قسمت پادکست

رامایانا قسمت سوم – ازدواج رام و سیتا

شنیداری ۲۶ دقیقه خواندن
رامایانا قسمت سوم – ازدواج رام و سیتا
ازدواج رام و سیتا

رهایی آهیلیا

هنگامی که مراسم «یاگنا» به پایان رسید، ویشوامیترا گفت: «بیایید به سمت پایین‌دست رودخانه به صومعه «گوتاما» برویم. در آنجا به ما نیاز است.»

همه به دنبال ویشوامیترا در مسیری باریک و سنگی که با درختان پرشکوفه احاطه شده بود به راه افتادند، تا اینکه به تخته‌سنگی در میان یک صومعه مخروبه و رهاشده رسیدند. سپس ویشوامیترا شروع به بازگو کردن داستان آنجا کرد.

آهیلیا، شاهزاده‌ای زیبا با خواستگاران بسیار، به عقد ازدواج فرزانه‌ای به نام گوتاما درآمد که بسیار از او بزرگتر بود. گوتاما تمام روز را به انجام مراسم یاگنا یا تاپاسیا می‌گذراند، در حالی که آهیلیا به نیازهای او رسیدگی می‌کرد. او مشتاق دوستی و همراهی همسرش بود، اما گوتاما چنان غرق در کارهای خود بود که توجهی به همسرش نداشت.

سپس یک روز صبح، رفتار گوتاما بسیار متفاوت شد. او به جای اینکه پس از غسل در رودخانه برای مراقبه به کوهستان برود، به خانه بازگشت و بعدازظهر را با آهیلیا گذراند؛ او بسیار صمیمی، دلسوز و مهربان بود و به تمام خواسته‌های او تن می‌داد.

اما با نزدیک شدن غروب، آهیلیا فرزانه دیگری را دید که درست شبیه شوهرش بود و به خانه نزدیک می‌شد؛ تنها تفاوت این بود که آنکه بیرون بود، عبوس به نظر می‌رسید و آنکه در آغوش او بود، بسیار بخشنده بود. آهیلیا دریافت مرد مهربانی که در آغوشش است، گوتاما نیست بلکه یک فریبکار بود. معلوم شد او «ایندرا» است که برای بهره‌بردن از تنهایی آهیلیا، خود را به شکل همسر او درآورده است. شوهر واقعی‌اش بیرون ایستاده بود.

گوتاما گذشت نکرد. او ایندرا را نفرین کرد که مردانگی‌اش را از دست بدهد و بدنش با زخم‌های چرکین پوشیده شود. سپس همسرش را نفرین کرد که به سنگ تبدیل شود و قادر به حرکت یا غذا خوردن نباشد. حیوانات بر او ادرار کنند و مسافران از روی او عبور کنند.

ویشوامیترا گفت: «اگر تو رام ، وارث خاندان راگو و شاهزاده آیودیا، بدون قضاوت او را لمس کنی، او از نفرین رها خواهد شد.»

لاکشمان گفت: «اما آیا زنا بدترین جنایت نیست، زیرا پایان اعتماد را رقم می‌زند؟ رنوکا تنها برای فکر کردن به مردی دیگر سر بریده شد؛ این که بسیار بدتر است.»

«مجازات منصفانه چقدر است؟ چه کسی تصمیم می‌گیرد که چه میزان کافی است؟ یک پادشاه باید مداخله کند و بی‌رحمی خود را با شفقت به تعادل برساند.»

رام بلافاصله سنگی را که آهیلیا بود لمس کرد. سنگ تکان خورد. رام عقب رفت و آهیلیا جان گرفت؛ آهی کشید و سپس فریاد و ضجه‌ای سر داد، زیرا از بار شرم رها شده بود.

گوتاما از میان سایه‌ها ظاهر شد؛ گیج به نظر می‌رسید، از بازگشت همسرش خوشحال بود، اما هنوز نمی‌توانست تحقیر خود را فراموش کند.

رام با وقار یک پادشاه گفت: «ای فرزانه نجیب، از خودپسندی و خشم خود دست بردار. اجازه بده گره‌های ذهنت باز شوند تا «اَهام» (منِ کاذب) جای خود را به «آتما» (روح الهی) بدهد. تنها در این صورت است که می‌توانی صومعه خود را بازسازی کنی و شادی را به دنیایت بازگردانی.»

گوتاما دستش را دراز کرد. آهیلیا که زمانی زیبا بود و اکنون نحیف گشته بود، لحظه‌ای درنگ کرد و سپس آن را پذیرفت. ویشوامیترا بر روی دستان گره‌خورده آن‌ها آب ریخت تا آن دو بتوانند زندگی جدیدی را آغاز کنند.

مانداویِ کنجکاو در این فکر بود که چرا وفاداری در ازدواج اینقدر مهم است. او شنیده بود که زنان «راک‌شاسا» خود را به همسرانشان محدود نمی‌کنند و مردان راک‌شاسا نیز خود را به همسرانشان محدود نمی‌سازند. در طبیعت، انواع پیوندها وجود داشت: قوها به یکدیگر وفادار بودند، میمون نر حرمسرایی از میمون‌های ماده داشت که با حسادت از آنها محافظت می‌کرد. ، ملکه زنبور عسل جفت‌های بسیاری داشت. پس چرا وفاداری برای «ریشی»ها (فرزانگان) اینقدر مهم بود؟

ویشوامیترا گفت: «این معیاری است برای اینکه چقدر از آنچه همسر به ما ارزانی می‌دارد راضی هستیم. ناراضیان رضایت را در جای دیگری می‌جویند.»

رام اعلام کرد: «من همیشه تلاش خواهم کرد تا تمام رضایت خود را در یک همسر واحد بیابم.»

ویشوامیترا که مشتاق شنیدن پاسخ شاهزاده بود پرسید: «اگر همسرت رضایت را در تو نیابد چه؟» اما این یک شاهزاده‌خانم بود که پاسخ داد.

سیتا که هنوز به آهیلیا و محبتِ مرددِ گوتاما می‌نگریست، گفت: «اگر او دانا باشد، با کاستی‌ها کنار می‌آید. اگر مرد دانا باشد، برای رشد کردن تلاش می‌کند.»

کوشادواجا متوجه لبخندی شد که بر لبان رام نقش بست. پس با پیشنهادی نزد ویشوامیترا رفت: «با ما به میتیلا بیا. شاهزادگان آیودیا را هم با خود بیاور. دوست دارم رام بخت خود را با کمان شیوا بیازماید. کسی چه می‌داند، شاید با یک همسر به خانه بازگردد.»

کمان شیوا

شیوا، والاترین «تاپاسوی tapasvi» (مرتاض)، گرسنگی را نابود کرده بود. از این رو، او بر فراز کوهی سنگی و پوشیده از برف، جایی که هیچ گیاهی در آن نمی‌رویید، نشسته بود. اینجا کوه «کایلاش» بود که در زیر ستاره قطبی قرار داشت.

طبیعت که کالبد «شاکتی» را به خود گرفته بود، به او گفت: «گرسنگی، موجودات زنده را از موجودات غیرزنده متمایز می‌کند. اگر گرسنگی نداری، باید تو را “شاوا” یا جسد نامید.»

شیوا گفت: «گیاه به سمت منبع غذا رشد می‌کند. حیوان به سوی غذا می‌دود. انسان می‌تواند از طریق “تاپاسیا” از نیاز به غذا فراتر رود. این ویژگی متمایزکننده بشریت است.»

شاکتی گفت: «انسان همچنین می‌تواند گرسنگی شخص دیگری را حس کند و از طریق “یاگنا” (مراسم قربانی و بخشش) برای رفع گرسنگی وی غذا تولید کند. این نیز ویژگی متمایزکننده بشریت است. وقتی تپاسیا بدون یاگنا انجام شود، انزوا رواج می‌یابد، هیچ رابطه‌ای برقرار نمی‌شود و جامعه فرو می‌پاشد. آنگاه تو به نابودگر تبدیل می‌شوی.»

سپس شیوا گفت: «اگر یاگنا هم بدون تپاسیا انجام شود، ما از گرسنگی دیگران برای رفع گرسنگی خود بهره‌کشی می‌کنیم. بدین ترتیب جامعه‌ای فاسد پدید می‌آید.»

«درست است. تپاسیا مانند چوبه کمان است. یاگنا مانند زه کمان است. این‌ها به تنهایی کمان را نمی‌سازند. برای ساختن کمان، چوبه باید خم شود و زه باید کشیده و سفت گردد.»

شیوا با تکرار سخنان ویشنو در زمانی که «پریت‌هو» پادشاه شد، گفت: «اگر بیش از حد شل باشد، کمان بی‌فایده است؛ اگر بیش از حد سفت باشد، کمان خواهد شکست.»

«بیا کمانی بسازیم که یاگنا و تپاسیا را به هم پیوند می‌دهد. بگذار این نماد تمام روابط باشد؛ پیوند زن و مرد در ازدواج، و پادشاه و قلمرو در پادشاهی.» الهه با گفتن این سخنان، شکل «پارواتی»، دختر کوهستان را به خود گرفت و شیوا را از دامنه‌ها به سوی شهر پرهیاهوی «کاشی» در کنار رودخانه هدایت کرد. در اینجا، او به «آناپورنا»، الهه غذا تبدیل شد و شیوا از زاهدی که گرسنگی نداشت، به «شانکارا» تغییر یافت؛ خانه‌داری که نگران گرسنگی دیگران است.

از گفتگوهای آن‌ها کمانی پدید آمد. کسی که می‌توانست زه این کمان را ببندد، پادشاهی کامل می‌بود. شیوا کمان را به «جاناکا»، حامی «اوپانیشاد» بخشید.

ویشوامیترا مشتاق بود که شاگردانش این کمان را ببینند، اگرچه مطمئن نبود که آن‌ها قادر به زه کردن آن باشند. اما امتحان کردنش ضرری نداشت.

سیتا کمان را برمی‌دارد

کمان شیوا آنچنان سنگین بود که حتی دوازده مرد هم نمی‌توانستند آن را بلند کنند. بنابراین آن را با ارابه‌ای حمل کرده و به زرادخانه میتیلا بردند و در آنجا نگهداری کردند؛ جایی که تمام جنگجویانی که از آن سرزمین می‌گذشتند، از دور آن را تحسین می‌کردند. هر روز جاناکا آن را با خاکستر می‌پوشاند و به نشانه احترام، چراغ‌هایی در اطرافش روشن می‌کرد.

یک روز، سیتا همراه با سه خواهر و دوازده خدمتکارش وارد زرادخانه شد. مسئولیت نظافت تمام قصر به او سپرده شده بود. مادرش گفته بود: «اطمینان حاصل کن که هیچ گوشه، حیاط، ستون، دیوار، سقف یا کف از قلم نیفتد. و اسلحه‌ها را فراموش نکن؛ آن‌ها باید پاک شوند تا چوبشان کپک نزند و فلزشان زنگ نزند.» در حالی که دختران دیگر مشغول پاک کردن شمشیرها، نیزه‌ها، چاقوها، سپرها، تیرها، کمان‌ها و گرزها بودند، سیتا مستقیماً به سراغ کمان شیوا رفت.

