رامایانا قسمت سیزدهم – بازگشتی پیروزمندانه
عسل، شیرینترین عسل، در مدووانا Madhuvana پیدا میشد؛ باغی درست بیرونِ کیشکیندا. کندوهای آنجا فقط مخصوص شاهانِ میمون بود. اما میمونهای کاوشگر در بازگشت از جنوب، به این پناهگاه سلطنتی هجوم بردند و بیتوجه به هشدارهای نگهبانان، تمام عسلهای آن را نوشیدند.
وقتی این موضوع به سوگریوا گزارش شد، لبخندی بخشنده زد و گفت: «چنین جسارتی تنها میتواند از پیروزی سرچشمه بگیرد.»
و واقعاً هم همینطور بود. پس از آنکه پچپچهای هیجانانگیز میمونها دربارهی ماجراهای بیشمارشان فروکش کرد، هانومان مشت خود را باز کرد و گیرهی موی سیتا را به رام نشان داد. او سپس داستان محرمانهی کلاغی را برای رام تعریف کرد که مدتها پیش در جنگل، زمانی که رام خواب بود، به سیتا حمله کرده بود: «او مانند درختی استوار در چنگالِ بیرحمِ پیچکهای زهرآگین، در باغِ راوانا نشسته و منتظر رسیدن شماست.»
رام پرسید: «آیا ترسان است، هانومان؟»
«خیر. او میداند که شما خواهید آمد.»
«پس حتی یک لحظه هم نباید هدر داد. بیا به سمت جنوب، به سوی سواحل دریا برویم و راهی به آن شهرِ جزیرهایِ راکشاساها پیدا کنیم.»
پلی بر فراز دریا
سپاه بزرگ میمونها، خرسها، کرکسها و دیگر موجودات جنگلی به رهبری رام، هانومان را دنبال کردند. گذشتن از جنگلها آسان بود، اما گذر از دریا ممکن نبود.
رام هرگز دریا را ندیده بود: آبها گویی تا بینهایت کشیده شده و در افق با آسمان درآمیخته بودند؛ موجزنان بالا میآمدند و چون شیرانِ غران میغریدند و مانند فیلهای شیپورزن دست دراز میکردند تا آسمان را لمس کنند. میگفتند در زیر آبها، مادیانی آتشیننفس زندگی میکند.
رام دستهایش را به هم گره زد و از وارونا، خدای دریا، عاجزانه خواست تا شکافته شود و برای او و سپاهش راهی بگشاید. اما پاسخ درخواست او تنها سکوت بود. او بارها و بارها، برای چند روز و چند شب خدای دریا را خواند، اما سکوت همچنان ادامه داشت. سپس رام در نمایشی بیسابقه از کمصبری و خشم، کمان خود را برداشت، تیری بر آن نهاد و تهدید کرد که دریا را نابود خواهد کرد.
در همین هنگام وارونا در حالی که بر ماهی عظیمی نشسته بود ظاهر شد و به رام گفت: «از دریا ماهی، نمک و مروارید بهدست میآید. باران از دریا سرچشمه میگیرد. اگر دریا را نابود کنی، تمام حیات به پایان خواهد رسید. رام، اجازه نده خشم بر تو چیره شود. مانند هانومان از روی من پرواز کن یا پلی بر روی من بساز؛ اما از من انتظار نداشته باش که طبیعت خویش را تغییر دهم و برای تو یا سپاهت راه باز کنم.»
آنگاه وارونا حیواناتِ پشتِ سرِ رام — آن سپاه عظیمِ جانوران — را دید که در حضور رام، رفتاری چنان غیرعادی از خود نشان میدادند. اگر آنها میتوانستند برای تغییر الهام بگیرند، او نیز میتوانست. پس وارونا راز متفاوتی را فاش کرد: «در میان واناراهایی که تو را دنبال کردهاند، دو برادر یعنی نالا و نیلا، فرزندان آگنی (خدای آتش) حضور دارند. صخرههایی که آنها به دریا میاندازند غرق نمیشوند. از آنها برای ساختن پل استفاده کن. من آن را روی آب شناور نگه میدارم، همین و بس.»
میمونها فریادی از شادی برآوردند و رام لبخند زد. همین قدر کافی بود.
کرکسها از آسمان به شناسایی پرداختند، خرسها برنامهریزی کردند و میمونها طرح را به اجرا درآوردند. آنها تختهسنگهای عظیم را حمل کرده و به برادران نالا و نیلا میدادند و آن دو آنها را به دریا میانداختند. همانطور که وارونا گفته بود، صخرهها روی آب شناور ماندند اما کنار هم نماندند و به جهات مختلف پراکنده شدند. واناراها فریاد زدند: «حالا چه کنیم؟»
سپس هانومان نام رام را بر صخرههایی که به نالا و نیلا تحویل داده میشد حک کرد. اکنون این سنگها مانند یک رشتهگل به یکدیگر چسبیدند و به سمت جنوب، به سوی سیتا امتداد یافتند.
