اساطیر روم، قسمت اول: از سقوط تروا تا آغاز جمهوری
مقدمه و نقشهٔ راه
در پادکست تحوت (Thoth) تاکنون نوزده قسمت از اساطیر هند روایت شده و هنوز راهی دراز در پیش است. در میانهٔ این مسیر، فصلی کوتاه و دوقسمتی به اساطیر روم اختصاص یافته و این نوشته همراه قسمت نخست آن است. اساطیر یونان پیشتر به تفصیل روایت شده بود، اما از ژوپیتر و ونوس سخنی به میان نیامده بود و جای آنها، هم در پادکست و هم در سایت تحوت، خالی مینمود. این نوشته نخستین گام برای پر کردن همین جای خالی است.
در فصل یونان مدتها با خدایان المپ زندگی کردیم و از زئوس (Zeus) و هرا (Hera) و آپولون (Apollo) و آفرودیت (Aphrodite) داستانهای زیادی شنیدیم. شاید فکر کنید که اساطیر روم همان اساطیر یونان است که فقط اسم خدایانش عوض شده، و تا حدی هم حق دارید؛ ژوپیتر (Jupiter) رومی همان زئوس است و ونوس (Venus) همان آفرودیت. اما رومیها چیزی داشتند که یونانیها نداشتند، و آن داستان تولد شهر خودشان بود. رومیها این داستانها را افسانه نمیدانستند و آنها را تاریخ واقعی خودشان میدانستند، و همین داستانها موضوع این نوشته است.
پیش از آغاز، بهتر است نقشهٔ راه را بدانیم. داستان ما در دو پرده روایت میشود.
پردهٔ اول، سفر آینیاس: از شبی شروع میکنیم که تروا (Troy) در آتش میسوزد و قهرمانی به نام آینیاس (Aeneas) از آن فرار میکند. همراه او در دریا سرگردان میشویم، به کارتاژ (Carthage) میرسیم و عشق او و ملکه دیدو (Dido) را میبینیم، با او به جهان مردگان میرویم و در آخر شاهد جنگ او در سرزمین ایتالیا خواهیم بود. منبع اصلی این بخش «انئید» (Aeneid) ویرژیل (Virgil) است.
پردهٔ دوم، تولد روم: چند قرن جلو میرویم و به داستان دو برادر دوقلو، رومولوس (Romulus) و رموس (Remus)، میرسیم که مادهگرگی شیرشان داد. میبینیم که روم چطور ساخته شد و چرا ساختنش با خون یک برادر همراه بود، بعد ماجرای ربودن زنان سابین (Sabine) را میشنویم، از هفت پادشاه روم میگذریم و در آخر به داستان زنی به نام لوکرتیا (Lucretia) میرسیم که مرگش به پادشاهی در روم پایان داد. منبع اصلی این پرده کتاب اول تاریخ لیویوس (Livy) است.
و در پایان، پس از روایت همهٔ داستانها، کمی با هم فکر میکنیم که این داستانها دربارهٔ رومیها چه میگویند.
قسمت نخست اساطیر روم را در پادکست تحوت بشنوید:
پردهٔ اول: آینیاس و سقوط تروا
اگر فصل یونان را شنیده باشید، آینیاس را میشناسید. او یکی از شاهزادگان تروا بود، پسر مردی فانی به نام آنخیسس (Anchises) و الههٔ عشق، آفرودیت، که رومیها او را ونوس مینامیدند. در ایلیاد (Iliad) هومر (Homer)، آینیاس پس از هکتور (Hector) دلیرترین جنگجوی تروا بود و چند بار خدایان او را از مرگ نجات دادند، چون سرنوشت برای او نقشهٔ دیگری داشت.
حالا شبی را به یاد بیاورید که یونانیها با اسب چوبی وارد تروا شدند. آینیاس در خواب بود که روح هکتور به سراغش آمد، با بدنی زخمی و غبارآلود، و به او گفت که شهر از دست رفته است و باید خدایان خانگی تروا را بردارد و فرار کند. آینیاس اول نپذیرفت و شمشیر به دست به خیابانهای در آتش رفت تا بجنگد، اما وقتی دید که قصر پریام (Priam) فرو ریخته و پادشاه پیر کشته شده است، فهمید که مقاومت بیفایده است.
آنجا مادرش ونوس بر او ظاهر شد و پرده را از چشمانش کنار زد. آینیاس دید که خود خدایان، یعنی نپتون (Neptune) و یونو (Juno) و مینروا (Minerva)، در حال ویرانکردن تروا هستند. پس به خانه برگشت. پدرش آنخیسس پیر و ناتوان بود و نمیخواست شهر را ترک کند، تا اینکه شعلهای بیآسیب بر سر نوهٔ کوچکش، آسکانیوس (Ascanius)، روشن شد و آنخیسس این را نشانهای از جانب خدایان دانست.