یکی از خدمتکاران گفت: «آن خیلی سنگین است، هیچ مردی نمی‌تواند بلندش کند.»

سیتا گفت: «با این حال باید تمیز شود»، و با یک دست بدون هیچ تلاشی کمان را بلند کرد و با دست دیگر با قدرت سطح زیرین آن را پاک کرد.

خبر این شاهکار شگفت‌انگیز به پادشاه و ملکه رسید. آن‌ها به زرادخانه شتافتند و از سیتا خواستند که دوباره کمان را بلند کند. او با سهولت تمام این کار را انجام داد، در حالی که در تعجب بود که این همه هیاهو برای چیست.

مادرش با لبخندی بر چهره اما با نگرانی در دل، با خود اندیشید: «او بیش از حد قوی است. حالا چه کسی با او ازدواج خواهد کرد؟»

پدرش گفت: «کسی که به همان اندازه قوی، یا شاید قوی‌تر باشد.»

سوناینا با علم به اینکه جاناکا چقدر برای خرد بیش از قدرت ارزش قائل است، گفت: «قوی و دانا. یک پادشاه کامل.»

پس جاناکا پیکی به سراسر «آریاوارتا» نزد پادشاهان و شاهزادگان فرستاد و از آن‌ها دعوت کرد تا به میتیلا بیایند تا زهِ کمان شیوا را ببندند و هم کمان و هم دخترش را از آنِ خود کنند. برخلاف دوران «اوپانیشاد» که شهر پر از فرزانگانِ جویای حکمت بود، اکنون شهر مملو از شاهزادگانی بود که انگیزه آن‌ها قدرت، ثروت و لذت بود. بسیاری آمدند، بسیاری تلاش کردند، اما همگی شکست خوردند.

در میان مردان بسیاری که برای بلند کردن کمان به شهر آمدند، مردی بود که از لانکای دوردست آمده بود. او از هر مردی در شهر بلندقامت‌تر بود؛ موهایی پرپشت و مجعد، سینه‌ای ستبر و شکمی ورزیده داشت. او بدن خود را با خاکستر پوشانده بود که نشانه‌ای از ارادت او به شیوا بود. هیچ‌کس به چهره او نگاه نمی‌کرد؛ نگاهش چنان نافذ بود که اطرافیانش چشمان خود را به زیر می‌انداختند. آن مرد برای بلند کردن کمان شیوا خم شد و تقریباً موفق شده بود، اما ناگهان پوزخندی زد و تعادلش را از دست داد؛ کمان مانند مار پایتونی خشمگین او را به زمین دوخت.

جاناکا و جنگجویانش برای کمک به او شتافتند، اما نتوانستند او را از زیر کمان بیرون بکشند. در حالی که نفس آن غریبه‌ی خاکسترپوش با چشمان آتشین به شماره افتاده بود، به دنبال سیتا فرستادند. او با یک دست کمان را بلند کرد و آن را کنار گذاشت. آن مرد سپاسگزار نبود. غرید: «اگر من نتوانستم این کمان را بلند کنم، هیچ مرد دیگری هم نمی‌تواند. جاناکا، دخترت به عنوان یک پیردختر تنها خواهد مرد.»

جاناکا که از این سخنان آشفته نشده بود، گفت: «شاید تنها باشد، اما هرگز منزوی نخواهد بود. او مثل تو نیست.»

آن مرد ناپدید شد و دیگر هرگز دیده نشد. اما در خیابان‌های شهر زمزمه‌هایی پیچید که او کسی نبود جز «راوانا»، پسر ویشراوایِ فرزانه و پادشاه «راک‌شاسا»های هولناک.

خاستگاه راوانا

راک‌شاساها خود را «راک‌شاک» یا نگهبانان شیوه زندگی جنگلی می‌دانستند؛ شیوه‌ای که در آن برتری با قوی‌ترها و مکاران است و هیچ قانونی جز زور محض در آن وجود ندارد. آن‌ها طبیعتاً توجه چندانی به «تپاسیا» یا «یاگنا»ی ریشی‌ها (فرزانگان) نداشتند، تا زمانی که «سومالی»، «کوبرا» را دید.

سومالی رهبر گروهی از راک‌شاساها بود که در جنگل‌های جنوب پرسه می‌زدند. یک روز او با کوبرا، رهبر «یاکشا»ها برخورد کرد که شهری از طلا به نام «لانکا» را در جزیره «تریکوتا» در میان دریای جنوب بنا کرده بود؛ او با یک ارابه پرنده به نام «پوشپاک ویمانا» به دور جهان سفر می‌کرد.

توی پرانتز بگم که یاکشاها در اساطیر هندو، طبقه وسیعی از ارواح طبیعت هستند که اغلب به عنوان نگهبانان خیرخواه طبیعت  و گنج‌ها عمل می‌کنند. آنها به عنوان نیمه خدایان، جادوگران قدرتمند در نظر گرفته می‌شوند و اغلب در هنر هند باستان به عنوان موجوداتی شکم گنده و ماوراء طبیعی به تصویر کشیده می‌شوند.

برگردیم به داستان. سومالی دریافت که مادر کوبرا یک یاکشا است، اما پدرش یک فرزانه‌ است. دانشِ تپاسیا، یاگنا و وداها که کوبرا از پدرش آموخته بود، او را قادر ساخته بود تا ثروتمند و قدرتمند شود.

سومالی در آرزوی فرزندی بود که به اندازه کوبرا قدرتمند و توانا باشد. بنابراین از دخترش، «کای‌کِسی»، خواست که نزد ویشراوا برود و از او فرزندی بیاورد. اینگونه بود که «راوانا» متولد شد، همان مرد قوی در پرده قبل.

ویشراوا به راوانا همه چیز را درباره تپاسیا، یاگنا و وداها آموخت. راوانا چنان ذهن خود را گسترش داد که برای گنجاندن تمام دانش خود به ده سر و برای گنجاندن قدرتش به بیست بازو نیاز داشت.

پدربزرگش سومالی مدام او را با کوبرا مقایسه می‌کرد، از این رو راوانا با این آرزو بزرگ شد که قوی‌تر، سریع‌تر و بهتر از کوبرا باشد. او مصمم بود که فرد مسلط باشد و همه از او بترسند و پیروی کنند. این کار آسانی نبود، زیرا «کارتاویریا» از خاندان «های‌هیا» هزار بازو داشت، در حالی که او فقط بیست بازو داشت. و «والی»، پادشاه میمون‌های «کیشکیندا»، تنها یک دم داشت اما همان یک دم از تمام بازوهای راوانا که در کنار هم قرار بگیرند، قوی‌تر بود.

بنابراین راوانا «برهما» را فراخواند و از او کوزه‌ای حاوی شهد جاودانگی گرفت و آن را در ناف خود پنهان کرد. تا زمانی که این کوزه شهد را با خود داشت، کشته نمی‌شد.

سپس راوانا «شیوا» را فراخواند. او سر خود را برید و از آن بربطی به نام «رودرا-وینا» ساخت. شیوا که از این کار خشنود شده بود، به او شمشیری هلالی‌شکل به نام «چاندراهاس» داد که همیشه پیروزی او را در نبرد تضمین می‌کرد.

راوانا با بالا بردن چاندراهاس بر فراز سرش، با سپاهیان راک‌شاسای خود به جزیره تریکوتا هجوم برد، کوبرا را بیرون کرد و خود را پادشاه لانکا و صاحب پوشپاک ویمانا نامید؛ این کار باعث شادی بسیار سومالی و ناامیدی ویشراوا شد.

کوبرا به سمت شمال و به سوی کوهستان گریخت و در سایه شیوا پناه گرفت. او در آنجا شهر دیگری به نام «آلانکا» بنا کرد که نقطه مقابل لانکا بود و بیشتر به نام «آلاکا» شناخته می‌شد.

شاکتی از شیوا پرسید: «هر دو مرید تو هستند، اما تو کدام را ترجیح می‌دهی: راوانا یا کوبرا؟»

شیوا گفت: «هیچ‌کدام واقعاً با دیگری تفاوتی ندارد. راوانا با چنگ‌اندازی به دست می‌آورد، در حالی که کوبرا احتکار می‌کند. هر دو بر این باورند که هویتشان از دارایی‌هایشان سرچشمه می‌گیرد. به همین دلیل است که آن‌ها برای اشیاء بیش از اندیشه‌ها ارزش قائل‌اند. به همین دلیل است که با وجود اینکه هر دو پسران یک برهمن هستند، از گسترش دادن ذهن خود سرباز می‌زنند.»

نزول گنگا

ویشوامیترا، کوشادواجا، دو شاهزاده آیودیا و چهار شاهزاده‌خانم میتیلا، در امتداد رود گنگ به سمت جنوب و به سوی «ویدِها Videha » به راه افتادند. در طول مسیر، ویشوامیترا داستان «گنگا» را برای همگی بازگو کرد. او چنین گفت:

پادشاه «ساگارا» در حال انجام مراسم «آشوومدها یاگنا» بود که در آن اسب سلطنتی رها می‌شد؛ تمام سرزمین‌هایی که اسب بدون چالش از آن‌ها عبور می‌کرد، تحت فرمانروایی او در می‌آمدند. «ایندرا» از ترس اینکه اسب به «آمراواتی» برسد و ساگارا اربابش شود، اسب را دزدید و در صومعه مرتاضی به نام «کاپیلا» پنهان کرد.

هنگامی که پسران ساگارا سرانجام رد اسب را یافتند، کاپیلا را به دزدی متهم کردند. کاپیلا که تا آن زمان غرق در «تپاسیا» (ریاضت) بود، چنان برآشفت که وقتی چشمانش را گشود، شعله‌های «تاپا» از آن‌ها بیرون زد و پسران ساگارا را زنده زنده سوزاند و آن‌ها را به توده‌ای از خاکستر تبدیل کرد.

ساگارا فریاد زد: «آیا پسران من دیگر هرگز زنده نخواهند شد؟»

کاپیلا گفت: «زنده خواهند شد، به شرط آنکه این خاکسترها را در گنگ غسل دهید؛ رودخانه‌ای که در آمراواتی، شهر ایزدان، جاری است؛ همان رودخانه‌ای که در آسمان به صورت “آکاش گنگا” یا کهکشان راه شیری می‌بینید.»

ساگارا برای انجام تپاسیا و استفاده از قدرت «سیدها» جهت وادار کردن ایندرا به جاری ساختن گنگِ آسمانی بر زمین، بیش از حد پیر بود. او پسری هم برایش باقی نمانده بود که این کار را برایش انجام دهد. عروس‌های بیوه‌اش نیز هنوز فرزندی نداشتند. او هیچ امیدی برای پسرانش نمی‌دید.

اما یکی از پسران ساگارا دو همسر داشت؛ آن‌ها مصمم بودند فرزندی به دنیا بیاورند. پس فرزانه‌ای را فراخواندند و از او خواستند مراسمی انجام دهد تا معجونی به دست آید که زنان نابارور را باردار کند. وقتی معجون ساخته شد، یکی از ملکه‌ها در جایگاه همسر، آن را نوشید و ملکه دیگر در حالی که وانمود می‌کرد شوهر مرحومشان است، با او عشق‌بازی کرد. از این پیوند فرزندی متولد شد. اما چون هیچ مردی در لقاح نقش نداشت، کودک استخوان یا عصب نداشت و تنها توده‌ای از گوشت و خون بود. ملکه‌ها این توده گوشت و خون را نزد کاپیلا بردند و او از قدرت سیدهای خود برای خلق استخوان و عصب برای کودک استفاده کرد. بدین ترتیب کودک کامل شد و به نام «باگیراتا» شناخته شد.

باگیراتا تپاسیا انجام داد و ایندرا را راضی کرد تا اجازه دهد گنگ آسمان را رها کرده و بر زمین جاری شود. گنگ خندید و گفت: «وقتی بر زمین بیفتم، تمام کوه‌ها را در هم می‌شکنم و تمام جنگل‌ها را با خود می‌برم، چنین است قدرت من.»

باگیراتا که از بدترین اتفاق می‌ترسید، شیوا را فراخواند و از او التماس کرد که با گرفتن رودخانه آسمانی در میان گیسوان بافته و درهم‌تنیده‌اش، شدت سقوط گنگ را مهار کند. شیوا پذیرفت. گنگ از آسمان پرید و مستقیماً روی سر شیوا فرود آمد. پیش از آنکه متوجه شود، کاملاً در موهای او گرفتار و حبس شده بود. فریاد زد: «بگذار بروم.»

شیوا گفت: «تنها در صورتی که با زمین با احترام رفتار کنی.»

وقتی گنگ پذیرفت، شیوا اجازه داد او به آرامی به بیرون جاری شود. رودخانه راه پرپیچ‌وخم خود را به سمت دریا در پیش گرفت و در هر دو طرف، کرانه‌هایی حاصلخیز ایجاد کرد. باگیراتا خاکستر پدرانش را در آب‌های او ریخت و صدای فریاد سپاسگزاری آن‌ها را شنید.

ویشوامیترا به همگی گفت: «همان‌طور که گنگ تولد دوباره بشریت و گیاهان را ممکن می‌سازد، یک زن نیز تولد دوباره یک خانواده را میسر می‌کند، زیرا او در بدن خود وعده نسل آینده را نگاه داشته است.»

اورمیلا پرسید: «آیا برای همسر بودن، یک زن باید رام شود، همان‌طور که شیوا گنگ را رام کرد؟»

ویشوامیترا او را ترغیب کرد و گفت: «آه، به ایده فراتر از جنسیت نگاه کن. برای اینکه کسی همسر خوبی باشد، چه زن و چه مرد، خودسریِ گنگ باید با آرامشِ شیوا به تعادل برسد. تنها در این صورت است که رودخانه ازدواج، ساحل‌های حاصلخیز خلق خواهد کرد.»

ویشوامیترا مشاهده کرد که هر بار دختران جاناکا سوالی می‌پرسند، چقدر اندیشه‌ها برانگیخته و حکمت‌ها درک می‌شود. مردانی که با آن‌ها ازدواج کنند، به راستی خوشبخت خواهند بود.

شکستن کمان

وقتی ویشوامیترا و جوانان به میتیلا رسیدند، سوناینا برای دیدن دخترانش بیرون دوید و آن‌ها با هیجان هر آنچه را که در طول سفر رفت‌وبرگشت به صومعه دیده و شنیده بودند، برایش بازگو کردند.

جاناکا به ویشوامیترا و دو شاگرد جوانش خوش‌آمد گفت. او به رام و لاکشمان گفت: «شما به راستی متبرک هستید که شاگرد هر دو استاد، واسیشتها و ویشوامیترا، بوده‌اید. به من بگویید کدام‌یک اهمیت بیشتری دارد: دانش نظریِ واسیشتها یا آموزش عملیِ ویشوامیترا؟»

رام پاسخ داد: «هیچ‌کدام بهتر یا بدتر نیست. جستجوی دانش نظری ذهن را پرورش می‌دهد، در حالی که دانش عملی بدن را رشد می‌دهد. هر دو ارزشمندند و هر دو هزینه‌ای دارند. این “اَهام” (منِ کاذب) است که تصورات بهتر یا بدتر را خلق می‌کند. “آتما” (روح الهی) بر همه این‌ها نظاره می‌کند و لبخند می‌زند.»

این کلمات برای گوش‌های جاناکا همچون موسیقی بود. این پسر نه تنها قوی و مطیع، بلکه دانا نیز بود. او امیدوار بود که پسر در بستن زه کمان موفق شود.

وقتی وارد زرادخانه شدند، جاناکا از ویشوامیترا خواست تا رسماً رام را معرفی کند: «بگذار کمان شیوا بداند چه کسی برای بستن زهش می‌آید.»

پس ویشوامیترا نسب‌نامه رام را اینگونه معرفی کرد: «در آغاز، “نارایانا” در خوابی بدون رویا غنوده بود و جهان وجود نداشت. وقتی بیدار شد، نیلوفری از نافش رویید و “برهما” در میان آن نشست؛ او چنان از تنها بودن در جهان هراسان بود که از ذهن خود پسرانی آفرید. یکی از این پسران “داکشا” بود و دیگری “مانو”. شیوا سر داکشا را برید. مانو پسری به نام “ایکشاواکو Ikshavaku ” و پسری دیگر به نام “ایلا” داشت.  

از ایکشاواکو خاندان “سوریاوانسی” (سلسله خورشیدیِ پادشاهان) پدید آمد و از ایلا خاندان “چاندراوانسی” (سلسله ماه). در سلسله پادشاهان ایکشاواکو، کسی به نام “راگو” بود که مراسم‌های یاگنای بسیاری انجام داد؛ خاندان “راگاواها” یا “راگو-کولا” از اوست. در این خاندان “ساگارا” بود که پسرانش در جستجوی اسب گم‌شده‌شان چنان گودال عمیقی کندند که آب باران در آن جمع شد و اقیانوس را پدید آورد. در این خاندان “باگیراتا” بود که گنگ را از آسمان‌ها به زمین آورد. در این خاندان “دیلیپ” بود که برای نجات گاو از شیری گرسنه، گوشت تن خود را پیشکش کرد.

در این خاندان “هاریشچاندرا Harischandra ” بود که بر عهد خود پایبند ماند حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام ثروت، وقار و حتی پسرش تمام می‌شد. در این خاندان “آجا” بود که همسرش “ایندوماتی” را چنان دوست داشت که در لحظه درگذشت او، جان سپرد. از آجا، “داشاراتا” متولد شد و از داشاراتا، “رام” پدید آمد.»

رام از جاناکا اجازه خواست: «آیا اجازه دارم؟»

جاناکا سر تکان داد. او تماشا کرد که رام نیاکان، والدین و معلمانش را فراخواند و از آن‌ها طلب یاری کرد. تنها پس از آن بود که پسر ارشد داشاراتا دست برد تا چوبه کمان را بگیرد. او به آرامی آن را بلند کرد و متعجب به نظر می‌رسید که برخلاف گفته همه، چندان سنگین نیست. جاناکا نفسش را در سینه حبس کرد؛ رام انتهای پایانی چوبه را با انگشت شست پای راستش ثابت کرد و با دست راست زه را کشید، در حالی که با دست چپ چوبه را خم می‌کرد و مصمم بود انتهای رهای زه را به سرِ آزاد چوبه ببندد.

اتاق لبریز از انتظار و اضطراب بود. سیتا غرق در هراس بود. قوانین روشن بودند: او تنها می‌توانست با مردی ازدواج کند که زه کمان شیوا را ببندد. اما قلب او به قوانین اهمیتی نمی‌داد؛ قلبش پیش‌تر از آنِ رام شده بود. او تمام رضایت خود را در رام می‌یافت. اما اگر او موفق نمی‌شد چه؟

سپس اتفاقی افتاد. رام در چشمان سیتا نگریست؛ تمرکزش برای لحظه‌ای لرزید. و در همان لحظه، نیروی بیش از حدی به چوبه وارد کرد و کمان دو نیم شد.

صدای شکستن کمان مانند طنینِ هزار تندر بود. همه آن را شنیدند: ایزدان در آسمان و “ناگا”ها در زیر زمین. همگی مبهوت شدند. آیا رام موفق شده بود یا شکست خورده بود؟ همه چشم‌ها به سوی جاناکا چرخید.

و او گفت: «از امروز، ای رام، تو به عنوان “جاناکی-والابها Janaki-vallabha ” محبوبِ سیتا، دختر جاناکا شناخته خواهی شد.» تالار غرق در غریو شادی شد.

خشم پاراشوراما

با شنیدن صدای شکستن کمان، پاراشوراما تبر خود را برافراشت و به سوی میتیلا شتافت. حضور او همگان را به وحشت انداخت. پاراشوراما غرید: «این کیست که جرأت کرده کمانی را که از او خواسته شده بود خم کند، بشکند؟»

جاناکا برخاست تا این جنگجویِ روحانیِ برآشفته را آرام کند، اما ویشوامیترا بازوی او را گرفت و مانع شد. او در گوش پادشاه نجوا کرد: «بگذار پسر خودش این موضوع را حل کند.»

رام بدون ذره‌ای ترس در چهره‌اش گفت: «من این کار را کردم.»

«و تو کیستی؟»

«رام، پسر کائوشالیا، از نسل خاندان راگو، شاهزاده آیودیا.»

پاراشوراما گفت: «همان کسی که آهیلیا را آزاد کرد؛ زنی که در عمل مرتکب خیانت شده بود. آیا می‌دانی من کیستم؟»

رام پاسخ داد: «همنام من، راما از خاندان بریگو، مشهور به رامِ تبرزین، پاراشوراما؛ کسی که به فرمان پدرش، سر مادر خود، رنوکا را به جرم خیانت در اندیشه، برید.»

پاراشوراما اعلام کرد: «وقتی جنگجویی کمانی را که باید خم کند، می‌شکند، نشان‌دهنده ذهنی است که نمی‌داند کجا متوقف شود؛ مانند ذهن مادرم که نتوانست هوس را مهار کند و مانند ذهن کارتاویریا که نتوانست طمع خود را کنترل کند.»

رام پرسید: «چه نوع ذهنی است که نمی‌تواند بر خشم غلبه کند و مدام پادشاهی پس از پادشاهی، خاندانی پس از خاندان و نسلی پس از نسل را به این امید می‌کشد که مجازاتِ مکرر، جهانی کامل خلق خواهد کرد؟»

پاراشوراما پاسخی نداشت. او انتظار چنین پاسخ قاطعی را از این جوان نداشت. فضا آکنده از تنش بود و حاضران جرأت نفس کشیدن نداشتند.

پاراشوراما پرسید: «آیا می‌گویی کنترل کردن بد است؟»

رام گفت: «کنترل کردن، حیوانات اهلی می‌سازد. هدف جامعه الهام‌بخشیدن به انسانیت است، نه رام کردن آن‌ها.»

پاراشوراما فریاد زد: «پس چه چیزی فرهنگ را خواهد ساخت؟ چرا مثل راک‌شاساها زندگی نکنیم؟ بدون قوانین، قوی بر ضعیف مسلط می‌شود و هیچ‌کس به فریاد بی‌پناهان نمی‌رسد.»

رام گفت: «قوانین نمی‌توانند مردم را مجبور به همدلی و مراقبت کنند. قوانین تنها ترس را تقویت می‌کنند. تمام هدف “سانسکریتی” (فرهنگ) فراتر رفتن از ترس است تا نیازی به چنگ‌اندازی، کنترل یا تسلط بر دیگران حس نکنیم. سر مادر تو نه به خاطر میل او به دیگری، بلکه به خاطر احساس بی‌کفایتی پدرت بریده شد. کشتن کارتاویریا توسط تو، تنها بذر انتقام را در دل پسرانش کاشت، همان‌طور که کشته شدن جاماداگنی به دست آن‌ها، بذر انتقام را در تو نشاند. تو آن را عدالت می‌نامی، اما چه مقدار مجازات کافی است؟ چه زمانی بخشیدن و گذشتن درست است؟ جامعه‌ای که فضایی برای نقص و کاستی باقی نمی‌گذارد، هرگز نمی‌تواند جامعه‌ای شاد باشد.»

این سخنان رام، پاراشوراما را خشنود کرد. دریافت که هر پادشاهی بر روی زمین مانند کارتاویریا نیست. هنوز امیدی بود. او لبخند زد و همگی نفس راحتی کشیدند.

پاراشوراما کمان خود را به رام پیشکش کرد: «تو “پیناکا” (کمان شیوا) را شکستی. بگذار ببینم “سارانگا” (کمان ویشنو) را چگونه مدیریت می‌کنی.»

رام کمان را گرفت، چوبه آن را خم کرد، زهش را بست، تیری بر آن نهاد و به راحتی زه را به عقب کشید. پاراشوراما تحت تأثیر قرار گرفت. این کمان نسل‌ها در خاندان بریگو بود و هیچ‌کس جز او نتوانسته بود حتی آن را نگه دارد، چه رسد به اینکه با آن کار کند.

رام گفت: «من تیری بر این کمان نهاده‌ام. چه چیزی را باید هدف قرار دهم؟ این تیر نباید بیهوده رها شود.»

«ذهن مرا هدف قرار بده؛ چرا که گمان می‌کردم تنها با اجرای اجباری قوانین می‌توانم مشکلات جهان را حل کنم. مرزهای ذهن مرا در هم بشکن و کمکم کن درک کنم که قوانین باید داوطلبانه دنبال شوند تا جامعه‌ای شاد ساخته شود.»

رام تیر را رها کرد و آن تیر به ذهن پاراشوراما اصابت کرد و تمام محدودیت‌های آن را فرو ریخت. همگان دیده بودند که تیرها به اهداف فیزیکی برخورد می‌کنند، اما برای نخستین بار دیدند تیری به هدفی ذهنی برخورد کرد.

پاراشوراما چنان خشنود گشت که اعلام کرد از جهان کناره‌گیری می‌کند: «دوران “کریتا یوگا” زمانی به پایان رسید که کارتاویریا سعی کرد گاو پدرم را بدزدد و ایمان ما را به پادشاهان شکست. اکنون می‌بینم که “ترتا یوگا” با ظهور رام طلوع کرده است؛ کسی که ایمان بشریت را به پادشاهان دوباره مستحکم خواهد کرد. دیگر جنگجویان را نخواهم کشت و آن‌ها را برای خوب بودن نخواهم ترساند، زیرا اکنون یکی در میان آن‌هاست که نشان می‌دهد چگونه می‌توان خوب بود. وظیفه من به پایان رسید.»

پاراشوراما تبر خود را به دریا افکند و به کوه “ماهندرا Mahendra” رفت و برای همیشه از خشونت دست کشید.

چهار عروس برای چهار برادر

رام همگان را تحت تأثیر قرار داده بود و همه او را دامادی شایسته برای سیتا می‌خواندند. بدین ترتیب، در حضور ویشوامیترا و پاراشوراما، سیتا بر گردن پسر ارشد داشاراتا گل‌میخ انداخت. او همسر رام و رام شوهر او می‌شد. قاصدانی به آیودیا فرستاده شدند و داشاراتا همراه با مربیش واسیشتها، و دو پسر دیگرش به میتیلا آمد. جاناکا پیشنهادی داشت: «شما سه پسر دیگر دارید و خانواده من سه دختر دیگر دارد. بگذارید چهار برادر با چهار خواهر ازدواج کنند و خانه شما با خانه من متحد شود.»

داشاراتا این پیشنهاد را پذیرفت و عروسی باشکوهی برای پیوند این چهار زوج برپا شد. لاکشمان با اورمیلا، بهاراتا با ماندوی، و شاتروگنا با شروتاکیرتی ازدواج کردند. عروس‌ها و دامادها در آب زردچوبه غسل داده شدند. پسران لباس سفید پوشیدند که یادآور بذر سفید در کالبدشان بود و دختران لباس قرمز به تن کردند که یادآور بذر سرخ درونشان بود. آن‌ها با هم نسل بعدی را پدید می‌آوردند و بدین ترتیب به نیاکان درگذشته اجازه می‌دادند تا دوباره متولد شوند.

جاناکا دخترانش را به پسران داشاراتا سپرد و گفت: «من به شما لاکشمی (ثروت) را می‌دهم که برایتان لذت و رفاه به ارمغان می‌آورد. در عوض به من ساراسواتی (حکمت) ببخشید. بگذارید لذت رها کردن و دل بریدن را بیاموزم.» این آیین به «کانیا-دان» یا بخشش عروس باکره شهرت یافت. برخلاف «داکشینا» که در آن ثروت در ازای چیزی طلب می‌شود و «بیکشا» که در آن قدرت مطالبه می‌گردد، در «دان» تنها حکمت در ازای بخشش طلب می‌شود.

چهار زوج، هفت قدم را در حضور بزرگان خود با هم برداشتند. این کار آن‌ها را به همراهان مادام‌العمر تبدیل کرد که در هفت چیز با هم شریک باشند: خانه، آتش، آب، درآمد، فرزندان، لذت و گفتگو. آن‌ها کف دستانشان را روی هم قرار داده و پیشکش‌هایی از روغن حیوانی و غلات را در آتش ریختند تا دود آن‌ها را به قلمرو بالای آسمان ببرد، جایی که ایزدان بتوانند تا سر حد خشنودی ضیافت کنند. همچنین پیشکش‌هایی برای گاو، سگ، کلاغ و مار، برای گیاه موز و درخت انجیر معابد، و برای صخره‌ها و آب در نظر گرفته شد؛ یادآوری‌ای بر اینکه بشریت در انزوا زندگی نمی‌کند.

پسران داشاراتا بدون هیچ سوالی آنچه به آن‌ها گفته شده بود انجام دادند. دختران جاناکا لبخند زدند، زیرا هر آیینی با آن‌ها سخن می‌گفت؛ سوالاتی که مدت‌ها پیش پرسیده بودند، زبان نمادها را برایشان آشکار کرده بود. زمان رفتن که فرا رسید، جاناکا به دخترانش برکت داد: «امیدوارم هر کجا که می‌روید با خود شادی ببرید.»

سوناینا چیزی نگفت. او فقط به هر یک از دختران دو عروسک، یکی مرد و دیگری زن، ساخته شده از چوب صندل قرمز داد. این‌ها نمادهای سعادت خانوادگی بودند که باید در مقدس‌ترین گوشه حیاط خانه‌شان نگهداری می‌شدند. در نهایت، مشتی برنج به چهار شاهزاده‌خانمِ «ویدِها» داده شد. آن‌ها برنج را از بالای سر به پشت خود پاشیدند. سوناینا به گریه افتاد. هیچ کلام حکیمانه‌ای نمی‌توانست جلوی اشک‌های او را بگیرد. آن برنج نماد بازپرداخت بدهی دختر به والدینش بود. اکنون او آزاد بود تا زندگی‌اش را در جای دیگری آغاز کند. بند ناف بریده شده بود.

سیتا، اورمیلا، ماندوی و شروتاکیرتی می‌خواستند به پشت سر نگاه کنند، اما نکردند. آن‌ها دختران جاناکا بودند. آن‌ها می‌دانستند که در رها کردن و پیش رفتن، حکمتی نهفته است. کاروان بزرگی از اسب‌ها، فیل‌ها، الاغ‌ها و گاوها شهر میتیلا را ترک کرد و هدایای خانه عروس را به خانه داماد برد. پارچه‌ها، جواهرات و سلاح‌ها در کاروان بود. صنعتگران و خانواده‌هایشان نیز همراه شدند تا مهارت‌ها را از سرزمین ویدها به سرزمین کوسالا ببرند. سیتا به ویژه به بذرهای حبوبات و غلات، سبزیجات و میوه‌ها، گیاهان دارویی و ادویه‌جات توجه داشت. این‌ها باید در باغ شوهرش کاشته می‌شدند تا خانه را به یاد او بیاورند. زیرا وقتی عروسی وارد خانه شوهر می‌شود، نه تنها وعده نسل جدید، بلکه غذای جدید، فرهنگ جدید و با آن اندیشه‌های جدیدی را می‌آورد که خانواده شوهر را غنی می‌سازد.

برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.

برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر هند به این لینک مراجعه نمایید.

در ادامه بخوانید

روایت‌های دیگر

رامایانا قسمت دوم – تربیت رام

رامایانا قسمت دوم – تربیت رام

منشا قوانین حیوانات برای جفت با هم رقابت می‌کنند و بر سر قلمرو می‌جنگند. انسان‌ها مجبور نیستند چنین کنند. قوانین این را تضمین می‌کنند. حیوانات بیش…

قسمت پادکست ۲۳ دقیقه خواندن
رامایانا قسمت اول – تولد سیتا

رامایانا قسمت اول – تولد سیتا

ساقه‌های علف! نوک تارهای موی او که بیرون زده بود! این تمام چیزی بود که از سیتا پس از فرو رفتنش در دل زمین باقی ماند.…

قسمت پادکست ۲۰ دقیقه خواندن