بدشکلی دارد. آشتواکرا به جاناکا گفت: «بدون آنکه متوجه شوم، پدرم را تهدید کردم. حیوانات برای دفاع از کالبد خود می‌جنگند. انسان‌ها برای دفاع از تصوری که از خود دارند، نفرین می‌کنند. این مفهومِ خیالی از اینکه ما کیستیم و دیگران چگونه باید ما را ببینند، “اَهَم (aham)” نامیده می‌شود. اَهَم مدام به دنبال تایید از دنیای بیرونی است. وقتی این تایید حاصل نشود، ناامن می‌شود. اَهَم باعث می‌شود انسان‌ها چیزها را انبار کنند؛ ما امیدواریم از طریق اشیاء، مردم همان‌گونه به ما بنگرند که ما خودمان را تصور می‌کنیم. به همین دلیل است، ای جاناکا، که مردم ثروت، دانش و قدرت خود را به نمایش می‌گذارند. اَهَم تشنه‌ی دیده شدن است.»

گارگی زنی بود که همه‌چیز را به چالش می‌کشید: «چرا جهان وجود دارد؟ چه چیزی آسمان را به زمین پیوند می‌دهد؟ چرا تخیل می‌کنیم؟ چرا با تخیل خودمان را فریب می‌دهیم؟ چرا داشراتا در تمنای پسر داشتن است؟ چرا جاناکا به دختران بسنده کرده است؟ چه چیزی یک پادشاه را از دیگری متمایز می‌کند؟» این پرسش‌ها بسیاری از فرزانگان را خشمگین کرد و به او گفتند: «اگر این‌قدر سوال بپرسی، سرت خواهد افتاد.» اما گارگی، بی‌باکانه بر خواسته خود پافشاری کرد. او تشنه پاسخ بود. برایش مهم نبود اگر سرش بیفتد؛ آن وقت سری جدید می‌رویاند، سری خردمندتر.

یاگناوالکیا علیه معلم خود که از پاسخ دادن به سوالات سر باز می‌زد، شورید. او نمی‌پذیرفت که هدف مراسم تاپاسیا و یاگنا، واداشتنِ طبیعت به فرمان‌برداری از بشر باشد. او برای یافتن پاسخ‌ها به سوی ایزدِ خورشید، سوریا، رفت که همه‌چیز را می‌بیند. سوریا برای او توضیح داد که چگونه ترس از مرگ باعث می‌شود گیاهان به دنبال مواد مغذی باشند و به سوی نور خورشید و آب رشد کنند. ترس از مرگ است که حیوانات را به سوی چراگاه‌ها و شکار می‌راند. در عین حال، اشتیاق به زندگی باعث می‌شود حیوانات پنهان شوند و از شکارچیان بگریزند.

اما ترسِ انسان منحصربه‌فرد است: با سوختِ تخیل، به دنبال ارزش و معنا می‌گردد. «آیا من مهم هستم؟ چه چیزی به من ارزش می‌دهد؟» با چنین آگاهی‌ای، یاگناوالکیا درک خود از «مَنَس» را در دربار جاناکا به اشتراک گذاشت. او گفت: «هر انسانی نسخه‌ای خیالی از جهان و از خودش می‌سازد. بنابراین هر انسانی “برهما”، خالق اَهَمِ خویش است. من برهما هستم. تو نیز چنین هستی. ما تخیل خود را با ترس گره می‌زنیم تا اَهَم را خلق کنیم. مراسم تاپاسیا و یاگنا دو ابزاری هستند که می‌توانند به ما کمک کنند تا گره‌های ذهن را بگشاییم، از ترس فراتر رویم و “آتما” یا خویشتنِ حقیقی‌مان را کشف کنیم.»

جاناکا گفت: «از آتما بیشتر برایم بگو.»