اینجا یکی از معروفترین تصویرهای اسطورهشناسی رومی شکل میگیرد. آینیاس پدرش را بر دوش گذاشت، پدر خدایان خانگی را در آغوش گرفت، دست پسرش را گرفت و همسرش کرئوسا (Creusa) پشت سرشان راه افتاد. اما در شلوغی و تاریکی، کرئوسا گم شد. آینیاس دیوانهوار به شهر سوخته برگشت و نامش را فریاد زد، تا اینکه روح کرئوسا بر او ظاهر شد و گفت که دیگر برنگردد، چون سرنوشت او سفری طولانی به سرزمینی در غرب است که در آنجا پادشاهی تازه و همسری تازه در انتظارش است.
این تصویر مردی که پدرش را بر دوش و پسرش را در دست دارد برای رومیها خیلی مهم بود، چون نماد فضیلتی بود که به آن «پیئتاس» (Pietas) میگفتند، یعنی وفاداری به خانواده و خدایان و وطن. به این واژه در پایان این نوشته برمیگردیم.
سرگردانی در دریا و خشم یونو
آینیاس با گروهی از بازماندگان تروا کشتی ساخت و به دریا زد، اما نمیدانست سرزمین موعودش کجاست. اول به تراکیه (Thrace) رفتند و خواستند همانجا شهری بسازند. آینیاس برای قربانی شاخهای از یک درختچه کند و دید که از جای شکستگی خون جاری شد. صدایی از زیر خاک گفت که اینجا گور پولیدوروس (Polydorus) است، شاهزادهٔ جوان تروا که پادشاه آن سرزمین به طمع طلاهایش او را کشته بود. پس ترواییها از آن سرزمین نفرینشده گریختند.
بعد به جزیرهٔ دلوس (Delos) رفتند و از پیشگوی آپولون پرسیدند که کجا باید بروند. پاسخ این بود که «مادر کهن» خود را پیدا کنند. آنخیسس فکر کرد منظور جزیرهٔ کرت (Crete) است، چون یکی از نیاکان ترواییها از آنجا آمده بود. اما در کرت بیماری و قحطی افتاد، و یک شب خدایان خانگی تروا در خواب بر آینیاس ظاهر شدند و گفتند که مادر کهن آنها ایتالیاست، چون داردانوس (Dardanus)، بنیانگذار نسل ترواییها، در اصل از ایتالیا آمده بود.
در راه، به جزیرهٔ هارپیها (Harpies) رسیدند، همان موجودات نیمهزن نیمهپرنده که غذای مردم را میدزدیدند و آلوده میکردند. یکی از آنها پیشگویی تلخی کرد و گفت ترواییها پیش از آنکه شهرشان را بسازند، آنقدر گرسنه خواهند شد که سفرههایشان را بخورند. در جای دیگری هلنوس (Helenus)، پسر پریام، که حالا پادشاه شهری در یونان شده بود، به آینیاس نشانهای داد و گفت هر جا کنار رودخانهای مادهخوکی سفید با سی بچهاش دیدی، همانجا جای شهر توست.
در سیسیل (Sicily)، آنخیسس پیر درگذشت و آینیاس او را به خاک سپرد. و درست وقتی که ترواییها به سمت ایتالیا حرکت کردند، دشمن اصلی آنها وارد ماجرا شد: یونو، همسر ژوپیتر، همان که یونانیها هرا مینامیدند.
یونو چند دلیل برای نفرت از ترواییها داشت. یکی اینکه پاریس (Paris)، شاهزادهٔ تروا، در داوری معروفش سیب طلایی را به ونوس داده بود و نه به او. اما دلیل مهمترش این بود که یونو شهری را دوست داشت به نام کارتاژ، و شنیده بود که از نسل ترواییها مردمی برخواهند خاست که روزی کارتاژ را نابود خواهند کرد. پس یونو نزد آیولوس (Aeolus)، خدای بادها، رفت و از او خواست طوفانی به پا کند. طوفان کشتیها را درهم کوبید و بازماندگان را به ساحل آفریقا انداخت، درست نزدیک همان کارتاژ.
دیدو و کارتاژ
کارتاژ را زنی به نام دیدو ساخته بود. دیدو شاهزادهای از شهر صور (Tyre) در فنیقیه (Phoenicia) بود و برادرش پیگمالیون (Pygmalion)، که پادشاه صور بود، شوهرِ او را به طمع ثروتش کشته بود. دیدو با گروهی از وفادارانش گریخت و به ساحل آفریقا رسید. میگویند از پادشاه محلی خواست به اندازهٔ پوست یک گاو به او زمین بدهد، و بعد پوست را به رشتههای بسیار باریک برید و با آن تپهای کامل را دور زد. شهر کارتاژ روی همان تپه ساخته شد.
وقتی آینیاس به کارتاژ رسید، دیدو با مهربانی او و یارانش را پذیرفت و ضیافتی برایشان برپا کرد. در همین ضیافت بود که آینیاس داستان سقوط تروا و سرگردانیهایش را برای ملکه تعریف کرد. در واقع ویرژیل داستان را از طوفان و رسیدن به کارتاژ شروع میکند و هر چه تا اینجا گفتیم، از زبان خود آینیاس در این ضیافت روایت میشود.
ونوس که نگران پسرش بود، نمیخواست دیدو به او آسیبی برساند. پس پسر دیگرش، کوپید (Cupid)، خدای عشق، را به شکل آسکانیوس کوچک درآورد و او را به ضیافت فرستاد. دیدو کودک را در آغوش گرفت و بیآنکه بداند، آتش عشق آینیاس در دلش افتاد. دیدو پس از مرگ شوهرش سوگند خورده بود که دیگر ازدواج نکند، اما حالا عشق این سوگند را در هم میشکست.
یونو که دید نقشهاش برای نابودی ترواییها شکست خورده، راه دیگری انتخاب کرد. فکر کرد اگر آینیاس در کارتاژ بماند و با دیدو ازدواج کند، هرگز به ایتالیا نمیرسد و روم هرگز ساخته نمیشود. ونوس هم که فقط به امنیت پسرش فکر میکرد، پذیرفت. روزی دیدو و آینیاس به شکار رفتند و یونو طوفانی فرستاد. همه پراکنده شدند و آن دو به یک غار پناه بردند، و آنجا با هم یکی شدند. دیدو از آن روز خودش را همسر آینیاس دانست.
اما ژوپیتر سرنوشت را فراموش نکرده بود. او مرکوری (Mercury)، پیامآور خدایان، را فرستاد و مرکوری آینیاس را در حالی پیدا کرد که لباس شاهانهٔ کارتاژی پوشیده بود و برای دیدو شهر میساخت. مرکوری به او یادآوری کرد که سرزمینش اینجا نیست و آیندهای که خدایان برای پسرش آسکانیوس رقم زدهاند در ایتالیاست.
آینیاس دستور داد کشتیها را آماده کنند، اما جرئت نکرد خودش به دیدو بگوید. دیدو فهمید، و گفتوگوی آن دو یکی از تلخترین صحنههای انئید است. دیدو التماس کرد و خشمگین شد و او را خائن نامید، و آینیاس فقط گفت که به میل خودش نمیرود و خدایان او را میبرند.
صبح روز بعد، دیدو از بالای قصرش دید که کشتیها از بندر دور میشوند. او پیش از آن به بهانهٔ یک آیین جادویی دستور داده بود هیزم بزرگی برپا کنند و یادگارهای آینیاس را روی آن بگذارند. حالا خودش بالای هیزم رفت، نفرین کرد که میان مردم او و نسل آینیاس هرگز صلح نباشد و از استخوانهایش انتقامگیرندهای برخیزد، و بعد با شمشیری که آینیاس برایش به جا گذاشته بود خودش را کشت.
رومیهایی که این داستان را میشنیدند، معنای این نفرین را خوب میفهمیدند. روم و کارتاژ قرنها بعد در سه جنگ بزرگ با هم جنگیدند، و آن انتقامگیرنده هم کسی نبود جز هانیبال (Hannibal)، سردار کارتاژی که با فیلهایش از کوههای آلپ (Alps) گذشت و روم را تا لبهٔ نابودی برد.
سیبیل و سفر به جهان زیرین
آینیاس دوباره به سیسیل برگشت و در سالگرد مرگ پدرش برای او مسابقاتی برگزار کرد. در همین روزها یونو باز دست به کار شد و زنان تروایی را که از سالها سرگردانی خسته شده بودند، تحریک کرد تا کشتیها را آتش بزنند. ژوپیتر با بارانی سنگین بیشتر کشتیها را نجات داد، و آینیاس پذیرفت که آنهایی که دیگر توان سفر نداشتند در سیسیل بمانند و شهری برای خودشان بسازند.
سرانجام آینیاس پا به خاک ایتالیا گذاشت، در شهری به نام کومای (Cumae). آنجا غاری بود که پیشگوی آپولون در آن زندگی میکرد، زنی که به او سیبیل (Sibyl) میگفتند. آینیاس از سیبیل خواست راه جهان زیرین را به او نشان دهد، چون روح پدرش در خواب به او گفته بود که باید او را در سرزمین مردگان ببیند. سیبیل گفت رفتن به جهان مردگان آسان است و بازگشتن از آن دشوار، و فقط کسی میتواند برگردد که شاخهای طلایی را از درختی در جنگل بکند و همراه خود ببرد. آینیاس با راهنمایی دو کبوتر، که پرندگان مادرش ونوس بودند، شاخهٔ طلایی را پیدا کرد. همین شاخه بعدها نام کتاب مشهور شاخه زرین نوشتهٔ جیمز فریزر (James Frazer) شد.
سیبیل و آینیاس به جهان زیرین رفتند، از رود ستیکس (Styx) گذشتند و از کنار سگ سهسر نگهبان رد شدند. در دشتی که روح عاشقانِ دلشکسته در آن سرگردان بودند، آینیاس سایهٔ دیدو را دید. با گریه به او گفت که به میل خودش نرفته است، اما دیدو حتی نگاهش هم نکرد، رو برگرداند و به سوی شوهر نخستینش رفت. این سکوت دیدو یکی از تکاندهندهترین لحظههای کل انئید است.
سرانجام آینیاس پدرش آنخیسس را در دشتهای الیزه (Elysium)، جایگاه ارواح نیکوکار، پیدا کرد. سه بار خواست او را در آغوش بگیرد و هر سه بار سایهٔ پدر از میان دستانش گریخت. آنخیسس او را کنار رودخانهای برد که ارواح پیش از تولد دوباره از آن مینوشیدند، و ارواح کسانی را نشانش داد که هنوز به دنیا نیامده بودند ولی روزی از نسل او متولد میشدند: پادشاهان آلبا لونگا (Alba Longa)، رومولوس بنیانگذار روم، سرداران بزرگ جمهوری، و در آخر آگوستوس (Augustus)، امپراتوری که دوران طلایی را بازمیگرداند.
اینجا باید بدانید که ویرژیل انئید را در زمان همین آگوستوس و تقریباً به درخواست او نوشت. پس این رژهٔ ارواح در واقع پیامی به خوانندگان رومی بود که تاریخ روم از همان ابتدا با خواست خدایان رقم خورده و به آگوستوس رسیده است.
جنگ در لاتیوم و پایان انئید
ترواییها به دهانهٔ رود تیبر (Tiber) رسیدند، در سرزمینی که لاتیوم (Latium) نام داشت. خسته و گرسنه روی زمین نشستند و غذایشان را روی نانهای گرد و پهنی گذاشتند و بعد، از شدت گرسنگی، خود نانها را هم خوردند. آسکانیوس خندید و گفت ما حتی سفرههایمان را هم خوردیم. آینیاس ناگهان پیشگویی هارپیها را به یاد آورد و فهمید که به سرزمین موعود رسیدهاند.
پادشاه لاتیوم مردی به نام لاتینوس (Latinus) بود و دختری داشت به نام لاوینیا (Lavinia). پیشگوییها به لاتینوس گفته بودند که دخترش نباید با مردی از مردم خودش ازدواج کند، چون دامادی از سرزمینی بیگانه خواهد آمد که نسلش بر جهان فرمان خواهد راند. پس لاتینوس با خوشحالی به آینیاس خوشامد گفت و دخترش را به او وعده داد.
اما لاوینیا خواستگار دیگری هم داشت، شاهزادهای جوان و پرشور به نام تورنوس (Turnus)، پادشاه قوم روتولی (Rutuli). یونو که هنوز دست برنداشته بود، یکی از الهههای انتقام به نام آلکتو (Allecto) را از جهان زیرین فرا خواند. آلکتو دل ملکهٔ لاتیوم و تورنوس را پر از خشم کرد، و با یک حادثهٔ کوچک، یعنی کشتهشدن گوزن دستآموزی به دست آسکانیوس در شکار، جنگ میان ترواییها و مردم ایتالیا شعلهور شد.
آینیاس برای پیدا کردن همپیمان، در رود تیبر بالا رفت و به شهر کوچکی رسید که پادشاه پیری به نام اواندر (Evander) بر آن حکومت میکرد. این شهر روی همان تپهای بود که قرنها بعد قصرهای روم بر آن ساخته شد، یعنی تپهٔ پالاتین (Palatine). اواندر پسر جوانش، پالاس (Pallas)، را همراه آینیاس به جنگ فرستاد و از او خواست مثل پدر از پسرش مراقبت کند. ونوس هم از همسرش ولکان (Vulcan)، خدای آهنگران، خواست برای پسرش زره و سپری بسازد. روی این سپر، همهٔ تاریخ آیندهٔ روم نقش شده بود، از مادهگرگ و دوقلوها تا پیروزی آگوستوس.
جنگ سخت و خونین بود. تورنوس در یکی از نبردها پالاس جوان را کشت و کمربند او را به غنیمت برداشت و به کمر بست. آینیاس از مرگ پالاس خشمگین و غمگین شد. در آخر، تورنوس و آینیاس رودررو جنگیدند. آینیاس با نیزه ران تورنوس را زخمی کرد و تورنوس که بر زمین افتاده بود، شکست را پذیرفت و خواست که جانش را ببخشد و جسدش را به پدر پیرش برگرداند.
آینیاس مکث کرد و کمکم دلش نرم میشد. اما ناگهان چشمش به کمربند پالاس بر کمر تورنوس افتاد، آتش خشم دوباره در او شعله کشید و شمشیرش را در سینهٔ تورنوس فرو کرد. انئید همینجا، با مرگ تورنوس، تمام میشود، و این پایان ناگهانی و تلخ هنوز هم یکی از بحثبرانگیزترین پایانها در ادبیات جهان است.
بقیهٔ داستان را از منابع دیگر میدانیم. یونو سرانجام آشتی کرد، به این شرط که مردم ایتالیا نام و زبان خودشان را حفظ کنند و ترواییها در آنها حل شوند. آینیاس با لاوینیا ازدواج کرد و شهری به نام لاوینیوم (Lavinium) ساخت، و پس از مرگش پسرش آسکانیوس، که او را ایولوس (Iulus) هم مینامیدند، شهر تازهای به نام آلبا لونگا ساخت. خاندان یولیوس (Julii)، یعنی خاندان ژولیوس سزار (Julius Caesar) و آگوستوس، ادعا میکرد که از نسل همین ایولوس است، و به این ترتیب نسب خودش را به ونوس میرساند.
پردهٔ دوم: آلبا لونگا، رئا سیلویا و دوقلوها
حالا از انئید ویرژیل بیرون میآییم و وارد تاریخ لیویوس میشویم. لیویوس مورخی همدورهٔ ویرژیل بود که تاریخ روم را از آغاز نوشت، و خودش در مقدمهٔ کتابش میگوید که داستانهای دوران پیش از بنیان روم را بیشتر افسانه میداند تا تاریخ، اما آنها را روایت میکند چون هر ملتی حق دارد آغاز خودش را با خدایان پیوند بزند.
به یاد داریم که هلنوس به آینیاس گفته بود جای شهرش را با دیدن مادهخوکی سفید و سی بچهاش پیدا میکند؟ آینیاس این خوک را کنار رود تیبر دید، و تفسیر رومیها این بود که سی بچه یعنی سی سال، یعنی سی سال بعد آسکانیوس شهر آلبا لونگا را خواهد ساخت. واژهٔ «آلبا» در لاتین یعنی سفید، و «لونگا» یعنی دراز.
نسل آسکانیوس قرنها بر آلبا لونگا فرمان راند، تا اینکه نوبت به دو برادر رسید: نومیتور (Numitor)، که برادر بزرگتر بود و تاج و تخت حق او بود، و آمولیوس (Amulius)، برادر کوچکتر و جاهطلب. آمولیوس برادرش را از تخت پایین کشید، پسران او را کشت، و برای اینکه نسل نومیتور برای همیشه قطع شود، دخترش رئا سیلویا (Rhea Silvia) را راهبهٔ وستا (Vesta) کرد. راهبههای وستا، که در قسمت دوم این فصل بیشتر با آنها آشنا میشویم، باید سی سال باکره میماندند.
اما رئا سیلویا باردار شد، و دوقلو به دنیا آورد. او گفت که پدر بچهها مارس (Mars)، خدای جنگ، است. لیویوس با کمی تردید اضافه میکند که شاید او واقعاً این را باور داشت، یا شاید فکر میکرد گناهش با نسبتدادن آن به یک خدا آبرومندانهتر میشود.
آمولیوس دستور داد رئا سیلویا را زندانی کنند و نوزادان را در رود تیبر غرق کنند. اما رود طغیان کرده بود و خدمتکاران نتوانستند به آب اصلی برسند، پس سبد بچهها را در آبهای کمعمق کنار رود رها کردند. وقتی آب فروکش کرد، سبد زیر یک درخت انجیر روی خشکی ماند. مادهگرگی که برای آبخوردن آمده بود، صدای گریهٔ بچهها را شنید و به جای دریدن آنها، شیرشان داد و زبانش را به آنها کشید. در بعضی روایتها دارکوبی هم برایشان غذا میآورد، و دارکوب هم مثل گرگ پرندهٔ مقدس مارس بود.
چوپانی به نام فاوستولوس (Faustulus) این صحنه را دید، بچهها را به خانه برد و همسرش آکا لارنتیا (Acca Larentia) آنها را بزرگ کرد. اسم آنها را رومولوس و رموس گذاشتند. لیویوس اینجا هم یک توضیح عقلگرایانه میدهد: در لاتین واژهٔ «لوپا» (lupa) هم به معنای مادهگرگ بود و هم در زبان کوچه به زنان روسپی میگفتند، و بعضیها فکر میکردند شاید آن «مادهگرگ» در اصل همین همسر چوپان بوده است.
دوقلوها بزرگ شدند و مردانی قوی و بیباک شدند که با گروهی از جوانان چوپان به راهزنان حمله میکردند و غنیمتها را میان چوپانها تقسیم میکردند. روزی راهزنان در کمین نشستند و رموس را گرفتند و او را به اتهام دستبرد به املاک نومیتور نزد پادشاه، یعنی آمولیوس، بردند. چون جرم ادعایی علیه اموال نومیتور بود، آمولیوس رموس را به نومیتور سپرد تا خودش مجازاتش کند. نومیتور که از پادشاهی کنار گذاشته شده بود، زنده مانده و مثل یک اشرافزادهٔ عادی در املاک و زمینهای خودش زندگی میکرد. نومیتور از سن این جوان، از دوقلو بودنش و از داستانی که شنید، به شک افتاد. فاوستولوس هم که دید وقت گفتن حقیقت رسیده است، ماجرا را برای رومولوس تعریف کرد. دو برادر با کمک چوپانها به قصر آمولیوس حمله کردند، او را کشتند و پدربزرگشان نومیتور را دوباره بر تخت آلبا لونگا نشاندند.
بنیان روم و مرگ رموس
رومولوس و رموس نمیخواستند در آلبا لونگا بمانند. تصمیم گرفتند شهر تازهای بسازند، درست همانجا که کودکیشان را گذرانده بودند، کنار رود تیبر. اما چون دوقلو بودند، معلوم نبود کدامشان بزرگتر است و حق دارد شهر را به نام خودش بسازد و بر آن حکومت کند.
پس تصمیم گرفتند از خدایان بپرسند، به همان روشی که رومیها همیشه از خدایان میپرسیدند، یعنی با نگاهکردن به پرواز پرندگان. رومولوس روی تپهٔ پالاتین ایستاد و رموس روی تپهٔ آونتین (Aventine). اول رموس شش کرکس دید، اما کمی بعد رومولوس دوازده کرکس دید. حالا هر دو خودشان را برنده میدانستند؛ یکی میگفت من اول دیدم و دیگری میگفت من بیشتر دیدم.
لیویوس دو روایت از ادامهٔ ماجرا میآورد. در روایت اول، طرفداران دو برادر با هم درگیر شدند و رموس در این درگیری کشته شد. اما روایتی که او میگوید مشهورتر است این است که رومولوس شروع به ساختن دیوار شهر کرد، و رموس برای مسخرهکردن برادرش از روی دیوار نیمهکارهٔ او پرید. رومولوس از خشم او را کشت و گفت: هر کس دیگری هم که از دیوارهای من بگذرد، همین سرنوشت را خواهد داشت.
به این ترتیب، شهر به نام رومولوس، روم نامیده شد. رومیها سالها بعد تاریخ بنیان شهرشان را محاسبه کردند و به بیستویکم آوریل سال ۷۵۳ پیش از میلاد رسیدند، و هنوز هم مردم روم هر سال در این روز زادروز شهرشان را جشن میگیرند.
اما شهر تازه یک مشکل بزرگ داشت: جمعیت نداشت. رومولوس روی یکی از تپهها پناهگاهی ساخت و اعلام کرد هر کس، از هر جا، به آنجا بیاید، پناه داده میشود. فراریان، بردگان گریخته، بدهکاران و تبعیدیان از همهجا به روم سرازیر شدند. حالا روم مرد داشت، اما زن نداشت.
زنان سابین، تارپئا و عروج رومولوس
رومولوس سفیرانی نزد قومهای همسایه فرستاد و پیشنهاد کرد که با روم پیوند ازدواج ببندند. اما همسایهها این شهر تازه و پر از فراری را تحقیر کردند و سفیران را دست خالی برگرداندند. رومولوس خشمش را پنهان کرد و نقشهٔ دیگری کشید.
او جشنی بزرگ به افتخار نپتون برپا کرد و همهٔ مردم شهرهای همسایه را دعوت کرد، بهخصوص قوم سابین را. مردم با زن و فرزند آمدند، چون میخواستند شهر تازه را ببینند. وقتی همه سرگرم تماشای مسابقات بودند، رومولوس علامت داد و جوانان رومی به میان جمعیت ریختند و دختران جوان را ربودند. پدرها و مادرها وحشتزده گریختند و خدایان را به شهادت گرفتند که مهماننوازی شکسته شده است.
لیویوس میگوید رومولوس خودش نزد دختران رفت و به آنها گفت که این اتفاق تقصیر غرور پدرانشان بوده است، و آنها همسران قانونی رومیان خواهند شد و در ثروت و شهروندی و فرزندان روم شریک خواهند بود. البته این روایت از زبان رومیهاست، و امروز این داستان را بیشتر داستان خشونتی میدانیم که در بنیان یک شهر پنهان شده است.
سابینها به رهبری پادشاهشان، تیتوس تاتیوس (Titus Tatius)، برای انتقام به روم لشکر کشیدند. روم دژی بر بالای تپهٔ کاپیتولین (Capitoline) داشت، و دختری رومی به نام تارپئا (Tarpeia)، که دختر فرمانده همین دژ بود، به سابینها پیشنهاد خیانت داد. او قبول کرد دروازه را باز کند، به شرط اینکه سابینها چیزی را که بر بازوی چپشان دارند به او بدهند. منظور تارپئا دستبندهای طلای سنگینی بود که سابینها به بازو میبستند. اما سابینها روی بازوی چپشان سپر هم داشتند. وقتی وارد دژ شدند، سپرهایشان را روی تارپئا انداختند و او زیر سپرها له شد. صخرهای در روم به نام او «صخرهٔ تارپئا» نامیده شد و رومیها قرنها خائنان را از بالای همین صخره به پایین پرتاب میکردند.
حالا دو لشکر در درهای میان دو تپه، همانجا که بعدها میدان شهر روم یا فوروم (Forum) ساخته شد، رودررو جنگیدند. ناگهان همان زنان ربودهشده، با موهای پریشان، به میان دو لشکر دویدند. آنها حالا هم دختر سابینها بودند و هم همسر رومیها، و بسیاریشان فرزندی هم از رومیان داشتند. فریاد زدند که اگر باید کسی بمیرد، بگذارید ما بمیریم، چون بی پدرانمان یا بی شوهرانمان زندگی نمیتوانیم. سکوت میدان را گرفت، و دو قوم صلح کردند و یکی شدند، و رومولوس و تیتوس تاتیوس مدتی با هم بر روم فرمان راندند.
رومولوس سالها پادشاهی کرد. تا اینکه روزی، وقتی سپاهیانش را در دشتی کنار شهر سان میدید، طوفانی سهمگین برخاست و ابری غلیظ او را در خود پیچید. وقتی ابر کنار رفت، رومولوس دیگر آنجا نبود. مردم گفتند که او به آسمان برده شد و خدا شد. مردی به نام پروکولوس یولیوس (Proculus Julius) سوگند خورد که رومولوس بر او ظاهر شده و گفته است که خدایان خواستهاند روم پایتخت جهان شود. رومیها از آن پس رومولوس را با نام خدایی کویرینوس (Quirinus) پرستیدند. البته لیویوس اشاره میکند که زمزمهای هم در شهر بود که شاید سناتورها رومولوس را در آن طوفان کشته و تکهتکه کرده باشند.
هفت پادشاه، لوکرتیا و آغاز جمهوری
به روایت رومیها، پس از رومولوس شش پادشاه دیگر بر روم حکومت کردند، و هر کدام چیزی به شهر افزودند. این هفت نفر را خیلی کوتاه مرور میکنیم، چون دو نفرشان در داستان ما نقش مهمی دارند.
- رومولوس: بنیانگذار شهر و جنگاور.
- نوما پومپیلیوس (Numa Pompilius): مردی صلحدوست از قوم سابین که دین روم را سامان داد. میگویند شبها در جنگلی مقدس با پریای به نام اگریا (Egeria) دیدار میکرد و آیینها و تقویم مذهبی روم را از او میآموخت. او معبد یانوس (Janus) را ساخت که درهایش در زمان جنگ باز و در زمان صلح بسته بود، و نهاد راهبههای وستا را هم به او نسبت میدهند. نوما در قسمت دوم این فصل دوباره به داستان ما برمیگردد.
- تولوس هوستیلیوس (Tullus Hostilius): پادشاهی جنگجو که در زمان او آلبا لونگا، شهر مادری روم، شکست خورد و ویران شد.
- آنکوس مارکیوس (Ancus Marcius): نوهٔ نوما که شهر را تا دریا گسترش داد.
- تارکوینیوس پریسکوس (Tarquinius Priscus): نخستین پادشاه اتروسکی (Etruscan) روم، که بسیاری از بناهای بزرگ شهر را آغاز کرد.
- سرویوس تولیوس (Servius Tullius): پادشاهی که مردم روم را بر اساس ثروت طبقهبندی کرد و دیوار بزرگی دور شهر کشید.
- تارکوینیوس سوپربوس (Tarquinius Superbus)، یعنی تارکوینیوس مغرور: آخرین پادشاه روم، که با کشتن سرویوس به قدرت رسید و با خودکامگی حکومت کرد.
حالا به آخرین داستان این نوشته میرسیم. سپاه روم شهری به نام آردئا (Ardea) را محاصره کرده بود و محاصره طول کشیده بود. یک شب، چند جوان از خاندان سلطنتی، از جمله سکستوس (Sextus)، پسر تارکوینیوس مغرور، در چادر مشغول نوشیدن بودند و بحثشان به همسرانشان کشید. هر کدام ادعا میکرد همسر خودش بهترین زن است. یکی از آنها به نام کولاتینوس (Collatinus) پیشنهاد داد همین حالا سوار شوند و سرزده به خانههایشان بروند تا ببینند همسرانشان در غیاب آنها چه میکنند.
عروسهای خاندان سلطنتی را در حال جشن و خوشگذرانی پیدا کردند. اما لوکرتیا (Lucretia)، همسر کولاتینوس، را دیدند که دیروقت شب در میان خدمتکارانش نشسته بود و پشم میریسید. کولاتینوس شرط را برد، اما همین دیدار آغاز فاجعه بود، چون سکستوس به لوکرتیا چشم دوخت.
چند روز بعد، سکستوس تنها به خانهٔ کولاتینوس آمد. لوکرتیا او را بهعنوان خویشاوند شوهرش با احترام پذیرفت. اما نیمهشب، سکستوس با شمشیر به اتاق لوکرتیا رفت و او را تهدید کرد. وقتی دید لوکرتیا از مرگ نمیترسد، تهدید کرد که او را میکشد و جسد بردهای را کنارش میگذارد تا همه فکر کنند او به شوهرش خیانت کرده است. لوکرتیا زیر این تهدید تسلیم شد و سکستوس به او تجاوز کرد.
صبح روز بعد، لوکرتیا برای پدر و شوهرش پیام فرستاد که هر کدام با یک دوست مورد اعتماد فوراً بیایند. کولاتینوس با مردی به نام لوکیوس یونیوس بروتوس (Lucius Junius Brutus) آمد. لوکرتیا ماجرا را برایشان تعریف کرد و از آنها قول گرفت که انتقامش را بگیرند. آنها به او گفتند که گناه با کسی است که این کار را کرده، نه با او. اما لوکرتیا گفت که هرچند خودش را بیگناه میداند، نمیخواهد هیچ زنی بعد از او به بهانهٔ او زندگی بیآبرویی را توجیه کند، و خنجری را که زیر لباس پنهان کرده بود در قلبش فرو کرد.
بروتوس خنجر خونآلود را از سینهٔ لوکرتیا بیرون کشید و بر همان خون سوگند خورد که تارکوینیوس و همسر و همهٔ فرزندانش را از روم بیرون کند و دیگر هرگز اجازه ندهد کسی در روم پادشاه شود. جسد لوکرتیا را به میدان شهر آوردند و مردم شوریدند. خاندان تارکوینیوس از روم رانده شد، و رومیها به جای پادشاه، هر سال دو نفر را به نام کنسول انتخاب کردند تا بر شهر حکومت کنند. نخستین کنسولها همان بروتوس و کولاتینوس بودند. این اتفاق را رومیها در سال ۵۰۹ پیش از میلاد میدانستند، و این آغاز جمهوری روم بود.
از آن روز، واژهٔ «پادشاه» برای رومیها واژهای نفرتانگیز شد. حتی قرنها بعد، وقتی امپراتوران بر روم حکومت میکردند، هیچکدامشان جرئت نکرد خودش را پادشاه بنامد. و جالب است که وقتی ژولیوس سزار در سال ۴۴ پیش از میلاد کشته شد، یکی از قاتلانش مردی بود به نام بروتوس، که خودش را از نسل همان بروتوس میدانست.
این داستانها دربارهٔ رومیها چه میگویند
اکنون که همهٔ داستانها روایت شد، باید دید چرا این داستانها برای رومیها اینقدر مهم بود. اولین نکته این است که اسطورههای یونانی بیشتر دربارهٔ خدایان و قهرمانان بودند، اما اسطورههای رومی تقریباً همه دربارهٔ خود شهر روم هستند. قهرمان واقعی این داستانها نه آینیاس است و نه رومولوس، بلکه خود روم است. رومیها این داستانها را در کنار تاریخ واقعی خود میگفتند و مرز میان این دو برایشان چندان روشن نبود.
نکتهٔ دوم پیوند با تروا است. روم شهری بود که از نظر فرهنگی همهچیزش را از یونان گرفته بود، و رومیها با این داستان به خودشان و به یونانیها میگفتند که ما فرزند یونان نیستیم، بلکه فرزند تروا هستیم، یعنی فرزند همان شهری که یونانیها ویرانش کردند. به این ترتیب، فتح یونان به دست روم در نظر رومیها نوعی انتقام تاریخی هم بود.
نکتهٔ سوم واژهای است که پیشتر از آن یاد کردیم: پیئتاس. آینیاس در سراسر انئید بارها میان خواست خودش و وظیفهاش گیر میافتد، و هر بار وظیفه را انتخاب میکند، حتی وقتی بهایش دلشکستن دیدو یا ترک جایی است که دوستش دارد. قهرمان یونانی مثل آشیل (Achilles) برای افتخار شخصی خودش میجنگید، اما قهرمان رومی برای خانواده و خدایان و آیندهٔ مردمش.
و نکتهٔ آخر، که شاید از همه عجیبتر باشد، این است که تقریباً همهٔ این داستانها با خشونت آغاز میشوند: برادری برادرش را میکشد، زنانی ربوده میشوند، و جمهوری با مرگ یک زن متولد میشود. رومیها این تاریکیها را از داستان خودشان پاک نکردند. شاید چون میدانستند که ساختن یک امپراتوری بهایی دارد، و شاید چون میخواستند به خودشان یادآوری کنند که چه چیزهایی را هرگز نباید تکرار کنند.
در قسمت دوم این فصل، از شهر روم به سراغ خدایانش میرویم. میبینیم که رومیها پیش از آشنایی با یونانیها چه خدایانی داشتند، از یانوس دوچهره که نگهبان درها و آغازها بود تا وستا که آتش مقدسش هرگز نباید خاموش میشد، و میبینیم که وقتی رومیها خدایان یونانی را پذیرفتند، چه چیزی در آنها تغییر کرد.
بیشتر بخوانید
- انئید (Aeneid)؛ حماسهٔ ویرژیل
- جنگ تروا (Trojan War)
- هلن تروایی
- فهرست خاندانهای اساطیر یونان
- دانشنامهٔ اساطیر
منابع و مطالعهٔ بیشتر
- ویرژیل، «انئید»، ترجمهٔ میرجلالالدین کزازی، کتابهای یکم تا دوازدهم (پردهٔ اول)
- تیتوس لیویوس، «تاریخ روم از بنیان شهر»، کتاب یکم (پردهٔ دوم)
- Jane F. Gardner، «Roman Myths»، مجموعهٔ The Legendary Past، انتشارات British Museum
- هومر، «ایلیاد»، برای پیشینهٔ آینیاس در جنگ تروا