سهم سنجاب
بسیاری در ساختن پل به رام کمک کردند؛ بیشتر میمونها، اما فیلها، آهوها و کلاغها نیز بودند. یکی از کسانی که کمک کرد، یک سنجاب بود. او خود را به آب میزد و سپس روی شنها میغلتید تا دانههای شن به خزهایش بچسبند. بعد به بالای پل میدوید، خود را میتکاند و دانههای شن را فرو میریخت و اینگونه در تلاش برای ساخت پل سهمی ایفا میکرد.
اشتیاق و شور سنجاب برای میمونها کمابیش کلافهکننده بود. او مدام سر راهشان سبز میشد، پس او را به گوشهای پرت کردند. با این حال، رام او را نوازش کرد، در آغوش گرفت و به او دلداری داد. رام به نشانهی تشویق و قدردانی، انگشتانش را بر پشت سنجاب کشید و بدین ترتیب خطوط روی بدن او را پدید آورد.
سوگریوا با خندهای ریز گفت: «شما به این موجودِ مزاحم و کوچک بیش از حد بها میدهید.»
رام پاسخ داد: «شاید از دیدگاه تو سهم او چندان بزرگ نباشد، اما از دیدگاه خودش، کار بسیار بزرگی انجام میدهد. در طرح و نقشهی بزرگِ تو شاید او اهمیتی نداشته باشد، اما در نقشهی بزرگ زندگی خودش، مسلماً پراهمیت است. او نیز «برهما» و آفرینندهی جهان خویش (برهماندا) است، درست مانند من و تو. من دنیا را از چشم او میبینم و درمییابم که عشقش به من تا چه حد بیقیدوشرط است. اگر اینگونه به جهان ننگریم، ذهن ما چگونه میتواند گسترش یابد؟»
آنجا بود که سوگریوا فهمید «رام» بودن به چه معناست و چه منشی میطلبد.
سر قوچ و بدن سیتا
راوانا با دو سر بریده در دست وارد باغ آشُوکا شد و آنها را به سمت سیتا پرت کرد و گفت: «بیا، شوهر و برادرشوهرت را کشتم. دیگر هیچکس تو را نجات نخواهد داد.»
سیتا میخواست گریه کند، اما اشکی از چشمانش جاری نمیشد. میخواست فریاد بزند، اما صدایی از دهانش بیرون نمیآمد. او اندوهی را که میدانست در صورت رها شدنش توسط رام احساس خواهد کرد، حس نمیکرد؛ در عوض، حضور آرامشبخش او را در قلب خود احساس میکرد. خیر، رام زنده بود و لکشمان نیز نمرده بود. این تنها یک نیرنگِ جادویی بود. سیتا گفت: «راوانا، تو نمیتوانی مرا با جادویت فریب دهی.»
سیتا نه لبخندی زد و نه لحنش تمسخرآمیز بود، با این حال راوانا احساس کرد احمق جلوه داده شده است.
ترایجاتا پس از رفتن راوانا گفت: «میدانی، او سعی کرد همین کار را با رام هم بکند تا روحیه او را تضعیف کند.» او سپس برای سیتا تعریف کرد که چگونه بِنژکایا Benjkaya، جادوگرِ زن، فرستاده شده بود تا رام را از ادامه جستجو برای سیتا ناامید کند.
هنگامی که میمونها مشغول ساختن پل بودند، چیزی را شناور روی آب دیدند که از سمت لانکا Lanka به سوی جامبودویپا Jambudvipa میآمد. آن چیز پیکری بود که میمونها آن را از آب بیرون کشیدند؛ جسدِ زن زیبایی که هیچ زیورآلاتی بر تن نداشت. لکشمان با دیدن پاهای او با صدایی سراسیمه گفت: «این سیتاست. پادشاه راکشاساها او را کشته و جسدش را به دریا انداخته است.»
وقتی این خبر به رام رسید، باور نکرد. آیا سیتا واقعاً مرده بود؟ آیا او در محافظت از دختر جاناکا ناکام مانده بود؟ رام در ژرفترین زوایای وجودش احساس زخمی عمیق کرد. او سراسیمه به سمت ساحل دوید تا پیکر را ببیند و دید که هانومان از پیش در حال آمادهسازی مقدمات سوزاندن جسد است. کندههای چوب زیر جسد چیده شده بود و او میرفت تا آتش را برافروزد. رام گفت: «نه، او سزاوار تمامی آیینهای شایسته یک شاهزادهخانم و همسر سلطنتی است.»
هانومان بیتوجه به رام، هیزمها را آتش زد. رامِ خشمگین دوید تا مانع بلعیده شدن محبوبش توسط زبانههای آتش شود که ناگهان فریادی زهرهترککننده به گوش رسید؛ «جسد» ناگهان زنده شد و از میان هیزمهای سوزان به بیرون جهید. او کسی نبود جز بنژکایا، همان زنِ جادوگر.
راوانا نگاهِ تیزبین و هوشمندانه هانومان را دستکم گرفته بود.
ورود ویبهیشانا
در میان شگفتیِ عظیمِ تمامیِ واناراها، راکشاسایی پروازکنان از سمت جنوب آمد. میمونها از روی ترس غرّیدند و جیغ کشیدند و مصمم به کشتن او بودند، اما هانومان او را از دربار راوانا به یاد آورد: او تنها راکشاسایی بود که شجاعانه به راوانا پندهایی عاقلانه داده بود. هانومان میمونها را آرام کرد و راکشاسا را به نزد رام آورد.
راکشاسا خود را معرفی کرد و گفت: «من ویبهیشانا هستم، برادر راوانا. کوشیدم تا او را از بیراهه و نادرستیِ رفتارش آگاه کنم، اما او مرا از خانهاش بیرون انداخت. بگذار در کنار تو بجنگم. او باید پیش از آنکه جنونش لانکا را به نابودی بکشاند، از میان برداشته شود.»
رام به ویبهیشانا خوشآمد گفت. لکشمان با چهرهای درخشان گفت: «پس در این جهان راکشاساهای خوب هم وجود دارند.»
رام از لکشمان پرسید: «اگر من کار اشتباهی انجام دهم، آیا با من خواهی جنگید؟»
لکشمان گفت: «تو هیچگاه کار اشتباهی انجام نمیدهی.»
«مطمئنم برادران دیگر راوانا نیز احساس میکنند که راوانا نمیتواند کار اشتباهی انجام دهد. پس کدامیک برتر است: راکشاسای خوبی که طرف من را میگیرد، یا راکشاساهای وفاداری که جانب راوانا را میدارند؟»
سخنان رام هم لکشمان و هم ویبهیشانا را ناآرام ساخت. کدامیک برتر بود: بر حق بودن یا وفادار ماندن؟ هر دو پیامدهای خود را دارند.
جاسوسان لانکا
همانطور که ویبهیشانا در میان میمونها میگشت و به هر روشی که میتوانست به آنها کمک میکرد، متوجه شد که در میان میمونها چند راکشاسای تغییرشکلدهنده وجود دارند: جاسوسانِ راوانا. او «شُکا»، «شار دولا» و «سارانا» را شناسایی کرد.
ویبهیشانا آنها را به میمونها نشان داد؛ میمونها نیز آنها را گرفتند و زیر مشت و لگد گرفتند تا اینکه رام مانعشان شد.
«رهایشان کنید. آنها دارند وظیفهی خود را انجام میدهند. بگذارید بازگردند و آنچه را که دیدهاند به راوانا بگویند. این سپاه و نقشههایش یک شایعه نیست؛ یک واقعیت است.»
جاسوسان شتابان بازگشتند و هر آنچه را که دیده و شنیده بودند به راوانا گفتند: «آنها هیچ سلاحی ندارند. ناخنهای تیز و دندانهای نیشِ برنده دارند و با چوب و سنگ میجنگند. اما آنچه را که در ابزار کم دارند، با اعتمادبهنفس جبران میکنند. آنها میخواهند برای رام بجنگند. او کاری میکند که هر کس در اطرافش قرار دارد، بخواهد از او پیروی کند و تمام تلاشش را به کار بندد.»
این اطلاعات راوانا را خشمگین کرد و او جاسوسان را با لگد به گوشهای پرت کرد، چرا که حقیقت او را میترساند.
شکا گفت: «دشمنِ ما با احترام و کرامت با ما رفتار میکند، اما سرورمان با خفت و تحقیر.»
سارانا با لحنی که نشان از تجربهاش داشت، پاسخ داد: «تنها به این دلیل که پیامی که ما حامل آن هستیم به نفع دشمن ماست، نه سرورمان.»
پری دریایی طلایی
زنان لانکا، ساراما و ترایجاتا را از خانهشان بیرون کشیدند و شروع به کتک زدن آنها کردند. آنها از خیانت ویبهیشانا خشمگین بودند و از آنجا که نمیشد خودش را مجازات کرد، همسر و دخترش قربانیِ خشم راکشاساها شدند. اگر ماندوداری به آنها پناه نمیداد، کشته میشدند.
ساراما طاقت نداشت به سیتا، عامل این همه دردسر نگاه کند. اما ترایجاتا با مادرش به مباحثه پرداخت و گفت: «چرا او را سرزنش میکنی؟ چرا راوانا را سرزنش نمیکنی؟»
ساراما گفت: «چون او از خانواده است.»
ساراما و ترایجاتا بر ساحل شمالی نشستند و دیدند که پل استوارانه راه خود را به سوی لانکا پیش میبرد. لانکینی به آنها پیوست و گفت: «روزهای لانکا به شماره افتاده است.»
موجودی که از آبهای تاریک دریا بیرون آمد و چون طلا میدرخشد گفت: «موافقم.» او سووارنا-ماتسیا بود، پریِ دریاییِ طلایی و ملکه دریا، که شیفته راوانا بود و هرچه او میگفت انجام میداد. او داستانی برای گفتن داشت.
«راوانا به من دستور داد تا آن پل را نابود کنم. من به تمامی ماهیها، مارها و هیولاهای دریا دستور دادم تا صخرهها را به قعر دریا بکشند. میمونها درمانده شده بودند، اما هیچکس جرأت نمیکرد وارد آب شود، هیچکس جز میمونی به نام هانومان. میخواستم با دُمم به او ضربه بزنم و با فلسهای زهرآگینم نیشش بزنم، اما وقتی او را دیدم، قفل شدم. او زیباترین و آرامترین موجودی بود که در تمام زندگیام دیده بودم: سیمین و زرین، با چشمانی درشت، پرههای بینیِ پهن و دُمی افراشته، پیکر یک جنگجو و هاله یک فرزانه. ما جنگیدیم. نه، ما کشتی گرفتیم. من فقط میخواستم سرسختی و صلابت او را حس کنم. اما او با درک خواسته و تمایل من، کنار کشید. او گفت که تنها به رام خدمت میکند و نه هیچکس دیگر. پرسیدم چرا؟ و او گفت زیرا رام با نداشتن هیچ انتظاری از من، مرا آزاد و رها ساخت. و من دریافتم که ما چقدر در بندِ انتظارات اسیریم: انتظاراتی که دیگران از ما دارند و انتظاراتی که ما از دیگران داریم. من از راوانا انتظاری داشتم و راوانا از من انتظاری داشت. من از هانومان انتظاری داشتم، اما او هیچ انتظاری از من نداشت. ناگهان این اشتیاق بزرگ برای رهایی و آزادی را در خود حس کردم. میخواستم از همه چیز آزاد شوم. دست از جنگ کشیدم. تصمیم گرفتم بگذارم پل ساخته شود، همه موجودات دریایی را به کمک در ساخت پل تشویق کنم و خشم راوانا را به جان بخرم.»
ترایجاتا به زنان در ساحل گفت: «سیتا مدام چیزی را تکرار میکند که روزگاری در دوران اوپانیشاد شنیده بود: من آفریننده جهانِ خویشم و تو نیز همچنین. ما میتوانیم با رها شدن از هزارتوی انتظارات، جهان خود را فراختر کنیم. و میتوانیم با گرفتار کردن خود در دام انتظارات، جهانمان را تنگ و کوچک سازیم.»
پری دریایی طلایی گفت: «اگر من فقط یک ماهی بودم، هیچ انتظاری از دریا نداشتم. تسلیم این میشدم که خودم گلیم خودم را از آب بکشم. اما از آنجا که نیمهماهی هستم، انتظار دارم دریا روزیِ مرا بدهد و وقتی این اتفاق نمیافتد ناکام و خشمگین میشوم. نیمه انسانیِ من مدام دریا را سرزنش میکند، به دریا التماس میکند و در پی کنترل بر دریاست.»
ساراما متذکر شد: «راوانا انتظار دارد برادرانش به شیوهای خاص رفتار کنند. وقتی چنین نمیکنند، آنها را طرد میکند. ویبهیشانا نیز انتظار دارد راوانا به شیوهای خاص رفتار کند. وقتی او چنین نمیکند، راوانا را طرد میکند. این رام، آیا او از پدر، مادر، برادر و همسرش انتظاراتی دارد؟ آیا اگر آنطور که او میخواهد رفتار نکنند، آنها را طرد میکند؟»
ترایجاتا پاسخ داد: «اگر سیتا نشانهای باشد، گمان نمیکنم.»
برای دسترسی به اپیزود های پادکست تحوت به این لینک مراجعه فرمایید.
برای دسترسی به سایر مقالات اساطیر هند به این لینک مراجعه نمایید.
منابع و مطالعهٔ بیشتر
متون کهن:
- رامایانای والمیکی (Vālmīki Rāmāyaṇa)، متن کهن سنسکریت حماسهٔ رام.
منابع امروزی:
- دودات پاتنایک، سیتا؛ بازگویی مصور رامایانا (Devdutt Pattanaik, Sita: An Illustrated Retelling of the Ramayana)، انتشارات پنگوئن، ۲۰۱۳.