یاگناوالکیا گفت: «آتما همان “برهمن” است، ذهنی که به کمالِ وسعت رسیده است. آتما ذهنی است که نه از مرگ می‌ترسد و نه در تمنای زندگی است. به دنبال تایید نیست. جهان را آن‌گونه که هست مشاهده می‌کند. آتما “ایشوار” است که با نام شیوا نیز شناخته می‌شود؛ کسی که تاپاسیا انجام می‌دهد، قائم به خود و خودبسنده است. آتما “باگاوان” است که با نام ویشنو نیز شناخته می‌شود؛ کسی که یاگنا را برای روزی بخشیدن به همگان به جا می‌آورد، هرچند خود به هیچ روزی و نعمتی نیاز ندارد.»

آشتواکرا گفت: «بگذار سرِ برهما مدام بیفتد تا زمانی که برهمن را بیابد.»

گارگی پرسید: «چه کسی این مسیر را هموار خواهد کرد؟»

یاگناوالکیا گفت: «برهمن، انتقال‌دهنده‌ی وداها.»

سیتا در آشپزخانه‌ی سوناینا

همه فرزانگان متقاعد شدند که اوپانیشاد جوهره‌ی وداها را در خود جای داده است. خردی که از میان گفت‌وگوهای پرشمار در دربار جاناکا استخراج شده بود، «ودانتا» نامیده شد. جاناکا به تمام فرزانگان گاوهای بسیاری بخشید. پادشاهِ بسیار شادمانِ ویدها گفت: «باشد که شیرِ آن گاو‌ها خوراکِ باقیِ عمرتان را فراهم کند. باشد که فضولاتشان سوختِ باقیِ عمرتان را تأمین کند. شما به من ساراسواتی (خرد) دادید؛ من به شما لاکشمی (ثروت) می‌دهم.»

یاگناوالکیا گاوهایی را که دریافت کرده بود نزد دو همسرش، مایتریی و کاتیایانی، برد. مایتریی گاوها را نمی‌خواست؛ او فقط طالبِ دانشی بود که در اوپانیشاد گردآوری شده بود. با این حال، کاتیایانی گاوها را پذیرفت و گفت: «در نهایت، حتی خردمندان هم نیاز به خوراک دارند.»

سیتا با شنیدن این سخنان، به فکر فرو رفت: چه کسی خوراکِ صدها فرزانه‌ای را که میتیلا را خانه‌ی خود کرده بودند تأمین کرده بود؟ چه کسی به آن‌ها جایی برای خواب داده بود؟ چه کسی کوزه‌هایشان را از آب پر کرده بود تا دهانشان را که از گفتگوهای داغ خشکیده بود، تَر کنند؟

این پرس‌وجو سیتا را به آشپزخانه‌ی مادرش کشاند. در آنجا سوناینا را یافت که در محاصره‌ی غلات, حبوبات، سبزیجات و میوه‌ها، مشغولِ نظارت بر آماده‌سازی وعده‌ی غذاییِ بعدی بود. ملکه گفت: «کدوهای تلخ را از آن گوشه بیاور.» سیتا همان‌طور که به او گفته شده بود عمل کرد و تماشا کرد که مادرش چگونه آن‌ها را با ظرافت خرد می‌کند.

طولی نکشید که سیتا راه و چاهِ آشپزخانه را آموخت: پوست کندن، بریدن، هم زدن، ترشی انداختن، بخارپز کردن، کباب کردن، سرخ کردن، کوبیدن، مخلوط کردن و ورز دادن؛ و انواع بافت‌ها، عطرها، طعم‌ها و شیمیِ مواد را تجربه کرد. حواسِ او با رازهای ادویه‌ها و هر نوع نعمتی که قلمروهای گیاهی و حیوانی فراهم می‌کردند، آشنا شد.

پدرِ سیتا هرگز از جهانی که آشپزخانه بود خبر نداشت. مادرِ سیتا هرگز از جهانی که دربار بود آگاه نبود. اما سیتا دریافت که او هر دو را می‌شناسد. او با خود اندیشید: این‌گونه است که ذهن گسترش می‌یابد. این‌گونه است که برهما به برهمن تبدیل می‌شود. او دریافت که خودش یک برهمن است؛ هم جوینده‌ی خرد و هم انتقال‌دهنده‌ی آن. و این اندیشه لبخندی بر لبانش نشاند.

برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.

برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر هند به این لینک مراجعه نمایید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *